كودكان و مطالعه
عبدالرحمن سپهري
(كارشناسي ارشد روانشناسي كودكان استثنائي)
بيگمان ميراث پدران به فرزندان در راستاي ادب آموزي در قالب مشابهت سازي و الگوپذيري فرزندان با والدين و بصورت تقليد آنان از رفتار بزرگسالان متجلي ميشود.
كودكان با گامهاي لرزان، براي شكلگيري شخصيت خود پا در جاي پدران و مادران و ... گذاشته و آن را انجام ميدهند كه بصورت عيني و ملموس مشاهده كردهاند، يعني رفتار اجتماعي آنان تابعي از مشاهدات و تقليد از الگوهاي موجود در محيطشان است.
«بديهي است انسان تنها حياتداري است كه قبل از تولد يادگيري يا آموختن را آغاز ميكند و اين امر تا پايان حياتش ادامه د ارد و همين استبداد يادگيري و بكارگيري مداوم آن است كه زندگاني او را متمايز و وي را در دستيابي به تمدن و فرهنگي در حال گسترش ياري ميرساند.
ميتوان از روي فرهنگ حاكم بر يك ملت به ميزان و چگونگي آموزش و يادگيري آنان پي برد و بديهي است ملتي كه يادگيري و افزايش و گسترش تجارب و آگاهي و معارف را محو زندگي خويش قرار داده و اساس فعاليتهايش را تحريك يادگيري كودكان و دانشآموزان ميداند و براي آن تلاش ميكند از فرهنگ غنيتري برخوردار خواهد بود. (شكاري نژاد 1370)»
انجام دادن هر كار و فعاليتي و بويژه فراگيري و آموزش در هر مرحله از زندگي مستلزم علاقمندي فرد به آن امر بوده و يا فرد بدان نيازمند باشد و بدون احساس نياز و رغبت، يادگيري مطلوب صورت نخواهد گرفت.
كلاپارد ميگويد: خواست تربيت جديد مخصوصاً اين است كه كودكان آنچه ميكنند دلخواهشان باشد و شخصاً عامل باشند نه اينكه عمل شخص ديگري را تحمل كنند. زيرا عاملي كه هر واكنشي را به صورت فعل حقيقي درميآورد، علاقهاي است كه از نيازي سرچشمه ميگيرد. بنابراين علاقه يا رغبت، يگانه محوري است كه كل نظام تربيتي بايد حول آن در حركت باشد.
جان ديوئي هم ميگويد: وقتي كسي در جريان كاري دخالت دارد، اولاً براي اجراي آن تلاش ميكند و ثانياً نگران و در بند آن كار است.
حالت چنين فردي را ميتوان در قالب كلمهي «رغبت» بيان كرد.
بر اساس اين دو مفهوم اهميت و ارزش «رغبت» يا «ميل» در هرگونه آموزش و پرورشي روشن ميشود.
دورهي پيش از دبستان و دبستان نخستين مراكز آموزش رسمي و مستقيم براي كودكان است و اساس هر نوع و شيوة تعليم و تربيت در آنها پايهريزي ميشود و بيش از هر عامل ديگري در رشد و بالندگي و پويايي ذهني كودك تأثير دارد.
مدارس در راستاي ايفاي نقش خود حداقل سه وظيفه برعهده دارند (شعارينژاد 1370) ابتدا مدرسه ابزاري تكميلي است كه در اين جهت كارهاي تربيتي ساير مؤسسات از قبيل خانواده را تكميل ميكند، همچنين وسيلة تصحيح است و آن تصحيح خطاها و اشتباهات ساير مؤسسات ديگر است و در نهايت عامل تنظيم و تربيت كه نظم بخشي كوششها و فعاليتهاي ساير ارگانها است، چنين ميتوان انديشيد كه مدارس بايد آثار ناشايست محيطهاي ديگر را از ميان برداشته و ناتواني آنان را در ايجاد محيطي مناسب براي رشدي مطلوب جبران نمايند.
بديهي است در جهت ايفاي نقش خانواده و مدارس، ارزش و اهميت كتاب و كتابخانه و رسانهها و مطالعه براي رشد و تربيت كودكان نمود بيشتري مييابد.
چنانچه برنامههاي خانواده و آموزشگاهي كه فعاليتهايي را براي كاهش و جستجوگري و لذتبردن كودكان و دانشآموزان تهيه و تنظيم نميكنند، بيگمان محيطهاي تربيتي فقيري خواهند بود.
بر اين اعتقاديم كه كتاب و كتابخانه و كتابخواني هر آموزشگاه مبناي اصلي و واقعي توان تغيير و اصلاحي مدرسه است و چنين مدارسي از آن بدور است.
مدارس و خانواده ميتوانند آزمايشگاه واقعي يادگيري باشند كه كتابخانه و ... تنه اصلي آن است و مدرسه و خانواده بدون كتاب و كتابخانه به كارفرمايي ميماند كه هيچگونه ابزار كار و فعاليت ندارند.
در محيط كتابخانه است كه دانشآموز هم ياد ميگيرد و هم آموختهها را بكار ميبندد و دور از پندار نيست كه پارهاي از مربيان آن را قلب آموزشگاه ميدانند.
اين قلب تپنده ميتواند در درون خانه هم به صورت مطالعة روزنامهها و هفتهنامهها و ... به فضاي رواني عاطفي طراوت بخشيده و با گسترش بحثهاي خانوادگي به شخصيت افراد عضو بيافزايد.
براي تحقق اين واقعيت ضروري است بين آموزشگاه و كتابخانه پيوندي نوين ايجاد يعني براي كتابخانههاي متروك در سطح مدارس و كتابهاي رنگ و رو رفته انسانهاي علاقهمندي پرورش داد كه بيشك براي اين زمينه ابتدا بايد تغيير را از درون خانواده آغاز كرد.
دانشآموز براي خواندن بايد داراي نياز و ميل و رغبت و انگيزه لازم باشد، بر آن نيستيم كه از موارد بالا تعاريفي را ارائه و يا تأثير آنان در يادگيري را نمايان سازم اما دربارة تأثير انگيزش بر يادگيري پژوهشهاي زيادي انجام گرفته است.
(آگوروگلو و والبرگ 1979) ضريب همبستگي بين اندازههاي انگيزش و پيشرفت تحصيلي را در مورد 000/637 دانشآموز را 34/+ نشان دادهاند و همچنين (بلوم 1973 ترجمه سيف 1363) رابطه بين انگيزش و پيشرفت تحصيلي را 50/+=r گزارش كردهاند.
وجود اين نوع رابطه بين متغيرهاي انگيزش و پيشرفت تحصيلي نشانگر اين امر است كه انگيزش بر يادگيري تأثير مثبت و مستقيم دارد
به نظر (باندورا) قسمت عمده رفتار اجتماعي از طريق مشاهده و تقليد از الگوها صورت ميگيرد؛ اين الگوها ميتوانند والدين، معلم، همبازيها و افراد محبوب جامعه و شخصيتهاي فيلمها و كارتونها و ... باشند و در نهايت رفتار انسان در اثر مرور زمان آموخته شده و شخصيت زائيده تجارب محيطي است. در عين حال بچهها از الگوهايي تقليد ميكنند كه داراي ويژگيهايي مثل : جذابيت، رابطهاي گرم، قدرتمند
و ... باشد (احدي ... 1378)
همچنين پژوهشهاي گستردهاي در رابطه با علل گرايش به كتابخواني و اصولاً مطالعه از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بوسيله (محمدصابر محمدي (76-75) و (ربابه ملكزاده 75-74) و اداره كل آموزش و پرورش آذربايجان شرقي توسط (جواد نخودچي 75-74) صورت پذيرفته است كه پارهاي از دادهها بدين صورت است:
1. در سال 65 سرانه كتاب براي هر دانشآموز 2/3 كتاب بوده است.
2. دانشآموزان بيشتر به كتابهاي رنگي و جذاب علاقمند هستند.
3. نيمي از كتابخانههاي مدارس فاقد كتابدار هستند.
4. پارهاي از مدارس فاقد اتاق مستقل هستند.
5. در مدارسي كه مسئولين آن دربارة كتاب تبليغ نمودهاند ميزان استفاده از كتاب حدود 2 برابر مدارس ديگر است.
در راستاي بررسي عوامل مؤثر روي علاقه و مشكلات و راهحلهاي احتمالي براي مطالعة بيشتر در بين دانشآموزان دورة ابتدايي بر اساس يك پرسشنامه 10 سؤالي (9 سؤال بسته و يك سؤال باز) (ضميمة شماره 1) بر روي 160 دانشآموز (شهري و روستايي) دختر و پسر (40 نفر دختر و 40 نفر پسر در شهر و هم در روستا) كه از بين دانشآموزان پايهي چهارم و پنجم بصورت تصادفي و بر اساس اين امر كه آنان توان مطالعه خودبخودي دارند و در اغلب كودكان بهنجار استفاده از تمرين و تكرار خودبخود در سطح كلاس سوم ابتدايي آشكار ميشود (فرانك 1974) اجرا گرديده و نتايج زير از اين پژوهش و بررسي پاسخهاي دانشآموزان كسب گرديد:
(دادهها در ضميمهي شماره II آورده شده است)
1ـ ميزان شناخت كتاب و كتابخانه در بين گروههاي چهارگانه با 5/52٪ در دانشآموزان پسر شهر بالاترين و پسران روستا با 42٪ كمترين حد را نشان ميدهد.
سخني چند
با :
دانشجويان رشته مشاوره
با سلام و احترام به دانشجويان رشته مشاوره وروديهاي 82 و83 و84 و کسانيکه در بدو ورود به دانشگاه با دلهره و اضطرابي ناشي از عدم آشنائي روبرو بوده و بعد از مدتي دلهره خود را از دست داده و کم کم با مطالب درسي آشنا و به محيط عادت کردهايد. نميخواهم در اين يادداشتها باز هم به مطالب کتابها اشاره کنم و نظريات بسيار پيچيده و ناآشنا را مطرح کنم و عرصه را بر شما تنگ نموده و حوصلهي شما را به آخر برسانم و از راهنمائي شغلي، تحصيلي، مددکاري اجتماعي، تست و اندازه گيري و غيره بحث کنم بلکه مبارزه شما را در زمينه خودسازي و خويشتن پنداري و سازگاري با آيندهاي که تصور ميکرديد مبهم و نامعلوم است و سرنوشتي که در هالهاي از نوميدي قرار داشت و اکنون تا حدودي اميدوار کننده و قانع کننده است بستايم و تبريک بگويم به شما سربازان عرصه ايثار و از خود گذشتگي يعني مشاوران آينده. لابد شما هم به من تبريک ميگوئيد نه به خاطر اينکه معلم خوبي بودهام نه... بلکه به خاطر اينکه همراه و دوست خوبي بودهام در اين راه، با شما همدلي داشته و يکرنگي، مشکلات شما را مشکل خود دانسته و همه را عضو يک خانواده به حساب آورده و همبستگي شما را با مشاوران ايران و جهان مستحکم نمودهام و به جاي تخم و نفرت و بدبيني نهال اميدواري و صلح و سلامت رواني را نشاندهام.
§ به پس من مشاور چگونه ميتوانم قدرت و توانائي جوان ايراني را آنچنان بالا ببرم که جاذبه اين مواد را کم کرده و جوانان را از او دور نمايم و لااقل طبقات مستضعف را برهانم و دين خود را ادا نمايم. به دارو و درمان و پزشکي مراجعه و در نهايت به راهنمائيهائي در زمينه پناه بردن ورزش و سالم سازي....
هيچ ميدانيد در اولين مرحله تنها توانستم با مراجع همدردي کنم و در غياب وي گريه....
و با ديدن دومي نسبت به دولت و کارگزاران آن خصومت بيش از حد از خود نشان دهم که چرا و چگونه بايد عدهاي قاچاقچي از خدا بي خبر آتش به خانه و کاشانه ديگران بزنند و با داشتن اين همه اقتدار ساکت بماند!
اين زرادخانه بزرگ و اين همه پرسنل در خواب باشند و به آساني مواد مخدر در اختيار جوانان و خانوادهها قرار بگيرد که دچار فروپاشي شوند! ديگر درد مراجع يک درد فردي نبود يک ضايعه اجتماعي بود و با معالجه و مداواي يک فرد و دو فرد چاره پذير نبود و در عالم خيال به دنبال راهحلي ميگشتم که اين پديده شوم را از بيخ و بن درآورم و متلاشي نمايم و همه آسوده خيال و حقيقتاً مستاصل شده بودم!
در اين هنگام دوستي داشتم که کتابي به من داد به نام Invisible government و با سواد کم خود آنرا خواندم و متوجه شدم اين تنها کشور ما نيست که به اين بليه دچار شده است بلکه سراسر جهان تحت پوشش اين حکومت نامرئي است. و اين مواد از طريق زمين و هوا و دريا در حال انتقال و توزيع و خريد و فروش است و همه سرمايه داران جهان در آن شريک و رهائي از آن مشکل. پس من مشاور چگونه ميتوانم قدرت و توانائي جوان ايراني را آنچنان بالا ببرم که جاذبه اين مواد را کم کرده و جوانان را از او دور نمايم و لااقل طبقات مستضعف را برهانم و دين خود را ادا نمايم. به دارو و درمان و پزشکي مراجعه و در نهايت به راهنمائيهائي در زمينه پناه بردن به ورزش و سالم سازي....
مراجعان ديگر من بيماريهاي سادهتري داشتند و کژ رفتاريهائي که به سادگي قابل معالجه بودند البته منظور اينست ايجاد تغيير در رفتار مراجعان به آساني صورت ميگرفت و زحمت مشاور کمتر بود و لذا قرار را بر فرار ترجيح دادم. زيرا لااقل در اين بخش ميتوانستم کاري انجام دهم.
در راهنمائيهاي تحصيلي هم که روز به روز زحمت مشاوران کمتر ميشد بارقههاي اميدي پيدا شد و از نا اميدي به در آمدم زيرا رشتههاي دانشگاهي در حال افزايش و تلون و تنوع بيشتري ميشدند و زحمت ما کمتر، تا جائيکه امروزه کامپيوترها به راحتي ميتوانند تعيين رشته کنند هر چند در اين زمينه هم همفکري مشاوران ورزيده لازم است. اما راهنمائي شغلي در ايران در چنين شرايطي بسيار مشکل است و با هيچيک از الگوها و مدلهاي ارائه شده همخواني ندارد چون کار کم بوده و بيکاري غوغا ميکند و بخش خصوصي توانائي پذيرش برونداد دانشگاهها و نظام آموزشي کشور را ندارد و بخش دولتي نيز قادر به اضافه کردن مشاغل نيست و در اين کشمکش توليد نيروي انساني تحصيل کرده بيش از مشاغل ايجاد شده در بخشهاي صنعتي، کشاورزي و خدماتي است. از يک طرف بايد افتخار کرد که روز به روز تعداد روشنفکران و تحصيلکردههاي مملکت رو به افزايش است و از طرفي نگران زيرا اين تحصيل کردهها به مشاغل پائين تن در نداده و از درآمد مشاغل يدي راضي نيستند و در نتيجه بيکار ميمانند و از سوي ديگر مسئله تأمين اجتماعي نيز در ايران هنوز وارد مراحل شکوفائي نشده تا بعضي از مشکلات ناشي از بيکاري مطلق را حال نمايد.
ضرورت مشاوره در دانشگاهها
عبدالعزيز ماوراني
عضو هيأت علمي دانشگاه
دانشگاهها محل برخورد انديشههاي متنوع و تلاقي فرهنگهاي گوناگون شرقي و غربي بوده، که از طرق مختلف اعم از کتاب و نشريات و سخنراني اساتيد، گروهي را که تشنهي نوآوري و نو جوئي هستند تحت تأثير قرار ميدهند. افكار نو و تكنولوژي نو جوان نوگرا و كنجكاو را چنان احاطه ميكنند كه مجالي براي بازگشت به فرهنگ بومي و سنتي باقي نگذاشته و جوان در ميان اين فشارها، هويت خود را از دست داده و به انحراف كشانده ميشود؛ زيرا خطر بمباران ايدئولوژيهاي وارداتي و جاذبهي بيش از حد، بر همهي عادات و سلوك قبلي غلبه كرده و شخصيت فرد را تحتالشعاع خود قرار ميدهد. حاصل اين برخوردهاي پيشبيني نشده، پيدايش مشكلات و معضلات خاصي است كه به تنهايي و توسط دانشجو قابل حل نميباشد. بنابراين، حساسيت بيش از حددانشگاهها ايجاب ميكند كه از مكانيسمهاي راهنمايي و پيشگيري بيش از موارد درماني استفاده شود و به قول مشهور علاج واقعه را قبل از وقوع بايد كرد. ما بيشتر از هر چيز، دانشگاه را محل توليد و انتقال علم تصور كرده و كمتر متوجه بار فرهنگي و اخلاقي دانشجويان شده و يا احياناً متوجه رشد و توسعهي رفتارهاي وارداتي و انحرافي كه بر اثر دو عامل رسانههاي گروهي ماهوارهها و نشريات از يك طرف، و از طرف ديگر، تجمع افراد با بينشها و طرز طلقيهاي گوناگون شدهايم؛ و يا اگر كساني هم متوجه ريشهي قضايا شدهاند با رد شدن از كنار آن به سادگي و يا با رفتار تهاجمي و حمله به افراد، وضعيت را وخيمتر از حالت عادي كرده و زمينه را براي رشد و شكوفايي اين ناسازگاريها را تشديد كردهاند. با توجه به اين كه در جامعهي فعلي ما نسلي زندگي ميكند كه هيچ تمايلي به سنتگرايي ندارد، و از طرفي نميتواند به علت نفوذ اعتقادات مذهبي كاملاً غربزده شده و قيد همه چيز را بزند، بنابراين، اين نسل در برزخي گير كرده است كه به تنهايي قادر به پيدا كردن راه درست زندگي نبوده و تصميمگيري در زمينههاي مختلف نيز برايش امكانپذير نخواهد بود. دانشجويان نيز از اين قانون مستثني نبوده و نميخواهند زير بار افكار ماقبل از خود، يعني افكار والدين و نسل پيش از انقلاب قرار گرفته و نميتوانند دربست در اختيار انديشههاي تهاجمي غربي ـ هرچند تأثيرگذار و جاذب هستند ـ قرار گيرند؛ از طرفي افراد سنتگرا و مسن با اين پديده در تضاد بوده و قدرت پذيرش و هضم اين نوگرائي را ندارند؛ و لذا هميشه با پديدههاي نو در حال مبارزه و كشمكش هستند؛ و اين درگيري منتهي به اختلاف سليقه از سوي والدين و جوانان گشته كه ممكن است موجب طرد جوان از محيط گرم خانواده شده، و اگر محيط بيرون از خانواده نيز نتواند وي را ارضا كند و پاسخي مثبت به نيازهاي وي بدهد، موجب تكدر خاطر و يا انحراف ميگردد. از طرف ديگر مكانيسم دفاعي جوان در اين برهه از زمان يا مثبت است و يا منفي. پاسخ مثبت به صورت موفقيتهاي علمي و پاسخ منفي به صورت اعتراض و پرخاشگري و ناسازگاريهاي رواني، عاطفي، اجتماعي متجلي ميگردد. در اين رابطه بخشي از مسؤوليتها متوجه مسؤولين دانشگاهها بوده و در صورت تساهل و كمتوجهي موجبات برخورد و درگيري را فراهم خواهند كرد؛ در حاليكه ميتوان قبل از بروز وقايع غير مترقبه و براي پيشگيري از ناسازگاريهاي رواني، عاطفي، اجتماعي جوانان، از شبكههاي خدمات مددكاري و مشاوره جهت ارائه خدمات ياري گرانه در ابعاد وسيع انساني ـ كه در سراسر جهان در حاي رشد و توسعه ميباشند ـ استفادهي بهينه كرد. چرا در كشور ما كه ميبايستي پيشگام و سردسته اين نوع خدمات باشد مشاوران متخصص و با تجربه را از دور خارج و يا از فعاليت باز مي دارند، و چوب لاي چرخ فعاليت انساني آنها گذاشته و آنها را محدود مينمايند تا جايي كه دانشجويان مظلوم، خود متقاضي دفاتر مشاوره بوده و كسي نيست به تقاضاي مشروع آنان لبيك بگويد؟! و يا متأسفانه آنها را تهديد مينمايند و در اختيار مراكزي كه خود، خواهان هدايت و ارشاد جوانان هستند ميگذارند! مگر اين مسؤولين، مباني فلسفي تفكرات و انديشههاي نظام اسلامي را درك ننموده و يا خداي ناكرده بدان پايبند نيستند؟ ما ميدانيم كه هر مسلماني در روز، چندين بار از خداوند طلب هدايت نموده و از گمراهي و مورد غضب بودن نگران است! ما چگونه ميتوانيم نگران جوانان نبوده و آنها را از مشاوره بي نياز بدانيم؟! دفاتر خدمات مشاوره، در واقع بازوي اداري و ارشادي رؤسا و مسؤولين دانشگاه بوده و اگر از حقوق تضييع شدهي دانشجويان دفاع ميكنند، به تعهدات شرعي و قانوني خود عمل كرده و هيچ تضاد و تعارضي با مسؤولين ندارند؛ باشد كه اين واقعيت را بپذيرند كه مشاورين متخصص و مجرب، در برابر امت شهيد پرور و مظلوم ايران متعهد و مسؤولند، و رءساي دانشگاههايي كه هنوز جايگاه و پايگاه مشاوره را درك نكردهاند، بيشتر عنايت فرموده و اين عناصر مؤمن و درستكار را حمايت نمايند؛ و تشكيلات مشاوره و مددكاري را گسترش داده تا از بروز حوادث ناگوار قبل از وقوع، جلوگيري نمايند؛ و اين دفاتر پناهگاهي براي پناهجويان باشند، و لو قدرت قانوني چنداني هم نداشته باشند!!
يكي از ويژگيهاي نظام اسلامي توجه و عنايت به راهنمايي و مشاوره است؛ زيرا قرآن كريم به آيات متعددي در اين زمينه اشاره ميفرمايد و احاديث و روايات بيشماري از حضرت پيغمبر (ص) و ائمهي اطهار (ع) نيز نقل ميگردد. خداوند تبارك و تعالي در آيهي 159 سورهي آل عمران خطاب به پيغمبر اكرم(ص) ميفرمايد:
“ و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله آن اللهيحب المتوكلين ” اي پيامبر، در كارها با مسلمانان مشورت كن و چون تصميم گرفتي، بر خدا توكل كن همهنا خداوند متوكلان را دوست دارد. در آيهي 38 سورهي شورا و آيهي 233 سورهي بقره نيز اشاراتي در اين مورد وجود دارد. در حديث مباركه حضرت پيغمبر(ص) كه ميفرمايد “ المشاوره حصن من الندامه و امن من الملامه ” مشورت حصار ندامت است و ايمني از ملامت. و يا در حديثي از حضرت علي(ع) ميفرمايد “ ما استنبط الصواب بمثل المشاوره” جز با مشورت به راه درست نتوان رسيد. امام جواد(ع) نيز ميفرمايد “ آن المشورت مباركه ” همهنا در مشورت بركت است. و روايات زيادي كه همه از آن اطلاع دارند و پايه و اساس بينش ايلامي ما را تشكيل ميدهند؛ و لذا توصيه در اين زمينه بر مسلمانان واجب است.
عليرغم آيات و احاديث فوق، در اوايل انقلاب، مسؤولين نظر مثبتي نسبت به نهاد مشاوره در آموزش و پرورش نداشته و آن را محصولي وارداتي از امريكا ميدانستند و آن را منحل نمودند؛ و دستور دادند كه مشاورين متخصص تربيت شده به تدريس و كارهاي اجرائي ديگر بپردازند، تا آثار استيلاي غرب در آموزش و پرورش را از بين ببرند. ولي بايد اذعان داشت كه اگرچه اين پديده در نظام آموزشي امريكا و يا اروپا نضج گرفته و به صورت يك تكنيك خدماتي با استفاده از علوم اجتماعي و روانشناسي در خدمت عموم مردم قرار گرفته است، ولي بايد دانست كه با استفاده از ايدئولوژي اسلامي و آيات فوق بوده
رسالتهاي دانشگاه به صورتي است كه دانشجويان را در رشد همه جانبه شخصيتي و كسب هويت شخصي حرفهاي اجتماعي و ارزشي ياري ميدهد و نيازهاي اجتماعي را برآورده ميسازد؛ و نيروهاي متخصص مورد نياز جامعه را تربيت ميكند و راهحل مناسبي براي مشكلات افراد و جامعه پيدا ميكند. به پيشرفت و توليد علم پرداخته و شهرونداني با بينش عميق سياسي و اجتماعي و مذهبي تربيت ميكند. از طرف ديگر هدف دانشگاه ايجاد محيطي است كه در آن، دانشجو و اساتيد بتوانند به كشف و بررسي و حفظ و حراست و انتقال علم و تفكر پرداخته و به بقاي انسان و بهبود كيفيت زندگي او كمك كند. لذا مراكز خدمات مشاورهي دانشگاهها ميتوانند خدمات ارزندهاي از قبيل اطلاع رساني، كمك به رشد و سازگاري و تصميمگيري صحيح و بهجا، و حل مشكلات تحصيلي و آموزشي و خانوادگي و ارتباطي و غيره ارائه نمايند.
هرچند حرفهي مشاوره (Counseling) به صورت فعلي و آكادميك زمينهي نسبتاً جديدي دارد و هنوز در مراحل رشد اوليهي خود ميباشد اما با سرعتي شگرف تأثيرات خود را بر جامعه ميگذارد. مشكلات زندگي روز به روز تحمل ناپذيرتر و فشارهاي اجتماعي، اقتصادي و رواني و عاطفيؤ عرصه را بر انسان تنگتر و ناملايمات و تبعيض در جامعه و گرفتاريهاي خانوادگي و زناشويي و بيكاري و ناكامي و ساير سرخوردگيها ، انسان را چنان احاطه كردهاند كه زمينهي رشد اختلالات عصبي و بيماريهاي رواني را فراهم و چنان تشديد نمودهاند كه افراد به تنهايي قادر به برطرف كردن آنها نبوده و نياز به دريافت خدمات ياريگرانهاي چون مشاوره و مددكاري اجتماعي، روانشناسي و روانپزشكي و غيره خواهند داشت. در اين راستا دولتهاي ملي وظيفهي فراهم آوردن تمهيدات لازم را برعهده داشته، و هر آينه غفلت نمايند خيانتي بزرگ را مرتكب شده كه جبران ناپذير خواهد بود.
در زمينهي ارائهي خدمات راهنمايي و مشاوره و ساير خدمات ياريگرانه نظريات متفاوتي وجود دارد:
پپنسكي ـ رابطهي ياريگرانه را به عنوان “سازهاي فرضي جهت تعيين و خصوصيات استنباطي تعامل قابل مشاهده بين دو نفر” تعريف كرده (1980)
شرترز و اتسون ـ رابطهي ياريگرانه را به عنوان “تعامل با ديگران كه در آن به شيوهاي مثبت و نسهيل كننده براي رشد آنها تلاش شود” بيان كردهاند.
راجرز معتقد است همين كه مشاور مشتاق ميگردد كه با دقت به مراجعي گوش فرا دهد و براي مشكلات زندگي حرمت بيشتري قائل ميشود، نشانه عنايت به شور و مشورت است و از طرفي احترام و به انسان و مقام والاي وي ميباشد. در واقع، مشاوره به رابطهي حرفهاي بين مشاور و متخصص و مراجع نيازمند دلالت ميكند ” كه اين رابطه در ارتباط با نيازها متفاوت بوده، اعم از مسايل آموزشي ـ خانوادگي ـ اجتماعي ـ سياسي ـ اقتصادي ـ عاطفي و رواني ... . هنوز هم كساني پيدا ميشوند كه تصور كنند مشاوره و مددكاري همان نصيحت و ارائه راهحل و موعظه و غيره است. در حالكه اين موارد را ميتوان بهعنوان موانع ارتباطي در مشاوره به حساب آورد تا عوامل تسهيل كننده ... .
غربيها قبل از ما مسلمانان به عمق مفاهيم دين اسلام پي برده و آن را مورد استفادهي بهينه قرار دادهاند؛ و نبايد اين رشتهي خدماتي به صورت واردات فرهنگي غرب قلمداد شود و با اخم و تخم گروهي ناآگاه روبرو گشته و چوب لاي چرخ آن گذاشته شود. در واقع مخالفت با مشاوره و مشورت كردن نوعي مخالفت با قرآن و اسلام است. و لذا بايد در پي نهادينه كردن آن در جامعه بود و زمينه ي رشد و شكوفايي آن گام برداشت.
انسان موجودي نيازمند است و به تنهايي از عهدهي رفع مشكلات متعدد جامعهي صنعتي پر شر و شور امروزي برنميآيد و بايد از طرف متوليان جامعه مورد حمايت قرار گيرد. به ويژه در ايران اسلامي با ساختار فعلي كه همه مسؤوليم و همه بايد همديگر را ارشاد نماييم. زيرا انسان به تنهايي نميتواند به سرمنزل مقصود برسد. در اين پروسهي تاريخي، دانشگاهها بخش عظيمي از اين رسالت را برعهده دارند. ولي متأسفانه اين رسالت صورت تحقق پيدا نكرده و كسي هم پاسخگو نيست1
از آنجا كه مديران و مسؤولان دانشگاهها و ساير مؤسسات آموزشي بيشترين درگيري را با جوانان و مطالبات و نيازهاي آنان دارند، بايد قبل از هركس و هر مؤسسهي ديگري احساس مسؤوليت كرده و در اين زمينه اقدام نمايند؛ زيرا دانشگاه محل برخورد انديشهها و مركز تجمع جواناني است كه در حال گذار از مرحلهي جواني به ميانسالي هستند و لذا روانشناسي خاصي را طلب ميكند كه بتواند حساسيتها و مشكلات و معضلات اين مرحله از زندگي را به طريقي در نظر گرفته، و راهحلهاي مناسبي را پيشنهاد نمايند.
در اين مرحله بايد ويژگيهاي دانشجويان را از هر نظر مورد مطالعه قرار داده و مطالبات و نيازمنديهاي اين قشر عظيم آيندهساز را در نظر گرفت. اين امر مهم به آساني ممكن نميگردد مگر با روشهاي دقيق علمي و با درنظر گرفتن كليهي جوانب و تعيين اهداف واقعي تعليم و تربيت بر اساس نيازهاي جامعه.
با توجه به نظر نلر (1971) دانشگاه سه هدف را دنبال ميكند: الف ـ تأمين حداكثر فرصت براي دانشجويان جهت يادگيري ميراثهاي فرهنگي گذشتگان و بهدست آوردن تجربه و استفاده از تواناييهاي ذهني و خلاقانهي خويش و رشد خويشتن به عنوان شهروندي علاقمند و مسؤول. بـ تأمين اطلاعات عيني و روشهاي خلاق براي حل مشكلات جامعه و تصميمگيري صحيح. جـ توسعهي مرزهاي دانش از طريق تحقيق.
شكي نيست كه جوانان در دانشگاهها يك سري مطالبات برحق داشته و اندك انتظارات بيمورد ويژهي دورهي جواني كه تشخيص و تمييز اين موارد، تنها از عهدهي كارشناسان خبرهاي برميآيد كه در زمينهي مسايل اجتماعي و روانشناختي مهارت و تجارب علمي داشته و عملاً درگير قضايا باشند. پس وجود كارشناسان مشاوره و راهنمايي و روانشناسي باليني و ساير دستاندكاران مسايل اجتماعي و مددكاري اجتماعي در دانشگاهها، كه وظيفهي تأمين و تربيت نيروي متخصص انساني را در همهي ابعاد برعهده دارند ضروري به نظر رسيده، و حتي ميتوان گفت مسؤولين دانشگاهها و مراكز علمي مكلف و موظف به راهاندازي مراكز راهنمايي و مشاوره ميباشند، مگر اينكه اين پستها و عناوين را بيمورد احراز كرده و هيچ تعهدي در قبال مملكت و همميهنان نداشته باشند.
آيا بين مشاوره و رواندرماني نزديكي و مشابهتي ديده ميشود؟ بايد دانست مختصر تفاوتي كه به آن ميتوان اشاره كرد اين است كه مراجعان مشاوره به عنوان بيمار رواني درنظر گرفته نميشوند، بلكه كساني هستند طبيعي و بهنجار كه ميتوانند اهداف خود را انتخاب كرده ولي قادر به تصميمگيري نيستند و تا حدودي مردد و سرگردان هستند! . در حاليكه بيماران رواني فاقد اين ويژگي هستند.
برابر نظرسنجيها و مصاحبههاي زيادي با دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي واحد مهاباد و تعدادي از دانشجويان دانشگاههاي دولتي و دانشجويان دانشگاههاي پيامنور شهرستان نقده و بوكان و سقز (در ده سال اخير، و درنظر گرفته محروميتها و فقدان امكانات مادي و عدم توجه مسؤولين واحدهاي آموزشي،) نكات زير استخراج و مورد بررسي علمي قرار گرفته است كه اميد ميرود در آيندهي نزديك مورد عنايت دستاندركاران دانشگاهها قرار گيرد.
الفـ يكي از موارد برجسته، نياز مبرم جوانان به راهنماييهاي فردي و گروهي در زمينههاي آشنايي با سازمان اداري دانشگاه و مقررات و آئين نامههاي تحصيلي و انتخاب رشته و در نهايت، وصول به شغل دلخواه و مورد علاقه است كه كمتر مورد توجه والدين قرار گرفته، و عدم عنايت به نيازهاي اصلي جوانان و فراهم ننمودن تسهيلات ويژه در اين زمينه عواقب ناخوشايندي را به دنبال دارد و موجب هرز رفتن نيروهاي انساني مورد لزوم جامعه ميگردد؛ و بايد در اين زمينه كساني باشند تا با اطلاعرساني اين رسالت را به انجام برسانند، و در چنين شرايطي دانشگاهها مهمترين دستگاههاي امداد رساني به شمار ميروند.
بـ دومين مورد، برخورد جوانان با موقعيتهاي بحرانزائي است كه ناشي از شرايط سني و درگيريهاي اقتصادي و اجتماعي و مشكلات لاينحلي است كه روز به روز عرصهي زندگي را بر آنان تنگتر و موجبات فشار رواني و اجتماعي شديد بوده كه جوانان را از پاي در ميآورد. شايد بيشتر تعارضهاي موجود، ناشي از عدم ارضاي بهموقع نيازها و ناتواني در رفع بحرانهاي موجود در شرايط زماني و مكاني خاصي است كه بايد مورد توجه باشد كه در اين راستا كمك به خود شناسي دانشجو ضروري بوده و اين امر ميسر نميگردد مگر، بهياري ديگران آن هم ديگراني كه تخصص و تواناييهاي لازم را داشته باشند.
جـ نكتهي سوم درگيري با بحران هويت و از خودبيگانگي و در نتيجهيأس و نااميدي و پيآمدهاي متعدد آن مثل فرار از كشور و يا در پيش گرفتن راهحلهاي غير منطقي چون انحرافات اجتماعي و اخلاقي و يا خداي ناكرده پنا بردن به مواد مخدر و ساير عواملي كه زمينهي آن در جامعه فراهم بوده ... و يا در نهايت توسل به خودكشي است. هويتيابي براي جوان بسيار مهم است. اين كه او به گمان خود چگونه انساني است و دربارهي قضاوتهاي ديگران چه احساسي دارد او را براي تسلط بر خود به تلاش وا ميدارد. ولي وقتي خود را در ميان فشارهاي خانواده و جامعه ببيند و هركدام نبا به ميل شخصي چيزي را از وي طلب نمايند كه باب طبعش نباشد با مانع بزرگي روبرو شده و احياناً هويت خود را نيز از دست ميدهد. اريك اريكسون روانكاو امريكايي ميگويد: “شناخت هر فرد نسبت به خود، شامل تصويرهايي است كه او از خود دارد و چهرهاي كه ديگران از وي ترسيم ميكنند، اينكه كداميك زودتر در ضمير او جايگزين ميشود” خود جاي بحث است.
اريكسون چهار نوع هدايت را مطرح ميكند: 1ـ هويت كسب شده 2ـ هويت پيشرس 3ـ هويت خويشتن ياب 4ـ ابهام هويت. احتمالا فرد در خلال مرحلهي شكلگيري هويت، شديدتر از هر زمان ديگر چه در گذشته و چه در آينده از نوعي سردرگمي و آشفتگي نقشها يا همان چيزي كه اريكسون آشفتگي هويت مينامد رنج ببرد. اين حالت سبب ميشود وي احساس كند منزوي، تهي ، مضطرب و مردد شده است.
دـ نكتهي چهارم آسيبهاي ناشي از شكست تحصيلي و به تأخير افتادن اشتغال و ازدواج و تشكيل خانواده است. زيرا كه شكستها يا افت تحصيلي موجب يك سلسله عوارض و آسيبهاي جدي در زندگي فردي و خانوادگي و اجتماعي ميشود. در يكي از تحقيقات نشان داده شده است كه 74 درصد از بزهكاريها با افت تحصيلي ارتباط داشته و 51 درصد به علت مردودي و اخراج از مدرسه و يا دانشگاه بوده است.
ه ـ نكتهي بسيار برجسته و قابل توجه ديگر، از دست دادن تعادل رواني بر اثر تحمل نكردن شرايط موجود و پيدايش تعارض بين فرد و ارزشهاي فرهنگياش است كه ميتواند بر رشد وي تأثير گذاشته و زمينهي مبتلا شدن به انواع بيماريهاي رواني را فراهم كند كه رابطهي فرد را با جامعه قطع و اميدهاي او را بر باد خواهد داد و حاصلي جز انزوا و گوشهگيري و يا مرحلهي بسيار شديد آن (اوتيسم) و يا ساير بيماريهاي رواني ديگر نخواهد داشت. همهي اين تضادهاي رواني و اجتماعي و تحقير و تخريب شخصيت جوانان كه بر اثر بي عدالتيهاي و تبعيض و بيتوجهيها و عدم عنايت مسؤولين به ويژه رؤسا و معاونين دانشگاهها پيش ميآيد، حاصلي جز ضايع كردن نيروهاي جوان و مصمم و تحصيلكرده كه در پيشبرد چرخههاي اقتصادي تأثير فراوان دارند در بر نخواهد داشت. مشاورهي فردي و آموزش مهارتهاي زندگي و اجتماعي و كمك به تصميمگيري و ارزيابي ارزشهاي موجود در جامعه و تعميم مسؤوليت پذيري و سرانجام، تمهيد مقدمات تشكيل خانواده و ازدواج و ترويج روحيهي همكاري و احترام به عقايد ديگران و انعطافپذيري از مواردي است كه در حيطهي كاري مراكز خدمات مشاوره ميباشد.
از طرفي در زمينه انتخاب رشتهي تحصيلي و عدم اختيار مشاورين در زمينهي تغيير رشته و جلوگيري از هرز رفتن نيروها بايد گفت: در تحقيقي كه با شركت 50 نفر از دانشجويان رشتههاي مختلف دانشگاه آزاد اسلامي در زمينهي رشتهي انتخابي و ميزان علاقمندي قبل و بعد از قبولي با تنظيم پرسشنامهاي با سؤالات باز انجام گرفته است نتيجه به اين صورت گروهبندي شده است. گروه اول 6 درصد از انتخاب خود راضي ـ 24 درصد تصادفي بودن انتخاب را بدون علاقه و بررسي اعلام داشته ـ 62 درصدناراضي و پشيمان و علاقمند به تغيير رشته كه فعلاً با توجه به آييننامههاي موجود، تغيير رشتهي آنان امكانپذير نميباشد و هيچ دفتر و دستگاهي قادر به تغيير رشته نميباشد. (اينجا ميتوان ادعا كرد دفاتر مشاوره و راهنمايي قبل و بعد از آزمون و انتخاب رشته بايد داراي امكانات قانوني بوده و بتوانند دانشجويان را ياري كنند.) در واقع در مورد شناور بودنرشتههاي تحصيلي مشابه ـ 8 درصد اعلام نمودند كه رشتهي تحصيلي بسيار مهم نيست و تنها پيدا كردن كار در آينده مورد انتظار است.
در فرآيند جامعهپذيري انسان شيوههاي زندگي كردن در جامعه را ميآموزد و تواناييها و استعدادهايش را در جهت ايفاي نقش خود و به عنوان عضوي از جامعه بهكار ميگيرد. شكي نيست جامعهپذيري و فرهنگپذيري زمينهي ادامهي حيات وي را فراهم كرده و جايگاه و پايگاه ويژهاي را برايش فراهم ميآورد و تكامل و رشد شخصيت انسانها در گرو فرهنگپذيري است، زيرا از اين طريق، هنجارها و آداب و رسوم و سنن به عنوان ميراث اجتماعي به وي منتقل ميگردد و در اين رابطه نبايد از اهميت سرشت Nature و پرورش Nurture غافل بود. سرشت اصطلاحي است كه براي ساخت ژنتيكي يا وراثت بيولوژيكي بهكار ميرود و پرورش به محيط و اثرات متقابل آن بر فرد اشاره دارد. در اين راه با استفاده از اين دو عامل و ساير شرايط، انسان ميكوشد ضمن تثبيت شخصيت و هويت فردي خود، يك هويت اجتماعي را نيز از طريق تعامل با افراد ديگر جامعه بهدست آورد. دانشگاه به عنوان يك مؤسسهي اموزشي، بخشي از وظايف جامعهپذيري را نيز برعهده دارد يعني در واقع، از طريق انتقال ميراث فرهنگي گذشتگان و نگاهداري تجارب علمي دانشمندان و تعامل گروهي، سعي در انطباق تئوري و عمل نموده و ساختار شخصيت اجتماعي فرد را متعالي ميكند. حال اگر دانشگاهها نتوانند اين رسالت را به انجام برسانند و عناصر و دستاندركاران آن، خود فاقد پايگاه اجتماعي خاص بوده و از نظر شخصيتي نيز مراحل رشد را طي نكرده باشند، تكليف چيست؟ و چه كساني بايد پاسخگو باشند؟ چگونه در چنين شرايطي ميتوان ادعا كرد كه بهداشت رواني دانشجويان به مخاطره نيفتاده است؟ دانشجو در اين سن، آرمانگرا، آزاديخواه و به دنبال آرمانهاي گمشدهي خود ميباشد و با اميد به تكامل و احراز شخصيت پا به دانشگاه گذاشته است و وقتي متوجه نابسامانيها گرديد و با بيتوجهيها برخورد كرد و فشار سياسي و اعتقادي از يك طرف، و فشار اقتصادي از طرف ديگر بر گردهي او سنگيني كرد، تاب مقاومت را از دست داده و در زير بار ناملايمات خم شده و به زانو در ميآيد. دانشجويي كه به رايالعين ناظر بي عدالتي، تبعيض و دستهبنديهاي خودي و غيرخودي باشد نميتواند از سلامت روحي و رواني خوبي برخوردار گردد. ؟ دانشجويي كه به اتهامهاي واهي مسؤولين دانشگاه به پاي ميز محاكمه كشانده ميشود و بي دليل مورد اهانت و تحقير قرار ميگيرد و فرصت نفس كشيدن به وي داده نميشود و چون يك زنداني با وي رفتار ميگردد، چگونه ميتواند احساس كند كه در محيط امن و به دور از هر نوع فشاري به حيات خود ادامه ميدهد؟ البته و صد البته اين مطالب به سمع و نظر مسؤولين رده بالاي جامعه و سياستمداران نرسيده، بلكه گزارشها و آمارها كلاً حاكي از امن و امان بودن دانشگاهها و راضي بودن قشر دانشجو و لبيك گفت آنها بوده و لاغير.
در كتاب روانشناسي مشاوره به عنوان راهكار اجرايي به نظريات زير اشاره ميشود:
درام (1984) در برسيهاي خود نمونهاي عالي از پيشگيري اوليه دانشگاهها را گزارش كرده است. موضوعاتي كه با هدف كاستن از مخاطراتي كه با افزايش درخواستهاي تحولي ناشي از حركت به جانب بزرگسالي و زندگي مستقل همراه است ايجاد شده است.
در تيم راستا چهار برنامه موضوعي زير پيشنهاد ميشود: آشنا شدن با استرس ـ مبارزه با تغيير ـ ارتباطات ـ و پيشبيني آينده.
كاون (1984) براي پيشگيري اوليه در مراكز بهداشت رواني الگوي كلي ارائه داده است. او چنين بيان ميكند كه پيشگيري اوليه ميتواند با الف) در اختيار گذاشتن مهارتها، شايستگيها و شرايطي كه سازگاري مؤثر را تسهيل ميكنند و مشكلات روانشناختي را قبل از بروز كنار ميگذارند. و ب) ايجاد مداخلاتي كه با هدف كوتاه كردن پيامدهاي روانشناختي منفي در مورد افرادي كع در شرايط زندگي مخاطرهآميز يا پرفشاري قرار دارند. در مشاورهي بحران دانشگاه آزاد مهاباد خانم مرضيه تقيزاد نظر كاپلانرا در مورد بحران را نين روايت ميكند: بحران ميتواند هم خطرآفرين باشد و هم فرصتي براي رشد و تحول. خطرآفرين به اين معنا كه فرد براي حل بحران به روشهاي ناسازگار متوسل ميشود كه حاصلي جز كاهش سطح عملكرد اجتماعي و رواني وي نداشته باشد؛ از طرف ديگر حل موفقيتآميز بحران، ميزان اتكا به نفس و كنترل را در او افزايش ميدهد و او را براي روبهرو شدن با ساير بحرانها آمادهتر ميسازد.(از ديدگاه اروم فروم) شخصيت هر انساني بر اساس قرصتها و امكاناتي كه شرايط جامعه و فرهنگش براي او فراهم ميآورند شكل ميگيرد. فري كه قادر بهيافتن ارزشهاي مثبت پايدار در فرهنگ، مذهب، يا ايدئولوژي خود نيست ايدهآلهايش برهم ميريزد. افراد بحرانزده احساس پوچي از خود، بيگانگي، تنهايي و غربت ميكنند و حتي گاهي به دنبال هويت منفي ميگردند. و اكثر ناسازگاريهاي جوانان و رفتارهاي ضد اجتماعي ناشي از همين برداشت منفي است كه در نهايت در دانشگاهها نيز مسألهساز خواهند بود..
با آرزوي روزي كه همهي دستاندركاران مسايل تربيتي و مسؤولين واحدهاي آموزشي به ويژه دانشگاهها، خود از بصيرت كافيبرخوردار شده و در اين راه رسالت خود را به انجام رسانند.
منابع :
· 2 تحقيق ميداني در دانشگاه
· كتاب: روانشناسي مشاوره نوشتهي جرح كريستياني ترجمهي رضا فلاحتي ـ محسن حاجيلو چاپ 1377
· اصول راهنمايي و مشاوره تاليف شرتزر و استون ترجمهي دكتر علي شريعتمداري چاپ 1379
· مفاهيم بنيادي و مباحث تخصصي مشاوره نوشتهي داويد گلدارد ترجمهي سيمين حسينيان چاپ 1374
· راهنمايي و مشاوره تحصيلي و شغلي تأليف دكتر عبدالله شفيعآبادي چاپ 1381
· زمينهي مشاوره و راهنمايي تأليف دكتر قاسم قاضي چاپ 1366
· رفتارهاي بهنجار و نابهنجار و راههاي پيشگيري تأليف دكتر شكوه نوابي نژاد 1364
· مجموعه مقالات همايش مشاوران بحران چاپ دانشگاه آزاد اسلامي مهاباد
· تغييرات اجتماعي و توسعه و آيندهنگري دكتر علياكبر ترابينژاد 1381
· مشاوره و راهنمايي در تعليم و تربيت اسلامي تأليف سيد مهدي حسيني 1364
بررسي زمينههاي فرهنگي بحران معاصر در رابطهي زن ـ مرد
احمد احمديان ـ کارشناس ارشد زبانشناسي
رابطهي زن ـ مرد ماهيتاً چالشگر است و بسياري از ويژگيهاي حسي و عاطفي انسان در هر دوران، تراويده از ذات اين چالش است. اين چالش در هزارتوي تاريک و وهمانگيزي رخ ميدهد که زن و مرد، هر دو به طور يکسان، در آن گرفتار آمدهاند. آن دو، کورمال کورمال، در پي راه رهايياند. زماني كه به هم ميرسند، اين يک آن ديگري را لمس ميکند و با فوران همهي آن هيجانهاي فروخورده در تنهايي و سکوت، به ناگهان چراغ گرم رهايي را در هستي او مييابد. در معجزهي شکوفايي عشق، هزار تو بهيکباره محو ميشود. سرما و ظلمت نيز، در شادي و شگفتي درمييابند که آن دو در گوشهي خلوتي از باغهاي بهشت، به سائقهي عشقي از پيش مقدّر، همديگر را يافتهاند.
اين شادي، اما ديري نميپايد و رقص ريتميک از خود گذشتن، براي پيوستن به آن ديگري قطع ميشود. آن دو، ديگر بار به هزار توي تاريک و سرما برميگردند و به اين شهود دردناک و وهمانگيز ميرسند که گويا علت و دليل گرفتارآمدگي هر يک، در اين هزارتو، آن ديگري است. شايد آن لحظهي چسبناکي که زن يا مرد به اين کشف ميرسد، دردناکترين لحظهي عمر او باشد.
هستي زنانه ـ هستي مردانه
در تمامي دوران ميليون سالهي عمر بشر، مرد و زن زير تأثير هستيهاي متفاوت نرينه و مادينه بودهاند. از پيش از تاريخ تاکنون، هستي بشري در دو نهاد متفاوت شکل گرفته و به موازات هم و نيز در تداخل با هم امتداد يافته است؛ هستي زنانه ـ هستي مردانه.
شگفتي در اين است که، آنچه موجب زايش و شکوفايي عشق، بين دو جنس ميشود، همان موجبات پژمردن و مرگ عشق را نيز فراهم ميآورد. در شروع عشق، هر يک آن ديگري را آرماني ميکند و همهي آنچه را که در رؤياي خلوت و سفيد خويش ديرزماني پرورده و به مهر سرشته، به آن ديگري نسبت ميدهد. زن يا مرد از همان ابتدا آن ديگري را چنان ميبيند که در پندار اوست (ناب، مطلق، جاودانه، نيک و بي هيچ تناقصي در حس و در کنش). اين برخورد داغ، شکست را از پيش بر پيشاني دارد. در جامعههايي که مرد و زن امکان آمد و شد آزادانه ندارند، در شروع برخورد دو جنس، هميشه رؤيا، واقعيت را در چنبر خود فشرده ميدارد. به گونهاي که همين مرد يا زن واقعي، آنگاه که در هودجِ رؤياي آن ديگري لم ميدهد و با تمام وجود ميخواهد که به قالب رؤياي آن ديگري درآيد. کاري بسيار آسان، لذتبخش و شدني در لحظه، جانفرسا و ناشدني در تداوم لحظه است. براي اقليتي که امکان آمد و شد آزادانه دارند، وضع خيلي فرق نميکند. زيرا آنها نيز زير تأثير الگوهاي رفتار جمعي هستند. پس در آمد و شدها نيز مرد يا زن، چنان نيستند که مينمايند. همهي اين رفتارها به صورت از پيش معين شده، از روان جمعي به فرد ديکته ميشود. اگر زن يا مردي بخواهد آن گونه که هست، صادقانه خود را نشان دهد، به زودي انگ خواهد خورد و طرد خواهد شد.
در جوامعي که داراي سنن ديرپاي آمد و شد دو جنس هستند، رفتارهاي نمايشي، در سياليت آمد و شد اجتماعي رسوب ميکنند. با تجربه به اين نتيجه ميرسند که اگر همانگونه که هستند خود را بنمايند، سوءتفاهمها و مشکلات بعدي نيز کمتر خواهد بود. به همين جهت است که در جوامع غربي، ارتباط دو جنس در فضايي از صراحت و صداقت نسبي صورت ميگيرد. مرد و زن، کم و بيش، احساس خود را همانگونه که هست بيان ميکنند. در آنجا اگر مردي پايبند همسرش نباشد، اگر خود به اعتراف نيايد، دوستان همسرش او را آگاه خواهند کرد. در اينجا چنين نيست. زني که شوهرش به او وفادار نيست، هر روز از مقابل صف نفوذناپذيري از دهانهاي بسته عبور ميکند بي آنکهيک تن، حتي برادر يا پدرش به صرافت اين بيفتند که او را آگاه کنند. حتي زنان ديگر نيز در صف دهانبستهها ميايستند و با وسواس، مواظبت ميکنند که اين راز، به ميان « بدخواهان » پرتاب نشود. در پشت اين راز داري دستهجمعي، الگوهايي از رفتار زنانه،در پيش چشم اطرافيان آن زن قرار دارد که بر اساس آنها، نصيب زن به راز رسيده، چيزي جز رنج بيشتر نخواهد بود. اما اگر فيلمنامه را معکوس کنيم، مردي ( شوهر، پدر، برادر ) از ميان اين صف بيرون خواهد آمد تا لکهي ننگ بر شرف خانوادگي را با خون بشويد.
در اين نوشته، تأکيد بر تفاوت هستي زنانه و هستي مردانه، در فضاي فرهنگي جامعهي ماست. جامعهي ما داوران فرهنگي متفاوتي دارد که خود، به گروههاي فرهنگي متفاوتي تعلق دارند. در نبود امکان تبادل انديشهها، هر گروه فرهنگي، در خلوت جمعي خويش، حرف خود را ميزند. شگفتي در اين است که گاهي در زير تفاوتهاي ظاهري، مفروضات واحدي دارند.
قومگراها و تأکيدکنندگان بر اصالت فرهنگ آريايي[1] اين نکته را نديده ميگيرند که پوششي که امروزه اسلامي ميناميم، قبل از اسلام در ايران رايج بود. خانهنشيني زنها بويژه در ميان اقشار فرادست در ايران باستان عموميت داشت. زن در دوران عادت ماهانه مجبور بود از همه دوري گزيند و تا « پاک » نشده بود، با او مثل نجسها برخورد ميشد، که حتي آب و غذاي او بايد از سوراخ بالاي دخمه اي ( بدور از تماس با تابش مهر مقدس) بر او افکنده شود. باز اين آرياگراها فراموش ميکنند که آئين ميترائيسم از قديميترين آئينهايي است که به حداکثر ممکن، زن را در جامعهي باستاني، از فراز به فرود آورده و با تقديس قدرت بدني و شکنجههاي آسماني ( که خاص مردهاست )، فاصلهي عميقي بين زن و مرد کشيده است. امروزه نوشتههاي فمينيستي[2] مد شده است. و مردها براي روشنفکر نشان دادن خود سعي دارند بر پدرسالاري بتازند.
در اين نوشته سعي شده است در کنار خشونت جهان مردانه، انگشت بر خشونت پنهان و بيرحم جهان زنانه نيز گذاشته شود. و در کنار تأکيد بر بيوفايي و غير عاطفيشدن مرد، دروغگويي، تظاهر و رياکاري پرده در پردهي زن نيز نشان داده شود. مسأله اين است که بفهميم از ديرباز چه بلايي بر سر اين جامعه، از زن و مرد، آمده است. قصد ما همدردي نيست و معتقديم که در پشت شعار به ظاهر متمدنانهي « زنها مقدماند » تحقير زن و قبول ضمني فرودستي زن، پنهان شده است. و آن گاه که برابري واقعي فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و حقوقي دو جنس تحقق يابد، دوران چنين تعارفهايي نيز به سر خواهد آمد. شايد بتوان گفت آن گاه که به زن احترام بيشتري گذاشته نشود، آستانهي رهايي واقعي هر دو جنس فرا رسيده است.
بسياري از خصوصيات فرهنگي، نه ذاتي زن و نه ذاتي مرد است. اگر زن حسود مينمايد، در همهي ادوار تاريخ و پيش از تاريخ، چنين نبوده است. آن حسادت، تراويده از هستي فرهنگي زنانه، در روزگار استقرار و سلطهي مردسالاري ( پدرسالاري ) است. اگر مرد، بياحساس، خردورز، و « منطقي » به نظر ميرسد، يا اگر زن، عاطفي، حسگرا و « بيمنطق » مينمايد، به جهت اين است که آنچه کليت هستي فرهنگي مرد و زن را سمت و سوي ميبخشيد، يک هستي فرهنگي ـ تاريخي، وراي وجود ظاهري هر يک است. هستي فرهنگي زنانه و مردانه شکلگيري روابط آنها را در زير سلطهي خود دارد.
از اين زاويه اگر به تنشهاي فزايندهي درون خانوادهي هستهاي[3] نگاه کنيم، مسأله را به شکل متفاوتي خواهيم ديد:
زن که زير سلطهي فضاي زنانه است، بيآنکه الزاماً آگاه باشد، مرد را با خود به درون اين فضاي زنانه ميکشد. مرد بالعکس، بي آنکه اصراري در همراهي زن با خود داشته باشد، به درون فضاي مردانه کشيده ميشود. براي مرد، آنچه واقعاً اهميت دارد، قضاوت ساير مردها دربارهي تواناييهاي فکري، بدني، شغلي و مالي او و به تبع آن، وضع خانوادگي او است. و همهي اين جريانها به شکل پوشيده و اغلب ناخودآگاه و به صورت جريان آب در زير انبوه کاه صورت ميگيرد. قضاوت مردان ديگر، براي مرد، جايگزين قضاوت پدر براي پسر بچه شده است. آنچه براي پسر بچه اهميت شگرف دارد، قضاوت، نگاه و نظر پدر است. پسر بچه در خلوت خويش چنان رفتار ميکند که مطابق رفتار پدر باشد. و پس از ورود به مرحلهي بلوغ و نوجواني، جهانمردانه در کليت خود جايگزين پدر ميشود.
نوجوان با شوريدن بر پدر، وابستگي شخصي خود به او را درهم ميشکند تا وابستگي به جهانمردانه را به جاي آن بنشاند. در اين جا تنديس پدر درهم ميشکند تا نهادي مردانه جايگزين آن گردد. مرد، بعدها اين نهاد را با خود به ميان خانوادهي هستهاي ميآورد و آن را چون شمشيري در رختخواب در ميانه خود و همسرش قرار ميدهد. و از آن پس همهي تلاش زن اين ميشود که ذهن مرد را از اين فضا جدا کند. تا او را متوجه وجود واقعي و حسي خود کند. تا به او لذت تنها با هم بودن و جدا از همهي جهان بودن را بدهد. و زن به مرور درمييابد مردي را که دوست ميدارد، هرگز کاملاً در اختيار ندارد. مرد او را لمس ميکند اما شناور در فضايي ديگر است. مرد با او گفتگو ميکند اما فقط با بخشي از ذهنش. و زن ميماند و حسرت به دل، که مردش را از نظر ذهني، تنها، عريان و بي تعلق به هر آنچه که جز به هستي در جانبهشان مربوط است از آن خود کند.
جهان مردانه خود محور است. چيزي که جهان زنانه هنوز فاقد آن است. روانکاوها در غرب، بر عقدهي اديپ و حسادت پسر بچه نسبت به پدر تأکيد کردهاند. در جوامع شرقي نيز پسر بچه به پدر حسادت ميکند. اما او زود متوجه جهان مردانه ميشود، پسر بچه به مرور به طور حسي درک ميکند که در وراي ارتباط پدر با مادرش، ارتباط قويتر، پدر را به نهاد مردانه پيوند ميدهد و آنچه واقعاً اهميت دارد، اين نهاد است و نهادي که او در نهايت به آن تعلق دارد و بايد جذب آن شود و با آن درآميزد. براي دختر بچه، پدر، نشانهاي از جهان خور محور مردانه است. جهاني که او هرگز نميتواند به آن تعلق داشته باشد و از اين رو است که تصاحب پدر و رقابت با مادر و حسادت به او، و مهمتر از آن حسادت به برادر و پسر بچهها با او ميماند. و او هر چه بزرگتر ميشود، اين حسادت را بيشتر سرکوب ميکند و آن چه امروزه سرکوب ميشود فردا به شکلي ديگر، به صورت حسادت به همجنس، بسيار قويتر و سرکوبناشدنيتر ظاهر خواهد شد. جامعهي مردسالار معيارهاي زيبا شناسي خود را نيز به زنها القاء ميکند و در واقع اين معيارها پيمانهي اندازه گيري خير و شر و زيبايي و زشتي، در ميان زنها و به توسط زنها و عامل تشديدکننده و فعال و همه جا حاضر حسادت زنانگي ميشود.
اين تحليل اگر درست باشد، ميتوان گفت که دست کم در کشور ما، عقدهي اديپ[4] ( حسادت پسر بچه به پدر ) در مقايسه با عقدهي اختگي[5] ( حسادت دختر بچه نسبت به برادرش يا نسبت به پسر بچهها ) کمرنگتر ميشود. پسر بچه از کودکي، تمايز و برتري خود را نسبت به دختر حس ميکند و اين دريافت، نقش تعديلکنندهاي در حسادت نسبت به پدر بازي ميکند. در کشور ما از دوران سلطهي ميترائيسم[6] ، زن در جايگاهي نبوده تا سزاوار عشق پر آوازهي مرد باشد. در ايران سده هاي ميانه، مردها عاشق پسر بچهها ميشدند و بازتاب اين پديده، گاه صريح و گاه ضمني در ادبيات سدههاي ميانه، باقي است. توصيف هاي بيروح و واقعگرايانهي سعدي از شاهدبازي، و غزلهاي پرشور و به ظاهر عارفانهي وحشي بافقي در ادبيات و اشارههاي صريح يا ضمني مورخين دربارهي عشق سلطان محمود به اياز و عشق شاه عباس به به برادران شرلي و ... همه به اين پديده اشاره دارند.
پسر بچه از همان ابتدا، موقعيت برتر خود را حس ميکرد، مادر را تحقيرشده ميديد و حتي پسرش ميتوانست به او چنين و چنان بگويد و در سلسله مراتب احترام، در درون خانواده، به هر حال، بعد از فرزند ارشد ذکور قرار داشت.
اگر فردوسي به جاي هومر، ميخواست راهي پيش پاي خواستگارهاي سمج پنهلوپ[7] با دوک نخريسي جادويياش بگذارد، آنها را به کشتن تلماک[8] رهنمون ميشد. در فرهنگ ايراني، در نبود فرمانروا، کافي است که اولاد ذکور، بويژه فرزند ارشد او را بکشي تا اين سرزمين رام تو شود. همسر حکمران سابق، محلي از اعراب نداشت ( و ندارد. ). در اسطورههاي يونان، پسر بچه اهميت مادر را درک ميکند. زيرا در آنجا کسي فرمانروا خواهد شد که همسر مادر او بشود. يعني فرمانروايي در گرو تصاحب مادر است. در تاريخ ايران شاه سايهي اهورامزداست و هر مردي در خانهي خويش شاهي است. از ميترائيسم به بعد در ايران، مرد را با خورشيد « هم هويت » شمردهاند. سهراب به دنبال گمشدهي خويش است که به مسلخ ميآيد. بر خلاف اسطورههاي يوناني، اين جا، در اسطورههاي ايراني، پدر فرزند را ميکشد. اگر اصرار داشته باشيم به زبان فرويد بگوييم، اينجا عقدهي اختگي دختر بچه، مهمتر از عقدهي اوديپ پسر بچه است. دختر بچه بيارزشي مادر و بيارزش جهان زنانه را دريافته و لمس ميكند. او در پي همهويتشدن با جهان مردانه است. منبع پنهان و اوليه حسادت زنانه، در واقع نه حسادت به مادر بلکه حسادت به برادر و به جايگاه مردانه است. و اين چيزي است که او هرگز به آن دست نخواهد يافت. در ترکي، ضربالمثلي براي تبديل خاله به دايي با کمک احليل جادويي است. در اين جا منبع حسادت زنانه، حسرت فروخوردهي دختر بچه به برادر و حسرت راه نداشتن به جهان مردانه است.
شايد اين عامل بتواند اين پديده را توجيه کند که زنهاي سلطهجو و قدرتطلب ايراني، عموماً سردمزاجند. زيرا آنها از بچگي شاهد حقارت مادر در کنار قلدري و آمريت پدر و برادرها بودهاند. براي آنها « هم آغوشي » به معناي تحقيرشدن است.
در کشور ما، با طلوع کيش مهرپرستي، جنسيت زن، به نحوي، جزو پليدي شمرده شد. در ميترائيسم، تأکيد بر اهميت و ضرورت شکنجه و کارهاي شاق بدني به عنوان مشخصه و جزء اصلي آيين مذهبي، فقط به منظور پيادهگذاشتن زنها و فروکشيدن آنها از موضوع رشکانگيز قبلي آنها بوده است. در رمز و راز و خشونت و شکنجههاي آيين ميترائيسم، مبارزهي پيگير مردها بر عليه زنهاي باستاني را ميتوان ديد. نبوغ مرد آريايي، آنگاه که به سرزمين ما رسيده است، توانست به بهترين وجه در تحقير زنها بکار افتد.
از عصر سلطهي ميترائيسم تا کنون، زن، ايمني و زندگي را در کنار مرد جسته است. بي وجود مرد، ايمني در کار نيست. تصوير پدر، برادر، شوهر، ايمني را القاء ميکند. واقعيتهاي زندگي تاکنون چنين بوده است. اما امروزه جهان در حال ورود به هستي جديدي است که زن، با استقلال کامل اقتصادي در همهي ابعاد آن توان ايستادن روي پاي خود را دارد. تمامي تمدن مرد محور بشري، تا کنون احساس ناايمني را در زن القاء کردهاست. هستي آينده اگر اين احساس را در زن فروکاهد، چه خواهد شد؟ احتمالاً مرد مرکزي، در جهان زنانه نيز فروکش خواهد کرد.
جهان زنانه، به همين علت، تا کنون، در خود و براي خود نبوده است. جهان زنانه، جهاني است مرد مرکز، و به همين جهت است که وابستگي مرد به زن ضعيفتر از وابستگي زن به مرد است و تنها در آستانهي پيري و از کار افتادگي است که احساس ناايمني در مرد ظهور ميکند و شدت ميگيرد. و فقط پس از اين مرحله است که مرد حساسيت زنانه پيدا ميکند ( تازه اگر پيدا کند! ).
هستي زنانه ديگر گونه است. هر زني ميخواهد مردي از جهان مردانه را بربايد و با خود به درون جهان زنانه بکشاند.
هستي نرينه « خود ايمن » است. آنچه مرد را بسوي جنس مخالف ميکشاند، کشش جنسي و احساس زيباييشناسي[9] است. از اينرو، مرد و زن در سطوح متفاوتي از پتانسيل مهرورزي قرار دارند. و از آن روست که زن، در عشق، دور پرواز و پر کشش است و اغلب از مرد پيشي ميگيرد. مداومت او در عشق نيز، ديرپايتر از مرد است. اما آنجا که پاي ايمني در کار است، اگر زن، در رابطه با مرد خويش احساس ايمني نکند درجات بالا و حيرتانگيزي از بيعاطفگي و « واقعبيني » را از خود نشان ميدهد. و اگر احساس ناايمني به حد وسواس آزاردهنده برسد، زن، توانايي دوستداشتن را نخواهد داشت.
رويکرد مرد به عشق، متفاوت است. مرد در پي هيجان است و گاه اين هيجان، فقط در کنار خطر دست ميدهد. هيجان مسابقه، رقابت ميدان مسابقه، مرکز نمادين جهانمردانه است. در آنجا، هيجان، حاکم است. حس برتريجويي بيننده، همزمان با آن قهرمان ارضا ميشود. هر دو به هيجان ميآيند.
مسابقه نماد جنگ است. جنگي که از عصر نوسنگي تا کنون به عنوان عرصهاي صرفاً مردانه، ميعادگاه مردها با شکست و پيروزي و ميقات مرگ و هيجان بوده است.
هستي مردانه، در طول هزارهها، خود را به طور کانوني، در کار خشن، جنگ و مسابقه نموده است. هيجان، احساس کانوني مرد است. اين موجود خردورز، تحت تأثير ارزشهاي هستي خردگراي جهان مردانه، هيجان باطني خود را به نمايش نميگذارد و همهي جوش و خروش دروني او، در پشت نقاب صلابت ظاهر فرو ميماند.
اوجگيري هيجان در زن، به گونهاي ديگر است. بدون ايمني، زن به هيجان نميآيد، احساس ايمني در کانون احساس زنانه است و با اين پيشزمينه است که، مهرورزي در در زن ظهور ميکند و به اوج عاشقانه ميرسد. مهرورزي در زمينه اي از ملاطفت مادرانه با مردي که احساس ايمني ميبخشد. جهاني است فرو شده در خود، کامل، بسته و خودکفا. در يک جمله هزار توي حس و عشق در اين فضاي درونگراي، علائم ناپيدا، حضور نامحسوس دارند. جهان تخيّل، مقدم بر جهان واقعي است. ناگفتهها بر آنچه گفته ميشود سنگيني ميکنند. لحن کلام و خود گفتگو، بر آنچه گفته ميشود مقدّم است. و مرد اين را نميفهمد. توجه مرد به موضوع گفتگو است. آنرا پيشپا افتاده، غير مهم و بيربط مييابد و در نمييابد که آنچه مهم است، نفس گفتگو در اين فضاي خصوصي است گفتن، شنودن و آرميدن در اين پيلهي عاطفي که زن، به دور خود و او ميتند.
خصلت جدي کار و خشونت جهان مردانه، عادت و درک لذت گفتگوي بيهدف را از مرد گرفته است. زن، از نفس گفتگو با مردي که دوستش ميدارد، لذت ميبرد. مرد خسته از اين گفتگو، به روزنامه روي ميآورد اين هووي روزمرهي همهي زنها که به موضوع گفتگوي زن بيتوجه شده است، وانمود ميکند که گوش ميدهد. اما به کار، پول و به ماجراهايي که فردا در پيش دارد ميانديشد. زن، حضور غايب مرد را درمييابد و از فشار دست، براي جلب حضور او کمک ميگيرد و سپس اين عادت او ميشود. و مرد که با گذشت زمان، نسبت به اين سقلمههاي دوستانه، حساسيت منفي پيدا کرده است، عکسالعمل نشان ميدهد. مردي که ناتوان از پايان دادن به اين سقلمههاست، به مرور، سقلمه زدن را ميآموزد و اين رفتار زنانه را به ميان مردها ميبرد. رنجش اين يکي، رنجش آن ديگري را افزونتر ميکند و فضاي صميمي، تهي از دوستي ميشود، و گفتگو بندرت پيش ميآيد.
1 ـ فراموش نکنيم که اين تأکيد از زمان پهلوي اول شروع شده با تأثير از « ناسيونالسوسياليست » هاي آن زمان آلمان، و خواستهيا ناخواسته، در جهت سياستهاي انگلستان براي تفرقه افکني ميان عرب و ايراني.
1 ـ دربارهي منشأ اين واژه، به تحليل فرويد از نمايشنامهي اوديپ شاه از ادبيات اسطورهاي يونان باستان، مراجعه کنيد.
چالشهاي خانواده در ايران امروز
احسان شاكري
مدرس دانشگاه
همواره در طول تاريخ پرفراز و نشيب بشر، خانواده به عنوان نهادي تأثيرگذار و اساسي، مطرح بوده است. بشر، موجوديت، هويت و به تعبيري وجود خود را مرهون «خانواده» دانسته و خود را در آن معنا ميکند. فيلسوف شهير و نامدار آلماني «هگل»، خانواده را اولين گروه طبيعي دانسته و در فرآيند ديالکتيک خود، نخستين مرحلهي اجتماعي شدن و متمدن شدن را در نظام خانواده جستجو ميکند. «ژان ژاک روسو» فيلسوف شهير فرانسويِ عصر روشنگري، که آثارش هنوز چه در حوزهي فلسفه، سياست، حقوق و چه در مباحث تعليم و تربيت و آموزش و پرورش مورد استفاده و قابل اعتنا است، خانواده را اولين و قديميترين جامعه و اجتماعات سياسي ميداند. در انديشهي اسلامي نيز از خانواده به عنوان ملجاء و مأمن انسان و به عنوان نهادي مقدس که شالودههاي زندگي اجتماعي و انساني بر آن استوار است ياد شده است.
با اين اوصاف، امروزه چنين سوالي به ذهن خطور ميکند که: چه چالشها و تهديدهايي نظام خانواده را تحتالشعاع خود قرار ميدهد؟ امروز بايد نگاهها و توجهات به سمت مخاطرات و آسيبهاي خانواده، متمرکز و سؤالات آسيب شناسانه در خصوص نظام خانواده، مطمح نظر قرار گيرد. اين پرسشها، پاسخ داده نخواهد شد مگر اينکه مختصري در باب کارکردها و ويژگيهاي خانواده توضيح داده شود. در اين گفتار و به اقتضاي عنوان و اهداف نشريه کهيک نوشتار دانشجويي است، هدف اين نيست که تمام ابعاد اين مسأله (چالشها و کارکردهاي خانواده) مورد بررسي قرار گيرد، چرا که مبحثي با اين اهميت، تأمل گسترده و کاوش وسيعي را ميطلبد که از حوصلهي اين مقاله خارج است، اما از باب طرح مسأله و بيان کليات موضوع، ميتواند آغازگر تحقيقات و پژوهشهاي دانشجويي و علاقهمندان به اين مباحث شود. جامعهشناسان در مطالعهي ابعاد مختلف «خانواده» کارکردها و کارويژههاي مختلف و متنوعي را براي خانواده در نظر ميگيرند که از جمله ميتوان به «وظيفهي فرزند زائي يا توليد مثل، ايجاد هويت اجتماعي، حمايت و ارشاد فرد و تعليم و تربيت و ...»1 اشاره نمود. از ميان کارکردهاي ياد شده، بحث هويتبخشي و تعليم و تربيت را ميتوان به عنوان نمونه بررسي نمود. بحث هويّت، يکي از مباحث بسيار عميق و بنيادي است. در خصوص تعريف هويّت و شاخصههاي آن، مطالب بسياري گفتهاند اما در حالت کلي هويت را مؤلف فرهنگ واژههاي روانشناسي چنين آورهاند که واژه «Identity ego» عبارت است از: «احساس هويتي که توانايي تجربهي خود را به عنوان چيزي که تداوم و يکنواختي دارد و قدرت رفتار مطابق با آن را تأمين مينمايد، داشته باشد»2. چنانکه از تعريف آشکار ميشود، بحث هويت با مفهوم «خود» ارتباط دارد. بحث خود و يا خودشناسي از جمله مباحثي است که در جهان اسلام و در معرف قرآني و ديني نيز بدان تأکيد فراوان شده است، به طور مثال شيخ محمود شبستري از علما و حکماي برجستهي ايراني در منظومهي حکمي و فلسفي خود که تحت عنوان «گلشن راز» بدست ما رسيده است در ابياتي ضرورت خودشناسي را به اين مضمون بيان ميکند:
اما در خصوص هويت، چنين شاخصههايي را بيان کردهاند:
1) انسان از جايگاه، منزلت و مرتبت خود آگاه باشد و تعريف دقيقي از اين مفاهيم داشته باشد.
2) آگاه بودن انسان به اين نکته که چه پيوندها، رشتهها و ارتباطهايي او را به خود و جهان خارج از خود متعلق ميسازد.
3) درک اين مطلب که چه نقشها، وظايف و مسؤوليتهايي در قبال خود و ديگران بر عهده دارد.
4) شناخت واقعبينانهي انسان از توقعاتش نسبت به خود و ديگران.
5) و نهايتاً آدمي نسبت خود را با گذشته، حال و آينده به درستي بداند. به تعبير «مولوي» شناخت درست اينکه انسان از کجا آمده است و آمدنش براي چه بوده و سرانجام به کجا خواهد رفت.
با اندک تأملي در مطالب اشاره شده مبرهن ميشود، اين مفاهيم ذکر شده که جنبههاي فلسفي، انسان شناسي، جامعه شناسي و روانشناختي دارد، ميتواند توسط نهاد مهم خانواده به فرد تلقين شود. جامعهشناسان وقتي که از عناصر سازنده و يا مراحل ساخته شدن هويت انسان سخن ميگويند، اين مراحل را در قالب «پرورش اوليهي اجتماعي انسان و پرورش ثانويهي انسان»4 بيان مينمايند. پرورش اوليهي انسان در درون خانواده شکل ميگيرد. در خانواده است که انسان، باورها، ارزشها و در حالت کلي واقعيتهاي زندگي را ميآموزد. اما سؤالي که اکنون به ذهن ميرسد اين است كه آيا امروزه آيا خانوادهها ميتوانند اين هويت را به نحو شايسته و بايسته در فرزند ايجاد کنند؟ آيا فرزند در خانواده ميتواند منزلت، جايگاه و مسؤوليتهاي خود را براي زندگي اجتماعي آماده کند؟ اين سؤالات ما را به اين مطلب سوق ميدهد که وضعيت خانواده در ايران امروز به چه صورتي است؟ به تعبير ديگر آيا خانوادهي امروزين ايراني ميتواند در راستاي هويتبخشي به جوانان و فرزندان گام بردارد؟ پاسخ اين پرسشها را در آخرين بخش گفتار حاضر به بحث ميگذاريم.
چالشهاي خانوادهي ايراني
جوامع و روحيات شرقي را ميتوان مهد عشق و محبت و به تعبير ويل دورانت «گهوارهي تمدن» ناميد. ايران نيز به عنوان يکي از باستانيترين و مهمترين ممالک شرقي، تاريخ پر تلألو و درخشان داشته و منشأ اثرات فراواني بوده است. ايرانيان همواره به عنوان مردماني شناخته ميشوند که کانون خانواده را لبريز از صفا و عشق ميدانند و اين مطلب بعد از ورود اسلام به ايران و پر فرغتر نيز گشت. اما با توجه به موضوع اين گفتار درصدد آن هستيم که بحرانهاي امروزي خانوادهي ايراني را مورد کنکاش و بازشناسي قرار دهيم. خوانندهي محترم را به اين نکته توجه ميدهيم که صحبت از اين چالشها، به اين معنا نيست که نظام خانواده در ايران به حدي دچار چالشهاي بنياني شده که به مرحلهي فروپاشي رسيده است. آنگونه که در تجربهي جوامع غربي، بعضاً چنين شائبههايي به ذهن ميرسد. به نظر نگارنده در ايران امروز چنين چالشي نظام خانواده را تهديد ميکند که خانواده به عنوان يک مرکز مقتدر هويتبخش و واقعيتساز براي فرزندان و جوانان، آنگونه که انتظار ميرود عمل نميکند. شايد بتوان بحران هويت جوانان امروزي را، در خانواده جستجو کرد. شايد بتوان عدم شناخت استعدادهاي جوانان (خودشناسي) و يا عدم درک درست وظايف، مسؤوليتها و نقشهاي فرزندان و جوانان را در کاستي نظام خانواده در هويت بخشي به فرزندان يافت. اين پرسش ميتواند ما را به ادعايمان نزديک سازد که چرا جوان و فرزند ايراني از هر قشري شناخت درستي نسبت به خود و هويّت ايراني و اسلامي خود ندارد؟ چرا جوانان در يک رکود و رخوت علمي و عملي به سر ميبرند و تصوير روشن و درخشاني نسبت به آيندهي خود ندارند؟ چرا جوانان با ميراث غني و گهربار خود از جايگاه واقعي خود در تحولات جهاني بيخبر و غافلاند؟ آيا جز اين نيست که پدران و مادران نميتوانند در خانواده نقش خود را ايفا بکنند. البته نميتوان يکسويه و يکجانبه نظر داد و فقط خانواده و يا پدر و مادر را مسؤول اين بحران تلقي نمود. مجموعهي عوامل متعدد و پيچيدهاي دست به دست هم ميدهد تا بيهويتي فرد را شکل دهد. ويل دورانت جامعهي ماشيني و انقلاب صنعتي را سبب فرو ريختن نظام خانواده دانسته و معتقد است که «انسان در جامعهي صنعتي تبديل بهيک ماشين»5 شده و عاري از روح، معنا و نهايتاً هويت ميباشد.
تالکوت پارسونز، انديشمند ساختاري ـ کارکردي نيز با مطالعهي جامعهي صنعتي، نگران بيهنجاري، بي سازماني و آشفتگي در خانوادههاست. به نظر او، گذر از خانوادهي سنتي و يا پدر سالار (Patriarchal) به سمت خانوادهي هستهاي و نيز افقي شدن دائمي و مستمر هرم قدرت در خانوادهها، فرآيند دموکراسي بيحد و حصر را در خانه موجب ساخته و به اين جهت سامان خانواده بههم خورده است.6 شايد بتوان در يک نگاه اجمالي، عقايد پارسونز را با چالشهاي خانوادهي ايران امروز مرتبط دانست. البته در انتساب جامعهي صنعتي نسبت به ايران جاي ترديد وجود دارد ولي گرايش به سمت خانوادهي هستهاي و ظهور پديدههايي چون «نومکاني» و تغيير هرم قدرت و تصميمگيري در خانواده، اين نظر را در ذهن تقويت ميکند که برخي خانوادههاي ايراني، مرکز و کانون قدرت يا تصميمگيري را از دست دادهاند و يا گاهي اين مرکز در محوريت فرزندان ميباشد. در صورت عدم وجود کانون محوري که ميتواند در پدر و مادر و تفاهم آندو تجلي يابد، صحبت کردن از الگوي هويت آفرين براي فرزندان امري بي معنا و عبث ميباشد. با اين حساب يکي از دلايل بي هويتي، بي مسؤوليتي و ضعف فرزندان را ميتوان در تغيير هرم تصميمگيري و اقتدار در خانوادهيافت.
اما دلايل و شواهد ديگري را نيز ميتوان براي مسأله هويت فرزندان و جوانان در خانواده جستجو نمود و آن عبارت است از تفاوت و يا به بيان بهتر شکاف نسلي. خانوادهي امروز ايراني دچار يک شکاف و اختلاف نسلي بين والدين و فرزندان است که علل آن را ميتوان بررسي نمود. اول اينكه به پديدهي شهرنشيني و محدود شدن افراد خانواده در تعداد اندک و نيز رشد سريع آپارتماننشيني باعث شده که خانواده را از نسلهاي گذشته چون پيران و مادر و پدر بزرگها دور ميکند و دوم اينكه مهمترين دليل شکاف نسلها را بايد تحولات سريع و بنياني در دنيا و جوامع دانست.امروزه تحولات علمي، فکري، تکنولوژيک در دنيا، روز به روز تخصصيتر و سريعتر ميشود و افقهاي جديدي را فرا روي افراد ميگشايد که در اين شرايط نيازها، احتياجها، ارزشها و باورهاي جديد را شاهد ميباشيم. در دنياي کنوني فرزندان خود را متعلق به نسلي ميدانند که والدينشان از آن نسل نيستند و با ادبياتي سخن ميگويند که با والدينشان متفاوت است.
برخي از نابسامانيهاي خانوادگي و حتي بروز اختلافات خانوادگي بين فرزندان و يا جواناني که تازه وارد عرصهي زندگي مشترک شدهاند ناشي از تفاوت در نگاهها و به عبارت ديگر تفاوت در جهان آنها با جهان والدينشان است. با اين شکاف نسلي، ميتوان فرضيهي بي هويت شدن جوانان را تحليل کرد. اگر پدر و مادر نتوانند با خواستهها و علايق و زبان فرزندانشان کنار آيند، نميتوان از آنها انتظار داشت که فرزنداني با مسؤوليت، با هويت و... تحويل بدهند. اين مسأله بايد با ظرافت و دقت خاصي مورد عنايت قرار گيرد و والدين سعي و اهتمام ورزند تا در حد ممکن با فرزندان خود دوست باشند و به اقتضائات عصر آنها توجه داشته باشند. البته در عين حال نقش الگو و راهبر و هدايتگر خود را همراه با اقتدار توأم با عطوفت حفظ نمايند.
در يک جمعبندي، ميتوان از گفتار حاضر چنين برداشتي را نمود که مشکل خانوادهي امروزين ايراني، شايد بي هويتي، بي مسؤوليتي و يا عدم تربيت شايستهي فرزندان باشد که از ميان انبوه دلايل و علل اين بحران به دو مسألهي: جابجايي هرم قدرت و يا بي کانوني آن، اختلاف نسلها و شکاف آن اشاره کرديم، اختلافي که ميتواند به نوعي مرجعيت و سنديت و اسوه شدن خانواده را براي فرزندان تحتالشعاع قرار دهد. اميد است که نوشتهي حاضر که به طور گذرا و به طور خلاصه مطرح شد، باز کنندهي راهي باشد که دانشجويان و پژوهنگان علاقهمند پيرامون اين مسأله که به نوعي گريبانگير هر خانوادهاي ميتواند باشد به طور عمقي و گسترده تحقيق و پژوهش نمايند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پينوشتها:
1ـ آنتوني گيدنز، جامعه شناسي، ترجمهي منوچهر صبوري، نشر ني. 1374، صص 97 ـ 67 .
منصور وثوقي و علياکبر نيکخلق، مباني جامعهشناسي، انتشارات خردمند، 1377،صص 175 ـ 173 .
2ـ نصرتالله پور افکاري، فرهنگ جامع روانشناسي و روانپزشکي، ج1، ص 720.
3ـ شيخ محمود شبستري، گلشن راز، نشر فضيلت علم، ص 33.
4ـ پيتر برگر و توماس لوکمان، ساخت اجتماعي واقعيت، ترجمهي فريبرز مجيدي، نشر علمي و فرهنگي، بخش سوم.
5ـ ويل دورانت، لذات فلسفه، ترجمهي عباس زرياب، نشر علمي و فرهنگي، سال 1379، صص 85 ـ 65 .
6ـ منوچهر محسني، بررسي آگاهيها، نگرشها و رفتارهاي اجتماعي ـ فرهنگي در ايران، نشر شوراي فرهنگ عمومي کشور، صص 98 ـ 97 .
افسردگی چيست؟
دکتر افسانه اسدی
افسردگی يک نوع اختلال روانی است که عملاً تمام مردم مدتی دچار آن بودهاند.
افسردگی يک واقعيت در زندگي روزمره و يک واکنش طبيعي به وقايع ناخوشايند ( مثل طلاق، از دستدادن شغل، از دستدادن يک عضو خانواده و ... ) است.
اين واکنش طبيعي به عنوان يک اختلال ذهني، لزوماً دائمي نيست. اين نوع افسردگي معمولاً با دارو درماني جواب نميدهد. اگر چه در موارد شديد يا وقتي که افسردگي براي مدت طولاني ادامهيابد؛ يا اگر شخص قادر نباشد که وضعيت خود را تغيير دهد، درمان با داروها ممکن است نياز باشد.
علتها:
علتهاي زيادي براي افسردگي وجود دارد. افسردگي ميتواند به خاطر يک علت يا چندين علت ايجاد شود. همچنين ميتواند به خاطر عوامل ژنتيکي باشد.
در زير به چندين علت معمول افسردگي اشاره ميشود:
2- نقايص شخصي و وقايع دوران بچگي مثل ضعف، عدم ثبات،داشتن والدين فقير، عدم علاقه والدين در دوران بچگي و رشد در يک خانواده از هم پاشيده و ...
3- تغيير در عادات خواب، مشکلات مالي زياد، تغيير در فعاليتهاي اجتماعي، مذهب و ... نيز ميتوانند منجر به افسردگي شوند.
بيماريهاي خاص
هر بيماري، چه شديد، چه خفيف ميتواند سبب افسردگي شود. اگر چه بيماراني که از بيماريهاي خاص نظير شوک، ايدز و بيماريهاي مزمن ديگر رنج ميکشند، بيشتر دچار افسردگي ميشوند. همچنين عدم تعادل هرموني هم اغلب اوقات باعث ايجاد افسردگي ميشود.
علائم و نشانهها:
علائم افسردگي با شدت وضعيت آن تغيير ميکند. علائم افسردگي در بعضي افراد شامل سردرد، تغيير در اشتها و خوابآلودگي است، بعضي ممکن است احساس گناه، درماندگي يا بيارزشي کنند. بعضي ديگر مشکلاتي در ارتباط برقرارکردن، فکر کردن يا بهيادآوردن مطالب دارند. در بعضي موارد هم بيماران علاقه به فعاليتهاي اجتماعي، جنسي و يا کار را از دست ميدهند. آنها معمولاً گوشهگير ميشوند و بيشتر وقت خود را به تنهايي در رختخواب ميگذرانند و اگر بيماري شدت پيدا كند، ممكن است بيمار دست به خودكشي بزند.
آزمايشهاي تشخيصي و روشها:
از آنجا که افسردگي ممکن است قسمتي از يک بيماري باشد، بسيار مهم است که تاريخچه بيمار را بدانيم و معاينه از بيمار به عمل آيد. تاريخچه، وضعيت ذهني، وضعيت دارويي ( شامل داروهايي که بيمار مصرف ميکند ) ، بايد در نظر گرفته شود، يک ارزيابي و برآورد رواني در پيدا کردن علت افسردگي و کمک بر درمان بيمار مؤثر است.
بررسيهاي رواني:
مصاحبه: مصاحبه معمولاً تاريخچه را در بر ميگيرد. مصاحبهکننده سعي ميکند که بيشتر در مورد بيمارياي که در حال حاضر وجود دارد، بيمارياي که در گذشته وجود داشته و درمانهايي که قبلاً استفاده شده است، تاريخچه فاميلي، وقايع دوران بچگي، تحصيلات، تاريخچه سني، داروهايي که در حال حاضر استفاده ميشود و شيوه زندگي که اکنون دارد، بداند.
معاينات وضعيت ذهني: منظور از معاينات وضعيت ذهني بررسي ظاهر شخص، فعاليت و رفتار و حرکات بيمار ( که آيا حرکت خاصي وجود دارد )، جرأت و طرز صحبتکردن اوست.
معاينات پزشکي: يک معاينه پزشکي کامل، شامل گرفتن تاريخچه پزشکي و معاينه فيزيکي است. از آنجا که بعضي بيماريهاي فيزيکي ميتواند علائم افسردگي را شدت بخشد، بنابراين مقايسه فيزيکي براي پيداکردن علت افسردگي مهم است.
درمان: مديريت درمان افسردگي شامل ترکيبي از مديريت غير دارويي و مديريت دارويي است.
در افسردگي خفيف، مخصوصاً آنهايي که به استرس رواني مبتلايند، درمان غير دارويي و گذشت زمان، شيوه مناسبي براي درمان خواهد بود. اما در موارد شديد استفاده از داروها ممکن است نياز باشد.
مديريت درمان غير دارويي: اين موضوع شامل برطرفکردن عواملي است که ميتواند سبب افسردگي شود؛ براي رسيدن به آرامش، تماشاکردن فيلمهاي کمدي، خواندن جوک و داستانهاي سرگرمکننده ميتواند مفيد باشد. در صورت امکان رفتن به تعطيلاتي که قادر باشد شخص را به طور موقت از وضعيت استرس دور کند، همچنين با يک برنامه ورزشي منظم ميتواند به آرامکردن بدن و آزادسازي مواد شيميايي در بدن کمک کند. بهجاي مخفيکردن مشکلات، صحبت با يک نفر ديگر نيز ميتواند مفيد باشد. با بيان مشکلات، شخص ميتواند به کاهش استرس کمک کند.
اگر بعد از اتمام مراقبتهاي فردي، شخص هنوز قادر به ترک افسردگي نباشد، مشاوره با يک روانشناس نيز ميتواند مفيد باشد.
در افسردگي شديد، مخصوصاً آنها که با خطر خودکشي همراه است، استفاده از Electro Convulsive Therapy ( E.C.T ) ممکن است لازمباشد. E.C.T يک شکل سريع و مؤثر درمان است که شامل عبور برق از مغز است.
مديريت درمان دارويي: مديريت درمان دارويي شامل استفاده از داروهاي شناختهشده نظير داروهاي ضد افسردگي است. اين گروه از داروها همچنين در وضعيتهاي ديگر مثل حالتهاي اضطراب، استرسهاي بعد از جراحت و سندرم درد نيز استفاده ميشود. اين داروها ميتواند به 3 گروه تقسيمبندي شود:
2- مهارکنندههاي منوآمينواکسيداز
3- داروهاي جديدتر
ضد افسردگيهاي سه حلقهاي:
اين دسته از داروها، اوّلين گروه خط درمان هستند. اگرچه، بيماران با اين داروها به طور طبيعي پاسخي فوري نشان نميدهند.
پاسخ باليني ممکن است چندين هفته طول بکشد. دليل آن اين است که به علت عوارض جانبي آن، مصلحت نيست که دُز آن را افزايش دهند. دليل ديگر براي طولانيشدن پاسخ درمان اين است که اين داروها اثرات نروترانسميتر دارند و اين اثرات معمولاً فوري نيستند. معمولاً اين داروها در دز پايين نسخه ميشوند و به آهستگي دز را افزايش ميدهند تا حداکثر اثر به دست آيد.
ايمي پرامين، آمي تريپتيلين و کلر ميپرامين مثالهايي از ضد افسردگيهاي سه حلقهاي هستند. اثرات جانبي اين داروها شامل تاري ديد، خشکي دهان، اقتباس ادرار و يبوست ميباشد.
مهارکنندههاي منوآمينواکسيداز:
در مرحلهي دوم معمولاً از اين داروها استفاده ميشود، يعني اين داروها زماني استفاده ميشود که داروهاي ضد افسردگي سه حلقهاي تأثير نکند. چون اين داروها، احتياج به رژيم غذايي و محدوديتهاي ديگر دارند.
فنلين جزو دسته داروهاست. گيجي، خوابآلودگي، سردرد، خشکي دهان و يبوست از جمله عوارض اين داروهاست. بايد توجه داشته باشيم در زماني كه اين داروها مصرف ميشود، حتي 2 هفته پس از درمان با اين داروها، شخص بايد از مصرف پنير و ماهي پرهيز کند. همچنين نبايستي از هيچ نوع نوشابهاي که حاوي عصاره مخمّر (ماده غذايي حاوي تيرامين) يا الکل مصرف کند. زيرا اثر تحريکي تيرامين ممکن است به شدت تقويت و سبب افزايش فشار خون گردد.
داروهاي جديدتر:
سراترالين: فلوکستين و تيالوپرام چند داروي جديدتر هستند.
فلوکستين: اين دارو از ضدافسردگيهاي ديگر مؤثرتر است و بايد به طور طبيعي صبحها مصرف شود. اين دسته از داروها ممکن است براي رسيدن به پاسخ درماني مناسب احتياج به چندين هفته درمان داشته باشند.
درصورت مصرف داروهاي مهارکننده مونوآمين اکسيداز ( MAOI ) نظير ايزوکربوکسازيد، فنازين يا ترانيل پرومين و حتي 2 هفته پس از آن، از مصرف فلوکستين جداً بايد پرهيز شود. زيرا که باعث واکنشهاي جدي و گاه بسيار خطرناک ميشود. همچنين بايد از مصرف همزمان فلوکستين با تيوريدازين پرهيز شود.
در مورد مصرف داروهاي ديگر همزمان با مصرف فلوکستين نيز حتماً بايد با پزشک مشورت شود.
بررسی امنيت روانی دانش آموزان مقطع متوسطه شهرستان مهاباد
پژوهشگر: حسن امين پور
عضو هيأت علمي دانشگاه
عوامل پيچيده و گاه ناشناخته اي کيفيت تحصيلي دانش آموزان را تحت تأثير قرار مي دهد که شناسايي آنان مشکل است زيرا نوعي رابطه تعاملي بين اين عوامل برقرار است، از جمله اين عوامل مي توان به زمينه هاي هوش و استعدادهاي ذهني شاگردان، شرايط فرهنگي، تحصيلات والدين، طبقه اجتماعي و اقتصادي اشاره کرد که مورد بررسي قرار گرفته اند، اما به زمينه هاي شخصيتي و رواني دانش آموزان کمتر توجه شده است، براي تربيت و تهذيب دانش آموزاني که در وهله اول بر خويشتن اعتماد داشته باشند و بتوانند ارزش هاي وجودي خويش را به دانش آموزان ديگر بشناسانند تحول در آموزش و پرورش ضرورت دارد و اين ميسر نيست مگر با اتکا به بررسي ها و پژوهش هاي دقيق علمي در سطح جامعه. شناخت توانائي ها، نيازها، ناسازگاري ها و ويژگيهاي رواني و رفتاري در نوجوانان و جوانان از اهميت ويژه اي برخوردار است. کمک به سلامت رواني دانش آموزان، کمک به مشاوران، اولياء و مربيان جهت تشخيص عوامل مؤثر بر امنيت رواني دانش آموزان، فراهم آوردن زمينه مطالعات و بررسي هاي بعدي در اين زمينه از ديگر اهداف اين پژوهش به شمار می آيند. نيز کمبود شواهد معتبر در زمينه های مختلف تعريف و اندازه گيری امنيت روانی، نارسائي های موجود و نياز روز افزون مدارس به شناخت کامل دانش آموزان و ويژگی های روانی آنها در محل تحصيل و بهبود يادگيری آنها از سبب شد تا پژوهش حاضر بر روی دانش آموزان مقطع متوسطه و پيش دانش دانشگاهی شهرستان مهاباد طراحی و اجرا گردد. جامعه آماري اين پژوهش را همه دانش آموزان دختر و پسر مقطع متوسطه که در مدارس شهرستان مهاباد ثبت نام کرده و در سال تحصيلي 83–1382 مشغول به تحصيل اند، تشکيل ميدهد.
بر اساس هدف پژوهش از اين جامعه بر پايه روش هاي متداول آماري يک گروه به حجم566 نفر، از طريق نمونه برداري چند مرحله اي و به روش تصادفي براي پژوهش انتخاب شد. واحد نمونه گيري کلاس است. در اين پژوهش از آزمون امنيت روانی مهاباد مزلو که شامل 71 سوال است و در سال 83 - 1382 توسط نگارنده تهييه شده است استفاده گرديد. ثبت داده ها و محاسبات آن، توسط کامپيوتر و به کمک نرم افزار CSS انجام گرفت.
استنباط می گردد که 8/12درصد پسران و 6/17درصد دختران جامعه احتياج به مشاوره و روان درمانی دارند و اين نتيجه مغاير با نظر مزلو(1970) است و بسيار کم تر از آن چه است که مزلو ادعا می کرد. يعنی 2/ 87 درصد پسران و 4/ 72 درصد دختران جامعه مزبور احساس امنيت روانی می کنند.
بررسی نتايج به وسيله آزمون t نيز نشان داد که تفاوت هاي بين ميانگين هاي دو گروه در پرسش نامه امنيت رواني در جامعه مورد نظر در سطح 05/0 و 01/0 دو سويه معني دار است. يعنی اين که بر پايه اين پرسش نامه بين دخترها و پسرها از لحاظ امنيت رواني تفاوت وجود دارد. اين يافته مغاير با نتايج تحقيقات پاتری کاس، استولز 1954 و مطابق با نتيجه تحقيق حق طلب 73- 1372 است. هر چند استنباط می گردد که احساس امنيت روانی در پسرها بيشتر از دخترها است آزمون t هم نشان می دهد که بين اين دو گروه از لحاظ احساس ايمنی تفاوت وجود دارد ولی با توجه به درصدهای به دست آمده می توان گفت که احساس امنيت روانی دخترها در سطح ضعيف با پسرها برابر در سطح پايين و متوسط پايين تر از پسرها و در سطح امنيت روانی بالا و خيلی بالا خيلی بيشتر از سطح امنيت روانی پسرها است.
شايد احساس ايمنی بيشتر در دخترها نسبت به پسرها نشأت گرفته از سبک ساختاری جامعه مزبور است که در آن به دخترها کمتر اجازه داده می شود تا به دنبال مسايلی روند که برای آنها کمتر آشنا بوده است، ديگر اين که در جامعه مذکور بيشتر پسران هستند که بايد به دنبال شغل و کسب درآمد بروند خود را در جامعه مستقل نشان دهند همين علت ها و دنبال آن محروميت اقتصادی و غيره سبب رشد روزافزون مشکلات روانی از جمله اضطراب، افسردگی و به تبع اين اختلالات شايع نا امنی روانی سبب شده است که پسران احساس امنيت روانی کمتری نسبت به دختران اين جامعه داشته باشند.
براساس مقايسه شاخص های مرکزی با ساير پژوهش های انجام شده می توان گفت که امنيت روانی بسته به شرايط جغرافيايی، سن، جوعاطفی، ارتباطات و صميمی بودن افراد جامعه، روابط سالم خانوادگی، گرايش به دين و علم و ... فرق می کند. نتيجه به دست آمده نيز مغاير با نتيجه تحقيقات ردليچ(1953)، کلارک(1949)و مزلو است که نشان داده اند احساسات ناايمنی در سنين20 -16 سالگی بيشتر است.
با توجه به نتايج اين پژوهش می توان پيشنهاد نمود که : امنيت روانی در اقشار و جوامع و قوميت ها و فرهنگ های مختلف کشور و نيز نوع نگرش آنها نسبت به دنيا و بررسی ارتباط آن با بسياری از متغييرهای روان شناختی و شخصيتی ديگر اعم از خودپنداره، عزت نفس، رشد اجتماعی، رشد شخصيتی، اختلالات روان شناختی بررسی و پژوهش صورت گيرد.
چگونه ميتوان با تعللورزيدن مبارزه كرد؟
پريوش محمدي
تعلل ورزيدن يعني به تعويق انداختن كاري كه تصميم به انجام آن گرفتهايم، به عبارتي موكول كردن كارها به آينده، به جاي اينكه در زمان فعلي به آنها پرداخته شود. فردي كه كارهاي محوله را به تعويق مياندازد از يكسو مجبور است به مكاينسم دليل تراشي متوسل شود و از سوي ديگر چون مجبور به انجام آن كارها ميباشد آنها را به آخرين دقايق موكول ميكند. افرادي كه به تعلل ورزي عادت ميكنند زمان حال را با خيالبافيهاي گوناگون، در رابطه با انجام عمل، از دست ميدهند و هيچگاه در صدد برنامهريزي صحيح براي انجام كارهايشان نيستند. افراد مذكور احساس ميكنند زيربار مسئوليتهاي غرق شدهاند و در عمليكردن اهداف و مسئوليتها ناتوانند.
شيوههاي مقابله (كنترل شخصي): در زمينه مقابله با تعلل ورزيدن، الگوهاي رفتاري و تغيير آنها مهمترين گا مهايي است كه ميتوان از آنها كمك گرفت. اين راهها به شرح زير است:
الف) روش معمول خود را تغيير دهيد، هرچند كه اين كار ممكن است دشوار باشد. «وينداير» تصريح مينمايد كه: يك روز تصميم بگيريد كه فقط پنج دقيقه زندگي كنيد. يعني به جاي انديشيدن به وظايف دراز مدت، فقط به زمان حال فكر كنيد و سعي كنيد آن پنج دقيقه را صرف انجام كاري كه ميخواهيد، بكنيد.
ب) به گونهاي ديگر غير از آنچه تاكنون فكر ميكرديد بينديشيد. «وينداير» در اين خصوص بيان ميكند كه: هر شرايط و احوالي كه قبلاً براي شما كسلكننده و ملال آور بوده را به نحوي خلاق، بازسازي كنيد. مثلاً براي انجام كارهاي خستهكننده، مسابقه ترتيب دهيد يعني آنرا بصورت چالشانگيز درآوريد، براي انجام آن كار در زمان معين نيز ميتوانيد پاداشي تعيين كنيد.
ج) از مديديريت زمان استفاده كيند. مديريت زمان عبارتاست از اداره و كنترل رفتارهاي خود به منظور از دست ندادن وقت و انرژي موجود براي ابتكار اهداف اصلي و فرعي خود را روي كاغذ بياوريد. بعداً آنها را بر حسب اولويت دستهبندي كنيد و زمان مشخص اجرا كردن آنها را نيز تعيين كنيد. بطور مثال: روزهاي شنبه و دوشنبه فلانكار را از ساعت 5/10 تا 12 و فلان كار را . . .
د) از قراردادهاي مشروط استفاده كنيد، اين عمل نوعي كنترل شخصي براي انجام كارهاي محوله استفاده كنيد؛ مانند:
ـ احساسات افراطي و تند خود را كنترل كنيد.
ـ حتي الامكان منطقي را جايگزين خواستههاي غيرمنطقي كنيد.
ـ بطور افراطي در طلب تأييد ديگران نباشيد، زيرا بعد از چندي ارزش وجودي خود را وابسته به نظر ديگران ميدانيد و لذا با عدم تأييد آنها، دچار اين تفكر غيرمنطقي مي شويد كه ديگر ارزشي نداريد.
ـ كمال گرانباشيد. (منظور كمالگرايي افراطي است)، زيرا كمالِ كمالگرايي پرهيز از كمالگرايي است.
ـ به معجزه نينديشيد زيرا، براي انجام هر كار و حل هر مشكل، لازم است عملي اصولي و مناسب انجام دهيد.
از خود بيگانگي
هیوا حسنی
مقدمه
حقيقت پژوهي و واقعگرايي از ويژگيهاي فکري و فرهنگي انسان ترقيخواه عصر ماست. انسان امروز براي اينکه در جريان کشمکشهاي جهاني نابود نشود ناگزير است که با مغزي بيدار و بازويي توانا در حل مسائل زندگي و هموار نمودن شاهراه تعالي اجتماعي تلاش ورزد و اين خود مستلزم آن است که پيش از همه دربارهي آنچه كه وي را از همه سو در ميان گرفتهيعني در مورد محيط، به ويژه محيط اجتماعي، نظري صائب و واقعبينانه داشته باشد. اينک اين مساله مطرح ميشود که چگونه ميتوان دربارهي محيط اجتماعي ديدي کاملاً درست داشت و به گفته ي دقيقتر، چگونه ميتوان جامعه را به وجهي علمي شناخت و در پرتو قوانين عيني اجتماعي به تحليل علمي امور و پديدهها توفيق يافت و در جهت تکاملي اجتماعي گام برداشت. اين مقاله نگاهي است، هرچند زودگذر، به اين موضوع و پاسخي است، هرچند مجمل به اين سؤال.
اگر نگاهي به تاريخ تفکرات و دغدغههاي انسان داشته باشيم خواهيم ديد که هر عصر داراي مفهوم اخلاقي عمدهاي است که ميتواند در اطراف آن به بهترين وجه مجموعهي مشکلات اساسي خود را تنظيم (فرموله) کند. براي کانت، که در اجتماع بوروکراتي و زاهدانهي پروس ميزيست، «وظيفه» ماحصل معناي زندگي بود، براي هابز كه در انگليس و در زمان جنگ داخلي ميزيست، «صلح»، آرمان اصلي او به شمار ميرفت، «شادکامي»، براي بنتام، معرف هدفهاي طبقهي متوسط انگليس بود، که حکومت اشراف زميندار را به معارضه ميطلبد. شصت سال پيش، مفهوم «استثمار»، در کانون فلسفهي سياسي اغلب سوسياليستها و ليبرالها قرار داشت. امروزه بسياري از متفکران مفهوم «از خود بيگانگي» «Alienation» را جايگزين آن ميکنند، که به تحليل و بررسي آن ميپردازيم.
تعريفات وديدگاههايي گذرا از مفهوم
از خود بيگانگي:
از خود بيگانگي، پديدهاي نيست که بتوان آن را از رخدادهاي مهم سدههاي معاصر ناميد، بلکه تاريخي به بلنداي تاريخ بشر دارد. برخي چون کالون (اصلاح طلب معترض فرانسوي) شجرهي آن را تا هنگام گام نهادن حضرت آدم بازگردانده و ميگويد که او به سبب گناه نخستين از خدا بيگانه شد و آدمي از آن روز همواره اشک ره گم کرده دارد و اسير نابسامانيهاست. و با بالغت نوشتک که «مرگ روحاني چيزي جز بيگانگي روح از خدا نيست، ما همگي چون مردگان به دنيا آمدهايم و چون مردگان، زندگي ميکنيم، تا زماني که باز شرکاي زندگي مسيح شويم.»
هگل را ميتوان نخستين فيلسوفي به شمار آورد که به صورت جدي به بحثي فلسفي و گسترده دربارهي مفهوم از خود بيگانگي پرداخت. و اين مفهوم را از الاهيات بدبين پروتستان، فرا گرفت، و مارکس جوان مانند همفکران هگلي خود، به نوبهي خويش تاريخ بشر را تاريخ دراز از خود بيگانگي ميپنداشت. مارکس در اثر دوران جوانياش، نوشتههاي اقتصادي و فلسفي، از خود بيگانگي را جوهر نظم سرمايهداري شمرد: «بنابراين، مالکيت فردي، محصول و نتيجهي ناگزير کار از خود بيگانه و روابط خارجي کارگر با طبيعت و با خود اوست. آدم از خود بيگانه خويشتن را نه مانند يک عامل، بلکه به صورت يک بيمار، نه مثل يک خالق، بلکه مانند يک مخلوق، نه در اختيار خويشتن، بلکه در اختيار ديگران تجربه ميکند. محصولات کار آدمي به صورت يک قدرت عيني در ماوراي ما [در ميآيد] که از کنترل ما خارج شده، انتظارات ما را خنثي کرده، حسابهاي ما را به هم ميريزد و در کل آدمي با تن خود، طبيعت خارج زندگي رواني، و زندگي انسانياش بيگانه ميشود.
مفهوم از خود بيگانگي براي لودويگ فوئرباخ، موضوعي کاملاً جنسي بوده، که به نظر وي آدم ازخودبيگانه کسي بوده که از زندگي جنسي خويش وحشت کند و تمام فکر او به سرکوبي جنسيت مشغول باشد. براي فويرباخ انتقاد از مذهب، دقيقاً بدان جهت اهميت فراوان داشت که اصول جامد دين مظهر اين از خود بيگانگي جنسي بود. اكنون چند قطعهاي را که فويرباخ در آن معناي اساسي و جنسي «از خود بيگانگي» را شرح ميدهد، ذکر کنيم:
آدمي هرچه بيشتر خود را از طبيعت بيگانه ميسازد .... وحشت او از طبيعت، يا حداقل از آن اشياء و جريانات طبيعي که تصوراتش را مکدر ميسازد و بر او به نحوي نامطلوب اثر ميگذارد، بيشتر ميشود ... آنچه که او را خوش ميآيد، و يا احساسات متعالي، مابعدالطبيعهيا ضد طبيعت او را ميآزارد، نميبايست وجود داشته باشد ... از اين رو، تصور باکرهي عفيف و مقدس او را شاد ميسازد، همان گونه كه او با تصور مادر نيز دلشلد است ... بکارت براي او متعاليترين اصل اخلاقي، المثناي احساسات و ايدههاي مابعدالطبيعه او و ادراک شخصي او از افتخار و شرم در برابر طبيعت خسيس رتبه است. حتي اورتدوکسي سترون پروتستان، که در انتقادات خويش چنان يکجانبه است، تصور باکرهاي را که خدا آفريده به عنوان يک راز بزرگ، ستودني، شگفتانگيز و مقدس ايمان، و خرد و متعالي برشمرد. حال اگر خودداري از ارضاء انگيزههاي نفساني، نفي تفاوت جنسي و در نتيجه نفي عشق جنسي ـ زيرا که اين بدون آن ديگري چيست؟ـ اصل عرش و رستگاري مسيحي است، پس ارضاء انگيزهي جنسي و عشق جنسي، که ازدواج بر آن بنيان نهاده شده، منبع گناه و شر است ... راز گناه اوليه راز ميل جنسي است.
اريک فروم ميگويد منظور از ازخود بيگانگي کيفيتي از تجربه است که طي آن شخص خود را مانند يک بيگانه تجربه ميکند، ميتوان گفت او با خودش غريبه شده است. وي اين موضوع را حالتي ميداند که در آن آدمي مقهور محصول کار و فراوردههاي توليدي خود ميگردد تا بدانجا که هرگونه اختيار، ارادهي کنترل از او سلب ميگردد و فرصت خودشناسي از او ساقط ميشود.فروم علل ازخود بيگانگي را عواملي چون: مالکيت خصوصي، روابط اجتماعي و نظام ارزشي سرمايهداري، فرهنگ صنعتي و ديوان سالاري برميشمارد و مي گويد فرد در چنين وضعيتي، احساس پوچي و بيمعنايي و شيء زدگي و مانند آن ميکند.
يکي ديگر از کساني که در مورد ازخود بيگانگي اظهار نظر کرده آقاي ملوين سيمن است، وي از نخستين روانشناساني است که ميگويد: ازخود بيگانگي معلول علت واحدي نيست. آقاي سيمن سعي کرده که ابعاد ازخود بيگانگي را تعريف کند و مقياسي بنا نهد تا بتواند درجهي ازخود بيگانگي شخصي را با آمار اندازهگيري کند. آقاي سيمن پنج متغير را در اين رابطه از هم تميز داده، و چنين ميگويد:
1ـ احساس بيقدرتي و ناتواني: به حالت فردي گفته ميشود که احساس بيقدرتي و بياختياري نموده و قادر به تحت تأثير قرار دادن محيط اجتماعي خود نباشد.
2ـ احساس پوچي و بيهودگي: حالتي از، ازخود بيگانگي است که فرد احساس ميکند در باورها و عقايد خود دچار ابهام شده و نميداند به چه چيز ميبايد اعتقاد داشته باشد.
3ـ احساس بيهنجاري و بيمعياري: حالتي از ازخود بيگانگي است که فرد احساس ميکند براي رسيدن به هدفهاي ارزندهي خود نياز به وسايل نامشروع دارد و يا کنشهايي او را به حوزههاي هدف نزديک ميسازد که مورد تأييد جامعه نيست.
4ـ انزوا گيري و جامعهگريزي: به حالتي از، ازخود بيگانگي گفنه ميشود که شخص احساس ميکند با ارزشها و هنجارهاي جامعه بيگانه شده است، يعني شخص احساس تفرد ميکند و ميخواهد از ديگران کنارهگيري کند.
5ـ جدايي از خويشتن: به حالت فردي گفته ميشود که شخص نسبت به احساس واقعي، علاقهها و باورهايش بيگانه ميشود و به طور کلي نسبت به خود احساس بيگانگي ميکند. يا به عبارت ديگر، حالت فردي است که کار ميکند، بدون آن که به ارزش واقعي کار خود واقف گردد.
ديل کارنگي در کتاب آيين دوستيابي و اثر گذاشتن بر مردم چند فرضيهي عالي را پيشنهاد کرد: «شنوندهي خوبي باش. بر حسب منافع مخاطب صحبت کن. بگذار که او حس کند آدم مهمي است.» اگر اين هدايت شدگي از جانب ديگران حاصل عاطفهي حقيقي براي ديگران باشد، دلالت بر بيگانگي ازخود ندارد. اما اگر کرداري تصنعي باشد، اگر انگيزهي نهادي آن نفرت و تجاوز به ديگران باشد، پس اين کردار، حتي اگر موفقيتآميز هم باشد، به بيگانگي ازخود ميانجامد. چرا که شخص در اين حال احساسات ژرفتر خويش را سرکوب ميکند و به طرقي عمل ميکند که مباينت دارد. با آنچه اظهارات حقيقي او تواند بود. آنچه اهميت دارد اين نيست که شما ديگران را چون وسيلهاي مورد استفاده قرار ميدهيد، بلکه مهم آنست که احساس واقعي شما دربارهي ديگران آرزوي پست کردن آنان و به کار بردن آنان براي تحقير کردنشان است. شما ممکن است به خاطر وجدان سختگير خود با شخصي چنان رفتار کنيد که گويي مقصود شما همان است، اما با اين همه، شما ازخود بيگانه خواهيد بود چرا که احساس نهادي، يعني خصومت به او، باقي خواهد ماند. ديديم که ازخود بيگانگي توجه بسياري از متفکران و انديشمندان را به خود جلب کرده و هرکدام براي خود تعريف و ديدگاه خاصي از مفهوم ازخود بيگانگي دارند، حال ميخواهيم با توجه به نظرات اشخاص ذکر شده بهيک تعريف کلي از مفهوم ازخود بيگانگي برسيم:
ازخود بيگانگي، حالت کسي است که از هستي خود، از اصل انساني خود دور افتاده باشد و اين امر علل بسيار دارد؛ اما تقريباً هميشه به سست شدن يا گسيخته شدن پيوند فرد با محيط طبيعي و اجتماعي او مربوط ميشود.
انواع ازخود بيگانگي:
آقاي لوئيز فوئر مفهوم ازخود بيگانگي را در دنياي معاصر به شش قسمت تقسيم کرده که به اختصار به تحليل و بررسي آنها ميپردازيم:
1ـ ازخود بيگانگي جامعهي طبقهاي: يک جامعهي کاملاً طبقهاي، که کارش به افراط پيدايش کاست (Caste) بکشد، اگرچه کشمکش رقابت را تسکين ميدهد، اما سرخوردگي در ابتکار و انتخاب کار دلخواه را تشديد ميکند. به علاوه، آدم طبقهي پايين [در اين جوامع] بايد احساس حقارت را جزء وجود خويش سازد و تا حدي نفرت از خويشتن و خفت را در وجود خود پرورش دهد. بدين مفهوم، او احساسات و جبههي نظر خويش را جزء وجود خويش ميسازد.
من احساس ميکنم که در اين نوع از انواع ازخود بيگانگي آقاي فوئر جامعهي سرمايهداري را مدنظر داشته باشد چون در جوامع سرمايهداري، تضاد طبقاتي، به شکل چشمگيري وجود دارد.
2ـ ازخود بيگانگي جامعهي رقابت آميز: يک نظم رقابت آميز نوعي ديگر ازخود بيگانگي را پديدار ميسازد که متمايز است با نوعي که در جامعهي داراي فواصل طبقاتياي ثابت، وجود دارد. طي جنگ جهاني دوم در ايالت متحده معلوم شد که افراد نيروي هوايي از ردهي نظامي خويش بيشتر از افراد دژبان ناراضي هستند. و اين احساس به رغم اين واقعيت بود که نيروي هوايي پر از سرجوخه و گروهبان بود، در حاليکه افراد دژبان را اغلب سربازان تشکيل ميدادند. در واقع وفور فرصت [ترفيع] در نيروي هوايي، احساس شکست، عدم کفايت شخصي و رنجش را در ذهن کساني که در مبارزهي رقابت آميز براي دريافت نوارهاي [ترفيع] شکست خورده بودند، تشديد ميکرد. از سوي ديگر، دژبان احساس محروميت کمتري ميکرد، زيرا اغلب رفقاي او همان منزلت حقير او را داشتند. رقابت باج خود را چنين ميستاند؛ از ديدگاه عميقترين احساسات، «بازندهي خوب» وجود ندارد.
ازخود بيگانگي جامعهي صنعتي:
جامعهي صنعتي، نوع خاص ازخود بيگانگي خويش را بر کارگر خط مونتاژ [کارخانه] عارض ميسازد. ايلاي شينوي، محقق ساخت که در نمونه گيري او در حدود چهار پنجم کارگران اتومبيلسازي، آرزوي ترک هميشگي کارخانه را در سر ميپرورانند. بيشتر آنان آرزو دارند مثل کاسبکاران خردهيا مستقل باشند. کارگر همچنانکه پا به سن ميگذارد، حسرت به دل، از رؤياي خويش دست ميشويد و خود را به خط مونتاژ واگذار ميکند.
اين بيگانگي انسان از ماشين، که راه را بر او ميبندند و آهنگ خود را چنان بر او تحميل ميکند که او را ماهوارهي حرکات خويش ميسازد، چيزيست رايج در همهي جوامع صنعتي، چه سرمايهداري و چه سوسياليستي.
ازخود بيگانگي نژادي:
ازخود بيگانگي نژادي از ديگر حالات متمايز است و بدانها قابل برگرداندن نيست. نويسندگان سياهپوست از «پردهاي» که بين آنها و مردم سفيد پوست افتاده، نوشتهاند. دوبوا دربارهي اولين فرزند خويش نوشت: «به خود گفتم، در ميان پرده زاده شده، و همان ميان نيز خواهد زيست ـ يک سياهپوست و فرزند يک سياهپوست.
ازخود بيگانگي نسلها:
ازخود بيگانگي نسلي به خصوص در جوامع خاور دور که پير سالاري بر آن مسلط است، ظاهر ميگردد. مثلاً جوانان ژاپني در نسل بزرگتر ازخود چيز قابل تحسين نمييابند، آنها براي الهام گرفتن بايد از اشخاص خارج از تاريخ ملي خود سرمشق بگيرند و يا خود به خلق ايدهها بپردازند.
عوامل ازخود بيگانگي
عواملي که انسان را از خود بيگانه ميسازد ميتوان چنين برشمرد:
1ـ تکنولوژي: تکنولوژي (فنآوري) به مفهوم وسيع آن مجموعهاي از اطلاعات مربوط به استفاده از منابع مادي محيط در جهت ارضاي نيازمنديهاي انساني است. تکنولوژي انسان را از دو سو به بردگي ميکشاند. نخست مبدل ساختن او به مصرف چيزهاي بيهوده که حاصلي جز تيرهروزي، جنگ، ويراني و خشونت در اين جهان بهرهمند از رفاه مادي ندارد. و ديگر اينکه، نابود ساختن تفکر و چون چرايي در مسائل اساسي زندگي.
انسان متمدن و خردمند امروزي، به کمک تکنولوژي بر طبيعت مسلط شده است؛ اما اين انسان متمدن مسلط بر طبيعت، بردهي بيچارهاي بيش نيست؛ او اختيار زندگي خود را ندارد و هرگز نخواهد توانست در برابر فشارهاي تکنولوژي که او را از خود بيگانه کرده است، ايستادگي کند.
2ـ ماشين: گسترش و پيچيدگي غولآساي ماشين که در آغاز، ابزاري در دست ارادهي انسان بود، رفته رفته چنان حاکميت و استقلال يافت که انسان را ابزار خويش کرد و او را تحقير نمود. به قول فرانسوا مورياک: ماشين بيش از انسان ارزش دارد، زيرا ماشين دقيق است و بازدهي بيشتر دارد. انسان وقتي ارزش پيدا ميکند که همانند ماشين شود، سعادت او مطرح نيست».
انسان در اثر تسلط ماشين، به موجود بي ارزشي تبديل ميشود و هويت انساني خود را فراموش ميکند. فروغ فرخزاد با درونبيني شاعرانهي خود، ماشيني شدن تدريجي انسان امروز را در شعر «ديدار در شب» چنين توصيف ميکند:
آيا شما که صورتتان را؛
در سايه نقاب غمانگيز زندگي، مخفي نمودهايد؛
گاهي به اين حقيقت يا آور؛ انديشه ميکنيد؛
که زندههاي امروزي، چيزي به جز تفالهي يک زنده نيستند.
3ـ عشق: فرآيند تمدن، عبارت است از رام کردن تدريجي آنچه، در وجود انسان حيوانيت به شمار ميرود. حيوانيت زياد، انسان متمدن را مسخ ميکند و مدنيت زياد هم، حيوانهاي بسيار به وجود ميآورد. اين نقيض گويي معماگونه گوياي همهي بي ثباتيهايي است که عشق در زندگي انسان به وجود ميآورد «يونگ» عشق يعني احساس عاطفي، شناخت و انگيزش که بر اساس ارتباط، مشارکت و حمايت متقابل ابراز ميشود. عشق نيز انسان را از خود بيگانه ميسازد. پيوند عاشقانه به صورتي که از نظر روانشناسي تجلي ميکند، آن است که عاشق به راستي در معشوق محو ميشود و وجودخويش را از ياد ميبرد و اراده، خواست تمايلات، نيازها، آرمانها و همهي ابعاد ديگر وجودياش در او نفي ميشود و همه او ميگردد».
4ـ پول: هس، در اثر معروف خود «جوهر پول» اشاره به بيگانگي انسان از خود مينمايد و پول را به عنوان عامل «بيگانه ساز» زندگي انسان معرفي ميکند و ميگويد: پول نشانگر تواناييهاي آدمي است که از او بيگانه شده است. پول در واقع، محصول دوجانبهي انسان و روابط مبتني بر بيگانگي است که در عين حال، خود به عامل بيگانگي در زندگي اجتماعي انسان بدل ميشود.
به گفتهي شکسپير: «پول فاحشهي مشترک بشريت است، پول توانايي ازخود بيگانهي انسان است. پول يک قدرت واژگون سازنده و کشندهي فرديتهاست و الينه شدن به وسيلهي پول، بدين ترتيب است که انسان پولزده، همهي فضايل را منسوب به پول ميکند و همهي امکانات و تواناييهاي معنوي و مادي انسان را ناشي از پول ميداند و ميگويد که پول اين کار را ميکند، اين فضايل را درست ميکند و ... »
5ـ نظام طبقاتي: مردم هر جامعهاي، در مناسبات متقابل خود با ديگران، آنها را در موقيتهاي بالا و پايين، فرادست و فرودست طبقهبندي ميکنند و هر طبقه را با سطح معيني از قدرت، ثروت و منزلت اجتماعي از ديگران متمايز ميگردانند. هر عامل تقسيم کنندهاي انسان را الينه ميکند. نظام طبقاتي، انسان را به استثمارکننده و استثمارشونده، آقا و برده، ارباب و رعيت، دارا و ندار و ... که هيچکدام انسان تمام نيستند. تبديل ميكند به تعبير يونسکو، کرگدن هستند و يا به قول کافکا ميخ.
شريعتي ميگويند : «انسان در نظام طبقاتي، از خود بيگانه ميشود، چون اگر در طبقهي استثمار شده باشد، خود و امکانات خويش را کمتر از انسان سالم، احساس ميکند، و اگر در طبقه استثمارکننده قرار گرفته باشد، قدرتهايي را که پايگاه و طبقهاش بدو دادهاند جزو قدرتهاي ذاتي خود به حساب آورده و خصوصيات و امکاناتش را بيشتر از امکانات و خصوصيات حقيقي خود، احساس ميکند. در هر صورت، از هر طبقهاي ـ استثمار شدهيا استثمارکننده ـ که باشد، خودش را نميفهمد و خويشتن را کمتر يا بيشتر از آنچه که هست احساس ميکند. کارل مارکس، بر اين باور بود که هر جامعهاي داراي دو طبقه است: دارا و نار که هر دو به نوعي ازخود بيگانگي مبتلايند. با اين تفاوت که پولداران داوطلبانه بدان تن ميدهند و در آن تأييد و تصديق وجود خود را مييابند و قدرت خويش را در آن متجلي ميبينند، در حالي که فقيران متوجه ميشوند که در چنين واقعيتي، يک هستي غير انساني را مشاهده ميکنند. بدينسان معلوم ميگردد که فرآيند ازخود بيگانگي همه را در برميگيرد ولي نحوهي ابتلا و اثرات آن بر حسب وابستگي افراد به طبقات متفاوت فرق ميکند.
نتيجهگيري و راهکار پيشنهادي:
در صفحات قبل، علل زيادي از مفهوم ازخود بيگانگي را بررسي و تحليل کرديم. حال ميخواهيم تحقيق مورد نظر را جمعبندي و راهکاري که به نظرمان رسيده ارائه نماييم. همچنانکه ديديم ازخود بيگانگي مفهومي است که در عصر حاضر براي بسياري از دانشمندان موضوعي قابل فکر بوده و تا حد زيادي توجه متفکران روانشناسي و جامعهشناسي را به خود جلب کرده است. با توجه به نظريات ارائه شده، اگر مواردي را که ذکر کرديم با محيط خودمان ارزيابي کنيم در مييابيم که محيط اجتماعي ما تا حد زيادي ازخود بيگانه است، حال اين ازخود بيگانگي ميخواهد توسط پول تکنولوژي، عشق، ... و يا هر کدام از علل و انواع ازخود بيگانگي که بحث کرديم، باشد. در اينجا يک سؤال به ذهن خطور ميکند و آن اين است که آيا اين مفهوم در جامعهي ما علاجپذير است و يا راه درمان چيست؟
نظريه پردازاني همچون مارکس و انگلس براي درمان اين معضل راهکارهايي را ارائه دادهاند و آنان در ايام جواني خود مبارزهي طبقاتي را اهرم بشريت براي تحقق کمونيسم نميشمردند. آنان کمونسيم را به صورت «رجعت آدمي به خودش به عنوان يک موجود اجتماعي (يعني، بشري) رجعتي که آگاهانه صورت پذيرفته» تعريف ميکردند. «... آن [کمونيسم] حل اصيل تناقض ميان آدمي و طبيعت و ميان آدمي و آدمي است. فيصلهي راستين ستيزه بين وجود و جوهر، بين عينيت و تصديق خود، بين آزادي و ضرورت، بين فرد و نوع». براي مارکس و انگلس در اين ايام، کمونيسم عبارت از غلبه بر همهي ازخود بيگانگي بود.
ولي آيا کمونيسم راه چارهي اين موضوع است؟ يا اينکه گفتهي آقايان مارکس و انگلس فقط در قالب نظريه است؟ من معتقدم که تنها کمونيسم راه چارهي اين موضوع نيست بلکه موضوع ازخود بيگانگي چون در جامعهي ما به شکلي جمعي درآمده و از قالب فردي خارج شده، در آيندهاي نه چندان دور، افرادي پيدا خواهند شد که راه علاجي را براي اين معضل مطرح ميسازند. چون افرادي که اسير اين مساله هستند و تجربهي ازخود بيگانگي را کسب کردهاند بهتر ميتواند به چند و چون اين موضوع بپردازند. کي آن افراد لب به سخن ميگشايند و مردم را از، ازخود بيگانگي رها ميسازند، خدا ميداند.
منابع
1ـ هدايت ا... ستوده، روانشناسي اجتماعي ـ انتشارات آواي نور
2ـ لوئيز فوئر، نامهي علوم اجتماعي ـ انتشارات مؤسسهي مطالعات و تحقيقات اجتماعي ـ دورهي 1 شمارهي 2، مقالهي سابقهي مفهوسم ازخود بيگانگي ـ ترجمهي محمدرضا پيروزکار زمستان 1347
3ـ ابوالقاسم اکبري، مشکلات نوجواني و جواني ـ نشر ساوالان
4ـ آنتوني گيدنز، تجدد و تشخص، جامعه و هويت شخصي در عصر جديد ـ مترجم: ناصر موفقفيان ـ نشر ني
5ـ جورج ريترز، نظريههاي جامعهشناسي ـ ترجمهي احمدرضا غرويزاده، مؤسسهي انتشارات جهاد سازندگي ماجد ـ چاپ دوم ـ 1374
6ـ راب استونز، متفکران بزرگ جامعهشناسي ـ ترجمهي مهرداد ميردامادي، نشر مرکز.
نقش خانوادهها در بزهکاري نوجوانان
سميرا گواهي
پيشرفت تکنولوژي و ارتباطات، باعث ايجاد تنشها و فشارهاي عصبي و رواني در جامعه، گشته است. بزهکاري به عنوان يکي از آسيبهاي اجتماعي خصوصاً در نوجوانان از جنجاليترين بحثهاي محققان جامعه شناسي است. برخي فقر اقتصادي و عوامل خانوادگي و برخي ديگر بيسوادي و فقر فرهنگي را اساس بزهکاري دانستهاند. اما در کشورهايي که بيسوادي ريشهکن شدهيا وضع اقتصادي بسيار مطلوب دارند هنوز بزهکاري (نوجوانان) ريشهکن نشده است. اگر اين نوجوانان و جوانان را، مورد مطالعه قرار دهيم پي ميبريم که عوامل مختلف، روي هم انباشته و نوجوان سالم را ناسالم کرده است. به عقيدهي بيشتر روانشناسان و جامعهشناسان محيط خانوادگي در ايجاد جرم از همه قابل توجهتر است. اکثر ناراحتي نوجوانان، زاييدهي سختگيريهاي والدين و محروميت و بيمهري در کودکي يا حمايت زياد از نوجوانان و آرزوهاي جاهطلبانه والدين ميباشد (منازعات خانوادگي، اعتياد والدين، بي توجهي والدين يا چند همسري و تبعيض) و چه بسا خانوادههايي که فرزندانشان ثمرهي يک اشتباه بوده و با طلاق، اشتباه خود را نه تنها جبران نكرده، بلکه به تکرار اشتباهي ديگر ميکشانند.
هدف اصلي از مطرح کردن طلاق، طلاق رواني ميباشد که اين بچهها و نوجوانان، قربانيان مشاجرات خانوادگي ميباشند که در اثر ترس، اضطراب و عدم احساس امنيت دچار بحران گشته و در اثر همدمي با مشاجره و پرخاشگري والدين شخصيتهاي متزلزل، سست و منزوي پيدا کرده و يا به سوي جرم (به عنوان انتقام از والدين) کشيده ميشوند. بزهكاري80 درصد نوجوانان ناشي از محيط خانواده ميباشد. در طي مصاحبهاي، آنها بيشترين دليل گرايش به جرم را در بيقيد و بندي والدين و عدم کنترل صحيح و يا نظام مستبدانه غربي كرده و خانواده را محکوم ميکردند. به نظر گيدنز، در متن جامعه مدرنيته امروزي احساس شرمساري بيش از احساس گناه در شکلگيري روحيهي افراد، مؤثر است. اريک فروم از مرگ عشق و معني زندگي، سخن گفته و بر مسألهي بيگانگي و وانهادگي انسان در عرصهي صنعت تأکيد کرده و ميافزايد اگر در قرن 19، مسأله اين بود که خدا مرده در قرن حاضر، مسأله اين است که انسان مرده است.
روانشناسان از بي هويتي و از خود بيگانگي انسان معاصر، سخن گفتهاند. نوجوان و جوان در شرايط سخت طرد شدگي و بزهکاري، هويتي بيش از آنچه عوامل محيطي و ديگران به آن عرضه ميکند به خود ميگيرد و حتي يک هويت منفي را برميگزيند، همين هويت منفي براي شروع بزهکاري، کفايت کرده و ميتواند توجيهي براي طغيان يک جوان باشد. نوجوان و جوان، به خوبي، حس ميکند که بد بودن بهتر از خوب بودن است، هويت منفي، به جوان کمک ميکند تا ابهامها و ديدگاههايي که دربارهي خود و تصور ديگران از خود دارد بيرون بريزد.
پدر و مادراني که سبب نااميدي فرزندان خود ميشوند، آنهايي هستند که براي خويش باعث نااميدي بوده و از اين امر، آگاهي ندارند. دليل آن اين است که بسياري از والدين، تشخيص دادهاند ديگر نميتوانند براي فرزندان خويش والدين نمونهاي به شمار آيند عموماً، جوانان به والديني نياز دارند که براي فرزندان خود قابل پيروي يا دست کم، قابل تقليد باشند. نوجوانان اگر دچار بحران هويت شوند براي پاسخ به مشکلات خود، ممکن است به بزهکاري روي آورند يا اضطرابهاي خود را در رفتارهاي عصبي آشکار سازند. وظيفهي مشاور آموزش اجنماعي در زمينهي تربيت درست، اهميّتدادن به نياز آنها، ايجاد امنيت جسمي و رواني و دادن آگاهي از دورههاي حساس رشد مانند نوجواني که بيشتر نوجوانان دچار سردرگمي هويّت ميشوند و ميباشد. براي جلوگيري از گرايش آنها به بزهکاري، زبان مشترک را پيدا و نقاط مثبت را در آنها تقويت کرده و با تجلي بخشيدن به ارزشها و دروني ساختن آنها در جوانان بايد به سه نياز: 1. محبت 2. احترام به شخصيت
3. مسؤوليتپذيري، در آنها توجه شود. به والدين با ايجاد احترام و پذيرش آنها و اجتناب از تحقير و سرزنش، امنيت رواني آنها را تقويت کرده و با گوش دادن صميمانه و محرمانه به حرفهاي آنان و عدم مقايسه کردن آنها، رفتار مثبت آنها را تقويت کرده و آنها را از گرايش به بزهکاري دور نگه داريم.
بزهکاري زنان
احتمالاً در اثر مراقبت بيشتري که از دختران، به عمل ميآيد تا از پسران، دختران بيشتر از پسران ميکوشند تا خود را بر مقرراتي که تعليم ديدهاند تطبيق دهند. از همان سالهاي نخست زندگي به دختران ميآموزند که بايد شريف و نجيب باشند در حالي که پسر بچهها را از همان اول خشن و سرسخت بار ميآورند. بر اساس تحقيقات، علت وجود اختلاف در نسبت جرائم زنان و مردان را بايد در وضع زندگي زنان و موقعيت اجتماعي آنان جستجو کرد زيرا امکان کمتري، براي ارتکاب جرم، به زنان ميدهد تا مردان و اين امر، به نظر ميرسد که مستقيمترين علت مباينت بين جرائم اين دو جنس است.
پس به طور کلي جرم، عبارت است از انجام عمل يا خودداري از عملي که قانونگذار، امر به آن و نهي ار آن نموده است و براي تخلف از آن امر و نهي مجازات تعيين کرده باشد و کسي که، مرتکب اعمال خلاف ميشود، مجرم يا بزهکار ناميده ميشود.
از مشخصات اصلي بزهکار ميتوان به سن، تجرد يا تأهل، سن استقلال و تعدد زوجه اشاره كرده و در اين رابطه، بالاترين آمار مربوط به بزهکاري، در سن 18 تا 40 سالگي ميباشد. آنچه در مورد زنان، قابل توجه است سن ازدواج است که به لحاظ آداب و رسوم و خصوصيات فرهنگي و اجتماعي که هنوز، حاکم بر سرنوشت آنهاست نقش مؤثري در زندگي اجتماعي آنان ايفا ميکند چه دختراني که در اثر استيصال خانوادگي و يا تحت تأثير آداب و رسوم اجتماعي و تربيت خاص خانواده در سنين پايين مجبور به ازدواج ميشوند و يا آنان را مجبور به ازدواج با افراد نامناسب و گاهي مردان مسن ميکنند دير يا زود، کانون زناشويي بي اساس آنها، متلاشي و يا در معرض نابسامانيهاي مداوم قرار ميگيرد. ضمن تحقيق از اين زنان، به دفعات شنيده شده است که چنين ازدواجهايي در همان ماهها و سالهاي اول به طلاق منجر ميشود و گاه به لحاظ عدم سازش بين آنها و شکنجه شوهر و ساير اعضاي خانواده به علت عدم حمايت والدين از زن، او منزل شوهر را ترک ميکند و به شهرستانهاي ديگر فرار ميکند و در اندک مدتي در ورطهي فساد، غوطهور ميشود.
سارقين و زنان منحرف و غالب کساني که در بزه مربوط به مواد مخدر دخالت دارند عموماً جزو کساني هستند که سن عقلي آنها کمتر از سن تقويمي است و هوش آنها پايينتر از حد متوسط است. جدا از سن تقويمي، سن استقلال نيز جزو مشخصات بزهکاري ميباشد.
چه اين موضوع از نظر رواني، نقش بسيار حساسي در رفتار افراد، ايفا ميکند. هرچه شخص بيشتر به خود متکي باشد به زندگي اميدوارتر و اعتماد به نفس او بيشتر خواهد شد بنابراين مسأله استقلال زنان بزهکار و اينکه اساساً توانستهاند استقلال خود را کسب کنند و يا اگر موفق به کسب آن شدند تحت چه شرايط و چه حدود سني بودهاند، خود از مسايل مهم است که به شخصيت آنها کمک ميکند ازجمله مسايل مهم اجتماعي، که با مشخصات قبلي هم مرتبط است مسأله تجرد و تأهل است. ممکن است مسأله تجرّد، معلول عوامل گوناگوني باشد که در مورد زنان، عوامل اقتصادي، تمايا به آزادي زياد، نواقص فيزيکي، پيري و رعايت بعضي عوامل را، ميتوان عنوان کرد.
ولي منشأ عمده و اصلي عوامل فوق، عدم قبول مسؤوليت است بنابراين ميتوان گفت تجرد با آلودگي افراد، بي ارتباط نيست ولي ملازمهي قطعي هم وجود ندارد.
بيشترين جرائم زنان، که آنها را از مردان متمايز ميکند عبارتند از:
1ـ روسپيگري و زنان بيکاره
2ـ زنان در سوگند دروغ، سهم بزرگي دارند مخصوصاً مادران، جهت منافع فرزندان خود از سوگند دروغ معمولاً روگردان نيستند.
3ـ بعضي از جرائم مانند سقط جنين و بچهکشي
زنان از نظر اخلاقي، از مردان برتر نيستند اما نبايد انکار کرد که تا حد زيادي از اقدامات ضد اخلاقي پرهيز ميکنند. بزهکار بيش از هر چيزي، موجودي است انسان، که داراي شخصيت، مزاج، منش و واکنشهاي مربوط به خود ميباشد. بعضي از اين واکنشها به موجب قانون جزا، جرم تلقي ميشود که در نتيجه او را بزهکار ميشمارد. با اينکه سير تمدن و پيشرفت دانش و تکنولوژي ميبايست انسان را از حالت توحّش به مدنيت و کمال آدميت سوق دهد و او را از دايرهي جبر به مقام والاي اختيار اعتلاء دهد متأسفانه هنوز تلاشها به ثمر نرسيده و بسياري از آدميان که دست به جنايت ميزنند هنوز، قدرت تملک بر نفس خود را پيدا نکردهاند.
دکتر هادي معتمدي در مورد آسيبهاي اجتماعي زنان، به تعداد دختران فراري در سال 1382 اشاره کرده است که از 724 به 1182 نفر در عرض يک سال، افزايش يافته است و اشاره نمود که ابعاد آسيبهاي اجتماعي مانند حلقههاي زنجير با هم متصل هستند.
بحران هويّت
بناز اعزازی
افراد در دورهي نوجواني اغلب سؤالاتي دربارهي هويت، در ذهن خود مطرح ميکنند بعد در جستجوي يافتن پاسخهاي مناسب و منطقي هستند. يکي از علتهاي ايجاد سؤالاتي دربارهي هويت خود اين است که نوجوان نميداند کيست و چيست. نميداند آيا درس بخواند يا نه، چطور و کجا درس بخواند و در يک کلمه هويت تحصيلي مشخص براي خود ندارد. انگيزهي چنين سؤالاتي در اين سن ناشي از تغييراتي است که در شناخت او به وجود ميآيد که کاري ضروري در راه کسب استقلال و شناخت هويت فردي خويش است و نويد دهندهي بلوغ و شروع دورهي نوجواني است. نوجوان براي اينکه احساس هويت داشته باشد بايد تداومت را در طول زمان در خود مشاهده نمايد. وي بايد اين يکپارچگي را در خود احساس
کند يعني با توجه به قراين موجود، آنچه در آينده خواهد شد تداوم يافتهي همان چيزي است که در سالهاي طفوليت در وي شکل گرفته است (اريکسون). نظر روانشناسان دربارهي تعريف بحران هويت چنين است كه هرگاه فرد در يافتن هويت خويش دچار ترديد و عدم قاطعيت شود دچار سردرگمي، بي هدفي و يک نوع يأس و افسردگي ميشود و در عين حال بهيک تصور منفي از خود دچار ميگردد که به بحران هويت معروف است. هويت عبارت از افتراق و تميزي است که فرد بين خود و ديگران ميگذارد. هويت يک سازه و ساختار رواني و اجتماعي است. نوجوان براي ساخت هويت خود با دو مسأله روبرو است. مسألهي اول سازگاري با تغييرات بدني، دروني و شناخت است و مسألهي دوم نحوهي برخورد با مجموعهاي از نظامهاي بيروني و ارزشي است. در بحران هويت، نوجوان شديداً دچار اضطراب و ناراحتي ذهني ميشود و نميتواند جنبههاي مختلف شخصيت خود را هماهنگ سازد. از نظر روانشناسي دورهي نوجواني و جواني دوراني است که در آن بحران هويت بر سازمانهاي رواني فرد غالب ميشود. بنابراين، نوجوان و جواني که تشنهي هويت خويش است به جستجوي ارزشهاي گوناگون و گاه متضاد ميرود و آنها را ارزشيابي ميکند و در پايان اين دورهي بحران، احساسي از هويت براي وي ايجاد ميشود.
هويت هر فرد برآيندي از هويت واقعي، هويت آرماني و هويت مورد انتظار است. هويت واقعي تصويري از خود است که نوجوان از خويشتن واقعي خود دارد. اين تصوير از خود نيز تصوري است که عمدتاً به وسيلهي والدين و مربيان جهتدهي ميشود. پياژه اظهار ميدارد هنگامي که ساختمانهاي رواني فرد تغيير ميکند، نوجوان به دليل دستيابي به فکر انتزايي از زواياي مختلف به موضوع مينگرد. هنگام بحران هويت، نوجوان غالباً در موارد زير دچار شک و ترديد ميشود: اهداف بلند مدت، انتخاب شغل براي آينده، الگوهاي رفاقت و انتخاب، ميل براي رقابت هدفمند، رفتار و تمايلات جنسي، تشخيص مذهبي، نظام ارزشهاي اخلاقي تغيير گروهي و تعريف مجموعهاي از عناوين ياد شده.
در اين سن، نوجوان از خود بريده و در دنياي دروني خود غوطهور ميشود. در اين دوره از زندگي نوجوان حساسيت زيادي دارد. اين بريدگي و در خود فرو رفتگي مشکلاتي چون بحران هويت دارد و علاوه بر اينکه انسانها را به ابهام و سردرگمي ميکشاند مشکلاتي ايجاد ميکند. اين مشکلات عبارتند از:
1ـ بروز اختلاف زمان و بيدقتي در امور، در اين صورت نوجوان احساس ميکند که گذشت زمان اهميتي ندارد و براي هرکاري بيش از حد کافي وقت دارد. برخي نيز احساس ميکنند که همهي امور به سرعت ميگذرد و براي خود وقت کافي ندارند.
2ـ احساس شديد نسبت به خود است. فکر نوجوان در اين حالت هميشه مشغول خصوصيات بدني، شغلي يا نقشي است که برعهده دارد و نميتواند افکارش رادر تأکيدهاي دروني خود آزاد سازد.
3ـ تشکيل هويت منفي است که نوجوان ارزشهاي خانوادگي، اجتماعي و تحصيلي را به تمسخر گرفته و از کنار آن رد ميشود و به گونهاي عصبي و پرخاشگرانه به آن بياعتنايي ميکند و نوعي رفتار نامأنوس از خود بروز ميدهد.
4ـ نوجوان ادراک اجتماعي را به رکود و بنبست ميکشاند. کاذب و ناملايمات اقتصادي مسأله ميشود که در هر صورت با بروز رفتارهاي هيجاني، انگيزههاي پيشرفت مفيد، تحتالشعاع قرار ميگيرند.
انواع هويتيابي نوجوانان
هويتيابي نوجوانان بهيکي از سه روش زير صورت ميگيرد:
الف) برخي از جوانان پس از يک دوره آزمايش و کندوکاو دروني مصرانه به هدفي در زندگي علاقهمند شد و در راه نيل و رسيدن به آن گام بر ميدارند.
ب) برخي ديگر ممکن است هرگز «بحران هويت» را تجربه نکنند. اين نوجوانان ارزشهاي والايشان را بدون چون و چرا پذيرفتهاند و براي خود به عنوان يک فرد بزرگسال نقشهايي را انتخاب ميکنند که با نظر والدينشان هماهنگي کامل دارد به صورتي که هويت اين افراد در مراحل اوليهي زندگي تبلور يافته است.
ج) دستهاي ديگر از جوانان هويت انحرافي بر ميگزينند هويتي مغاير با ارزشهاي جامعهاي که در آن زندگي ميکنند مثلاً جواني که در طول زندگيش تحت فشار باشد اگر در آينده پزشک شود امکان دارد در مقابل اين فشارها طغيان کند و ولگرد شود.
عوامل مؤثر در شکلگيري هويت
عوامل گوناگوني در شکلگيري هويت نوجوان مؤثر هستند که عبارتند از: خانواده، مدرسه، نهاد اجتماعي ـ مذهبي و رسانههاي گروهي. با اين وصف، چون خانواده اولين نهادي است که پايههاي اوليهي شخصيت نوجوان را از دورهي کودکي شکل ميدهد از اهميت خاصي برخوردار است. نحوهي نگاه والدين بر نوجوان، خود نيز در شکلگيري شخصيت او مؤثر است. يعني چنانچه والدين نوجوان خود را فردي خنگ و تنبل به حساب آورند در آينده و شکلگيري شخصيت وي لطمه وارد ميسازند.
نکتهي قابل توجه ديگر شکاف نسل است. شکاف نسل يعني اختلاف عميق ميان ارزشها و نگرشهاي دو نسل مختلف است که بخش عمدهاي از تعارض ميان والدين و فرزندان، ناشي از همين پديده است. شکاف نسل گاهي ممکن است ذهنيت هر دو نسل را تحت تأثير قرار دهد. تفاوت ميان افکار و نگرشهاي والدين و نوجوان به عنوان پديدهاي کم و بيش طبيعي و اجتناب ناپذير وجود دارد و از آنجا که نوجوان به سوي کسب استقلال گام بر ميدارد پارهاي از رفتارهاي خاص را روانشناسان نوعي عصيان يا اختلاف سليقه تلقي نمودهاند که ميتواند نشانهاي براي عملکرد طبيعي نوجوان در جهت رسيدن به خودمختاري تلقي نمود. در دورهي نوجواني که معمولاً همهي انسانها دچار بحران هويت ميشوند دچار نوسانهاي خلقي مختلفي ميگردند که منجر به ايجاد تعارضهايي در نوجوان ميگردد. در چنين مواقعي توجه به نکات زير ضروري است:
1ـ درک صحيحي از نوجواني 2ـ دنيا را از دريچه و ديدگاه نوجوان نگاه کردن 3ـ تشريح وضعيت رشد و محيط با استفاده از مثالها 4ـ دادن فرصت اظهار نظر براي بيان عقايد 5ـ محدود نکردن وي 6ـ نظر خواستن از نوجوان و وادار کردن او به انديشيدن و توجه به اظهار نظر وي 7ـ ندادن اجازهي بيش از حد به وي براي غوطهور شدن و در خود فرو رفتن.
حل بحران هويت
اريکسون، بحراني را که نوجوان با آن روبهرو است هويت در مقابل سرگرداني از نظر نقش اجتماعي ناميده است. حل اين بحران داراي طيفي است که در يک طرف آن کسب هويت و در طرف ديگر آن سرگرداني و بلاتکليفي است. حل واقعي هرگونه بحران رواني و اجتماعي مستلزم روش خاصي است که از موفقيت فرد در ميان دو قطب متضاد «هويت در مقابل بيهويتي» با تأکيد بر قطب مثبت حکايت دارد. نتيجه اينکه اکثر افراد در سن نوجواني نه داراي هويت و نه بي هويت هستند. بلکه حالتي بين اين دو شکل را دارند که در رفتار نوجوان مشهود است. به نظر مارسيا اين پندار غلط است که حتماً نوجوان بايد در دورهي نوجواني کسب هويّت کند. زيرا چنانچه تکاليف مرتبط با رشد آنها در مسير کسب هويت دورهي نوجواني وجود داشته باشد و به موفقيّت نيز رسيده باشد، ايفاي نقش بزرگسالان آسانتر خواهد شد. لذا هيچ قانون روانشناختي مدعي نيست که اگر اين تکليف تا سن خاصي صورت نگيرد ديگر هرگز موفقيت در مورد بحران هويت به وجود نميآيد. به عبارت ديگر، کساني که دورهي نوجواني را سپري کردهاند بازهم ميتوانند تجاربي را انتخاب کنند که رشد آنها را در زمينههايي که احتياج بيشتري دارند آماده سازد. چنين موقعيتي را روان درماني ميتواند براي آنها به وجود آورد. پس ميتوان به اين نتيجه رسيد که هميشه امکان توانايي بالقوه جهت رشد وجود دارد، ليکن ممکن است بعضي وقتها مشکلات فراواني وجود داشته باشد و اجازه ندهد نوجوان به موفقيتهايي دربارهي بحران هويت دست يابد
هدف، مطالعه، موفقيت
مينا مستوري
تعريف مطالعه: براي بررسي شيوههاي مناسب مطالعه، ابتدا بايد معني لغوي مطالعه را بدانيم. مؤلف فرهنگ معين دربارهي معني مطالعه مينويسد: به دقت نگريستن در چيزي براي وقوف بدان، خواندن کتاب، يا نوشتهاي و فهميدن آن، نگرش در چيزي براي وقوف بدان، قرائت نوشتهاي براي درک آن، توفيقاتي که از طرف حقتعالي عارفان را دست دهد. بنابراين خواندن نوشتهاي به هر منظور را مطالعه گويند.
اهميت مطالعه: پر ارزشترين توصيهي مربوط به مطالعه، از اولين آيهي نازله در سورهي علق بر پيامبر اکرم(ص) مستفاد ميشود که خداوند متعال ميفرمايد: « أقراء» «بخوان» . شگفتا که خلقت روحاني و معنوي انسان با خواندن کتاب آغاز شد و در قيامت نيز خواندن کتاب عمل، سرنوشت هر کس را تعيين خواهد کرد. بنابراين اهميت مطالعه را ميتوان به صورت ذيل بيان کرد:
1) شناخت: لازمهي شروع هر کاري است اين هدف عمدتاً از طريق مطالعه تحقق مييابد.
2) دانستن راز خلقت خويش و جهان هستي.
3) مطالعه، فراهم کنندهي اشتغال و زندگي مناسبتر ميباشدو در جهان دانش فردي، تواناتر است که دانش بيشتري را در اختيار داشته باشد.
4) دست يافتن به تعليم و تربيت بهتر، از طريق مطالعات فراگير حاصل ميشود و آموزش و پرورش جديد نيز محصول مطالعهي انديشمندان تعليم و تربيت است.
5) شناخت قوانين ورعايت آن در زندگي براي کسانيکه فرهنگي شده و اهل مطالعه هستند بيشتر از ديگران احساس ميشود آنها بهتر از ديگران از آسايش ناشي از رعايت قانون برخوردار ميشوند.
6) مطالعه، وسيلهي برطرف شدن سوءظنها، اشکالات و اشتباهات رسيدن به حق و يقين است.
7) رها شدن از غم تنهايي نيز با مطالعه فراهم ميآيد. فردي کهيک کتاب دارد، يک دوست دارد. بنابراين وقتي کهيک کتابخانه در اختيار دارد، اجتماعي از دوستان را براي خود گرد آورده است.
عوامل مؤثر بر مطالعه: بررسي هدفهاي مطالعه نشان ميدهد که افراد دلايل مختلفي براي مطالعه دارند. برخي از اين دلايل کاملاً شخصي بوده و برخي اجتماعي است. در هر حال رابطهي تنگاتنگي بين اين دو عامل وجود دارد. چرا بعضي افراد مطالعه ميکنند و برخي ديگر از اين کار اجتناب ميورزند؟ در سمپوزيوم يونسکو تعدادي از انگيزههاي مطالعه مورد بحث قرار گرفت. بررسي تأثير متقابل عوامل دروني و بيروني در درک و تشخيص انگيزههاي مطالعه روشن خواهد بود. شخص را نبايد جدا از اجتماع درنظر گرفت. همچنانکه فشارهاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در زندگي شخصي اثرات مثبت يا منفي دارد، الگوي مطالعه نيز افراد را تحت تأثير قرار ميدهد. تأثير اين عوامل در هر دو گروه خوانندگان خوب و به کمال رسيده و کساني که در پايينترين سطح از اين لحاظ قرار دارند به راحتي قابل مشاهده است. بنابراين عادت مطالعه را مانند بسياري از عادات ديگر ميتوان کسب کرد. عادت به کتابخواني از نظر بيشتر افراد تحصيل کردهيک عادت پسنديده محسوب ميشود که در هر دو جامعه اثر مطلوب دارد.
داشتن هدف: فردي که در زندگي، هدف مشخصي ندارد، ممکن است تا آخر عمر ناموفق بماند با آنکه تلاش زيادي ميکند اما نتيجهي چندان مثبتي به دست نميآورد. اگر به قسمت فروش بليط پايانهي مسافربري برويد، از شما ميپرسند براي کدام شهر، چه روزي، چه ساعتي بليط ميخواهيد؟ چرا که تا مقصد مشخص نباشد، رسيدن به آن ميسر نميباشد.
متأسفانه بي هدفي دامنگير افراد بسياري است. اگر از دانشآموزي بپرسيد، چه تصميمي داريد ميگويد: نميدانم، فعلاً درس ميخوانم تا ببينم خدا چه ميخواهد. اگر در کنکور قبول شدم وارد دانشگاه ميشوم در غير اين صورت به دنبال کار شخصي، ميگردم، همه چيز بستگي به آينده دارد. آينده را نميتوان پيشبيني کرد. اگر از داوطلب سؤال شود در چه رشتهاي ميخواهي شرکت کني؟ جواب ميدهد: رشتهي خاصي در نظر ندارم بستگي به شانس رتبهام دارد. بعد از مشخص شدن رتبه، تصميم ميگيريم، چه رشتهاي را انتخاب کنم. نظر خانواده هم شرط است. اگر از دانشجويي سؤال شود، بعد از فارغالتحصيل شدن ميخواهي چه کار کني؟ در پاسخ ميگويد فعلاً نميخواهم ذهنم از درس خواندن منصرف شود. در حال حاضر درس ميخوانم، هدف به خصوصي ندارم، بعد از فارغالتحصيلي به دنبال شغل مناسبي ميگردم. کساني که ميگويند نميدانيم، رشتهي خاصي در نظر ندارم، فعلاً فقط به درس فکر ميکنم؛ متأسفانه از جمله افراد بي هدف و کاملاً سردرگم هستند. آنها فقط تابع قضا و قدر، شانس و اقبال هستند. در انتظار گذشت زمان ميباشند. انتظار دارند جامعه هدف آنان را تعيين کند، نه خودشان. اگر دانشجويي بداند هدف از تحصيل در آن رشته چيست و به چه شغلي فکر ميکند؟ بدون شک کوشش مضاعفي در تحصيلات دانشگاهي خواهد داشت و بدون ترديد از دانشجوي بي هدف، موفقتر خواهد بود. وقتي دانشجويي بداند که هدف از آموختن يک رشته چيست علاقهي او بهيادگيري افزايش مييابد و تلاش او دو چندان ميشود.
منطقي بودن هدف: بايد هدفي را انتخاب کنيد که امکان رسيدن به آن وجود داشته باشد. هدفها بايد منطقي و قابل دستيابي باشند. به فرض اگر هدف شما اين است که رئيس جمهور يک کشور خارجي شويد، اين هدف غير منطقي است زيرا شرط اصلي رياست جمهوري اين است که تابعيت هر فرد از همان کشور باشد. ولي اگر هدف شما اين است که در تمامي درسهاي اختصاصي کنکور به طور صد درصد به همهي سؤالات پاسخ بدهيد، اين هدف اگرچه منطقي است اما کمي دور از ذهن است. امرسون معتقد است: هدف خود را بايد بر روي واقعيت، بنا سازيم. بايد اهدافي را انتخاب کنيم که دور از ذهن نباشند، اگر هدف غير منطقي باشد، ذهن از فعاليت باز ميايستد و فرد را به تلاش بيشتر، وا نميدارد؛ بلکه مانع حرکت او نيز ميشود و در واقع نتيجهي معکوس را به دنبال خواهد داشت. بايد اهدافي را برگزينيد که توانايي لازم براي رسيدن به آن را داشته باشيد. منظور از منطقي و قابل دستيابي بودن، هرگز به اين معنا نيست که هدف کوچک و کم ارزشي را در نظر بگيريد، منظور از منطقي بودن فقط به اين معناست که نبايد اهدافي را در نظر بگيريد که حتي بزرگترين و موفقترين افراد نيز به آنها نرسيدهاند.
واضح بودن هدف: بايد هدف خود را به طور واضح و روشن بيان کنيد و به طور دقيق در پي آن باشيد که چه ميخواهيد و در جست و جوي چه هستيد. به فرض اگر داوطلب کنکور هستيد هدف شما چيست؟ قبولي در درسهاي دانشگاه و گذراندن ترمها، يا آموختن علم همراه با کاربرد علمي آنها؟ بايد به طور دقيق مشخص کنيد. براي آنکه هدف خود را واضحتر بيان کنيد، بهتر است آن را بر روي کاغذ بنويسيد. نوشتهي مکتوب بسيار بهتر از بيان شفاهي است. بنابراين هر چقدر هدف خود را دقيقتر بيان کنيد و از آن مهمتر، بر روي کاغذ بنويسيد بهتر ميتوانيد برنامهريزي کنيد و شروع به فعاليت کنيد. ذهن بر روي هدفهاي کاملاً مشخص، بهتر ميتواند کار و برنامهريزي کند و راه رسيدن به آنها را به شما نشان دهد.
داشتن انگيزه در هدف: انگيزهي خود را از انتخاب هدف، مشخص کنيد. مثلاً علت انتخاب آن هدف چيست؟ با رسيدن به آن هدف، كدام آرزوي شما تحقق مييابد و يا چه تحولي در زندگي شما اتفاق ميافتد و دستيابي به آن هدف چه تأثيري در آيندهي شما دارد؟ با چه منظوري آن هدف را انتخاب کردهايد و چرا هدف ديگري را در نظر نگرفتهايد؟ بسياري از افراد واقعاً انگيزهي انتخاب هدف خود را نميدانند. وقتي از آنان سؤال ميشود چرا اين هدف را انتخاب کردهايد؟ پاسخ واضحي ندارند. توجه داشته باشيدبين خوب بودن يک هدف با انگيزهي آن هدف را داشتن، تفاوت زيادي وجود دارد و انگيزهي بيروني يک هدف با انگيزهي دروني آن نيز متفاوت است. يک هدف ممکن است به ظاهر خوب باشد، اما دليلي ندارد که شما آن را انتخاب کنيد. شما بايد هدفي را انتخاب کنيد که انگيزهي انتخاب آن را بدانيد و فقط براي رسيدن به چيزي آن هدف را انتخاب کنيد. بسياري از رشتههاي تحصيلي، رشتههاي بسيار خوبي هستند. شما نبايد به خاطر خوب بودن يکي از آنها را انتخاب کنيد. شما بايد هدفي را انتخاب کنيد که انگيزهاي براي انتخاب آن داشته باشيد. بعد از مشخص شدن نوع هدف و علت انتخاب آن بايد برنامهريزي کنيد و زمان مناسب براي رسيدن به آن را در نظر بگيريد. بهتر است زمان رسيدن به هدف را بر روي کاغذ بنويسيد. بايد تاريخ دقيق رسيدن به هدف را يادداشت کنيد، تا بتوانيد بهتر و صحيحتر برنامهريزي کنيد. با توجه به زمان و مشخص بودن هدف است که شما ميتوانيد برنامهريزي کنيد. اگر هدف شما فقط کسب نمرهي قبولي است، به برنامهي سادهتر و هدف زمان کمتري نياز داريد، ولي اگر هدف شما کسب نمرهي اول باشد، نياز به برنامهي دقيقتر با زمان بيشتري داريد. براي کسب نمرهي اول تا سوم بايد زمان طولانيتري براي مطالعه گذاشته و تلاش بيشتري کنيد.
ايمان به موفقيت: جان استارت معتقد است: يک انسان با ايمان، معادل 99 انسان علاقه مند است. ايمان عبارت است از هر نوع گرايش و يقيني که به زندگي معني و جهت ميبخشد. در سايهي ايمان به موفقيت است که افکار به اعمال تبديل ميشوند. ايمان درهاي موفقيت را به سوي افراد ميگشايد، وقتي که به موفقيت خود ايمان کامل داشته باشيد، در حالت روحي خاصي قرار ميگيريد، تلاش بيشتري ميکنيد، نيرو و نشاط وافري در شما ايجاد ميشود و در نهايت گامهاي موفقيت را سريعتر برميداريد.
ايمان مهمترين عنصر ذهن است. وقتي ايمان با تفکر مثبت همراه باشد نيروي فرد را براي رسيدن به موفقيت ميکند. ايمان حالتي از ذهن است که آن را به اراده و با کمک تلقين به خود ميتوانيد ايجاد کنيد. ايمان همراه با تصور مثبت، ارادهي شما را در راه رسيدن به هدف تقويت ميکند. به شما قدرت و توان ميبخشد. اگر ايمان داشته باشيد که در تحصيلات خود موفق ميشويد، بي ترديد پايههاي موفقيت را محخکم ميکنيد و با جديت بيشتري به مطالعه ميپردازيد، به توانايي خويش ايمان داشتن، نيمي از موفقيت است. ايمان به موفقيت به
هدفتان جهت ميبخشد. به دستگاه عصبي شما فرمان برنامهريزي صحيح ميدهد، به افکارتان تمرکز ميبخشد، به حافظهي شما توانايي ميدهد، به عزم و ارادهي شما کمک ميکند، به عضلات شما نيرو ميدهد. ميل به خواستن را در شما تقويت ميکند و در نهايت شما را به سمت موفقيت هدايت ميکند. به واسطهي ايمان به موفقيت بود که «مهاتما گاندي» توانست تحول بزرگي را در هندوستان ايجاد کند. به خاطر ايمان به پيروزي بود که مردان بزرگ توانستند از نردبان موفقيت بالا روند. ايمان سرآغاز موفقيت است و بدون آن موفقيت معنايي ندارد. اگر ميخواهيد در زندگي و در تحصيلات خويش موفقيتهاي بزرگي کسب کنيد، به توانايي، اراده و ذهن خود ايمان داشته باشيد. مطمئن باشيد که ميتوانيد موفق شويد. هر روز موفقيت مورد نظر را در ذهن مرور کنيد، تا آنجا که در ذهن شما کاملاً حک گردد. به خود ايمان داشته باشيد و تصور نکنيد که از ديگران کمتر هستيد وقتي به موفقيت خويش اطمينان نداشته باشيد و يا ترس از شکست وجود شما را فراگيرد، به طور مسلم خود را براي پذيرش شکست، آماده ميکنيد. انسان خود آفرينندهي شکست يا موفقيت است. اگر ايمان به موفقيت داشته باشيد، موفق ميشويد و اگر قبول کنيد که شکست ميخوريد، شکست گريبانگير شما ميشود.
روريزن در کتاب پيروزي فکر دربارهي ايمان ميگويد: توانا کسي است که به توانايي خويش اعتماد دارد، راههاي موفقيت فقط جلو پاي صاحبان عزم واراده و کساني است که موانع را با لبخند استقبال ميکنند، همان طور که امرسون ميگويد: فردي که با اراده براي رسيدن بهيک ستاره اسب ميتازد، احتمال موفقيتش بيشتر از کسي است که براي رسيدن به منزل خويش، بي حال در معبر تنگي ميخزد.اعتماد ما به موفقيت، مهارت ما را بيشتر ميکند، نيرو را زيادتر ميسازد، مغز را فعالتر ميکند و بر قدرت عمل ميافزايد. کاري که انجام مي دهيد، حاصل عقايد، عزم و اراده و اعتماد شماست، اگر اين عوامل ضعيف باشد، حاصل کارتان بازدهي مطلوب را نخواهد داشت. اگر جوانان به نيروي ايمان واقف باشند و بدانند که نيروي فکر چه معجزاتي دارد، به طور مسلم به بالاترين مقامها دست مييابند. ارادهيکي از اشکال ايمان است. ارادهيعني تصميم به انجام کار و نشانهاي از ايمان به توانايي خويش در انجام کار است. چنانچه هيچ کس به توانايي خويش در انجام کاري که شروع کرده است، ايمان نداشته باشد، قادر به انجام آن نخواهد بود. ايمان به پيروزي، رسيدن به پيروزي است. وقتي که ميخواهيد کاري را انجام دهيد، پيوسته پيش خود تکرار کنيد که در قادر به انجام آن هستيد. وقتي که فکرتان را متوجه هدفي کردهايد (به فرض موفقيت تحصيلي) بايد در اطرافتان، همه چيز از موفقيت شما حکايت کند. حرکات، لباس، قيافه و بالاخره صحبتتان بايد حاکي از موفقيت تحصيلي باشد و اثري از نوميدي در آن ديده نشود. همين اعتماد تلاشهاي شما را همسو، همگرا و هم جهت با هدفهاي شما کرده و در آخر نتيجهي مناسب را به همراه خواهد داشت.
بايد به دنبال موفقيت بود. هيچوقت به انتظار موفقيت ننشينيد، بلکه خود همّت کنيد، گامهاي استوار برداريد. موفقيّت را بيآفرينيد و از آن استقبال کنيد. منتظر معجزه نباشيد که دست غيبي آن را به شما هديه کند. بدون تلاش و کوشش نميتوان موفقيّتي کسب کرد، اما اين تلاش بايد هدفدار و از روي اصول صحيح باشد.
هرگز منتظر فرصت مناسب نباشيد، بلکه از فرصتهاي موجود و از لحظههاي ايجاد شده نهايت استفاده را ببريد. فرصت خوب و مناسب را خودتان خلق کنيد، به انتظار زمان ننشينيد که شايد روزي فرا رسد. اگر اينچنين فکر کنيد، هرگز آن روز طلايي نخواهد رسيد. (روز طلايي) و (فرصت استثنايي) همين امروز است! بله. تعجب نکنيد، همين امروز است، اما به شرطي که آن را خودتان ايجاد کنيد. پس از همين فرصت موجود استفاده کنيد و براي رسيدن به هدفهاي تحصيلي تلاش کنيد.پايههاي موفقيت تحصيلي بايد امروز گذارده شود، پس کوشش کنيد که فردا دير است. تا آنجا که ممکن است به موفقيتهاي بزرگ دست يابيد و هرگز به موفقيتهاي کوچک قناعت نکنيد. پس منتظر چه چيزي هستيد؟ چرا حرکت نميکنيد؟ آيا منتظر کسي هستيد که زنگ موفقيت را براي شما به صدا درآورد؟ آيا ميخواهيد از آسمان براي شما موفقيت ببارد؟ تعجب ميکنم چرا اينقدر بي خيال هستيد؟ چرا ميگوييد فردا؟ پس الان چه ميشود؟ براي رسيدن به روز طلايي موفقيت هماکنون آماده شويد، برنامهريزي کنيد. دست به کار شويد هرچه ميتوانيد تلاش کنيد تا فرداي موفق خويش را بسازيد.
گذري بر نظريات فرويد
بهنام فتاحي
زيگموند فرويد در ششم ماه 1856 در فري برگ مرواي (که اکنون پريهبر، چکسلواکي است) به دنيا آمد. در 1990، نام ميدان استالين اين شهر به ميدان فرويد تبديل شد. پدرش تاجر پشم بود که چون در مرواي ورشکست شد، با خانوادهاش ابتدا به لايپزيک و مدتي بعد (هنگامي که فرويد 4 ساله بود)، به وين نقل مکان کرد. فرويد تقريباً مدت 80 سال در وين باقي ماند.
فرويد بنيانگذار مکتب روانکاوي بود و تحول زيادي را در زمينهي روانشناسي نوين ايجاد کرد، حال ما گذري خواهيم داشت بر نظريات و عقايد وي در زمينهي روانشناسي نوين.
زيگموند فرويد در نوشتههاي اوليهي خود. پيش از اينکه از مفهوم خود (ego)، فراخود (super ego) و نهاد (Id) را به وجود آورد ذهن را به دو قسمت هشيار و نيمه هشيار تقسيم کرد. نيمه هشيار در واقع بخشي است که به آستانه هشياري نزديکتر است.
در تشبيهيخ شناور ناهشيار بزرگترين و مهمترين بخش ذهن اما کمتر از همه دستيافتني است؛ نيروهاي تعيين کنندهي شخصيت در اين بخش قرار دارند. خاطرات سرکوب شده اوايل زندگي، منبع انرژي رواني و غرايز است. از طريق فرايند تداعي آزاد و تحليل رؤيا، ميتوان به ناهشياري پي برد. فرويد هنگامي که مفهوم نهاد را به وجود آورد، مقدار زيادي از آنچه را که قبلاً دربارهي ناهشيار گفته بود در آن گنجاند.
نيمه هشيار فاصلهي بين هشيار و ناهشيار را پر ميکند. نيمه هشيار، مخزن خاطرات و افکاري است که معمولاً ميتوان آنها را به راحتي بهياد آورد. اينکه ما ميتوانيم اغلب رويدادهاي روز گذشته را بهياد آوريم بدان معني است که، آنها در نيمه هشيار ماندهاند و به راحتي در دسترسي هشيار قرار دارند.
هشياري تنها شامل بخش کوچکي از ذهن است، چيزهايي که در لحظهي معين از آنها آگاهيم. هشياري تماس مستقيمي با دنياي واقعي دارد.
دستگاه ذهن
هنگامي که فرويد نظام خود را ساخت، دستگاه ذهن، يکي از مهمترين ساختارهاي او شد. اين دستگاه شامل سـه بخش بـود، خود (ego)، فراخود (super ego) و نهاد (Id) . در شخصيت بهنجار اين سه نظام بايد به صورت يک سـازمان متحـد عمل کنند. اگر اين نظام قدرت بيشتـري کسب کند، نظامهاي ديگر آسيب ميبينند.
نهاد، اساسيترين جنبهي شخصيت است. كه مثل يک کودک باز پرورده عمل ميکند زيرا خواهان ارضاي فردي اميالش است. نهاد، مظهر اصل لذت است. نوزاد سراپا نهاد است. او عطسه ميکند، سرفه ميکند، ميمکد و دفع ميکند، اگر زندگي در اين سطح ابتدايي، کاملاً رضايت بخش بود، نيازي به رشد شخصيت نبود. نهاد، ناکامي را نميخواهد، اما بايد به آن تن دردهد. در نتيجه، جنبهي دوم نهاد که فرآيند نخستين نام دارد، وارد عمل ميشود، اين جنبه، نهاد را با تصور چيزي که دوست دارد، مواجه ميسازد. چون نهاد کاملاً ذهني است. نهاد، تنها نظام دستگاه ذهني است که کاملاً ناهشيار ميباشد.
غرايز در نهاد قرار دارند و به عنوان منبع انرژي رواني که شخصيت را کنترل ميکند، خدمت ميکنند. نهاد مخزن خاطرات سرکوب شده نيز هست. نهاد، بدوي و هميشه بچهگانه است. فرويد آن را مخزن هيجانها ناميد. نهاد، درست يا غلط را نميداند و همواره بايد تحت نظارت خود باشد. اگر قيد و بندهاي خود را شل کند ممکن است رفتار تکانشي رخ دهد. نهاد نميتواند فکر کند بلکه فقط ميتواند بخواهد.
با رشد شخصيت، خود، از نهاد به وجود ميآيد. خود با به دست آوردن انرژي از نهاد، ميتواند فعاليت رواني را انجام دهد. سرانجام، خود مجري، شخصيت ميشود و هم درخواستهاي نهاد و فراخود را کنترل ميکند. همان گونه که نهاد مظهر اصل لذت است، خود، مظهر اصل واقعيت ميباشد. خود تا اندازهاي هشيار و تا حدودي ناهشيار است.
يکي از وظايف اصلي خود، يافتن راههايي براي ارضا کردن درخواستهاي نهاد است. اغلب اين کار تا زمان مناسب به تعويق ميافتد. خود، براي انجام اين کار مجبور است مقداري از انرژي خود را صرف کنترل کردن نيروهاي پرتوقع نهاد کند.
خود يک کار مهم ديگر نيز داردو آن فرآيند ثانوي است. اين کارکرد، زماني تحقق مييابد که فرآيند نخستين نهاد به پايان رسيده باشد . فرآيند ثانوي، مستلزم برنامهريزي براي عمل يا مسأله گشايي است. اگر نهاد گرسنه باشد خود بايد غذا پيدا کند. خود براي يافتن راههاي ارضا کردن نهاد، مجبور است واقع بين باشد تا شخصيت دچار مشکل نشود. خود، بين دنياي واقعيت و نهاد ، ميانجي ميشود.
هنگامي که کودک، معيارهاي اخلاقي والدين خود را کسب ميکند، فرايند از خود به وجود ميآيد. در اوايل رشد زماني که کودک در سالهاي پيشدبستاني قرار دارد، بايد درست را از غلط تشخيص دهد. کودک به خاطر انجام کارهاي درست پاداش ميگيرد و به خاطر انجام کارهاي غلط تنبيه ميشود. فراخود با جذب اين آموزش، شکل ميگيرد و ميتواند از آن پس به وظايفش عمل کند.
فراخود دو جنبهيا نظام فرعي دارد: وجدان و خود آرماني
وجدان از آنچه فرد آن را غلط ميداند و نبايد انجام دهد، تشکيل ميشود.
خود آرماني از آنچه درست و مناسب است، تشکيل ميشود تا خود احساس گناه کند، يا به صورت جسماني، موجب تصادف ميشود. فراخود باعث ميشود که خود، به خاطر انجام عمل خوب، احساس غرور کند. اگر کسي هرگز درست را از غلط تشخيص ندهد، هرگز فراخود را پرورش نميدهد. يک فرد بسيار شريف، فراخود قدرتمندي دارد، در حالي کهيک جاني، از فراخود ضعيفي برخوردار است. وقتي فراخود و نهاد در تضاد با يکديگر قرار ميگيرند، خود در اين ميان گير ميافتد. در نتيجه مجبور است با کنترل کردن نهاد يا فراخود، بين آنها ميانجيگري کند. به همين خاطر، همواره درون شخصيت، تعارض وجود دارد.
عوامل ديگري که غير از والدين به رشد فراخود کمک ميکنند، ممکن است معلمان، درخواستها و دستورات جامعه در کل باشد.
منابع:
1ـ دوان پي شولتز ـ سيدني الن شولتز، تاريخ روانشناسي نوين، ترجمهي علياکبر سيف، حسن پاشا شريفي، خديجه عليآبادي، جعفر نجفي زند.
2ـ رابرت ويليام لاندين، نظريهها و نظامهاي روانشناسي (تاريخ مکتبهاي روانشناسي)، ترجمهي يحيي سيّدمحمدي.
تأثير موسيقي بر روان
نرمين تالاوي
تأثير موسيقي در ضمير، متنوع است و آهنگها بر حسب ريتم و اصوات، حالات مختلفي را در آدمي بوجود ميآورند و امروزه، کمتر کسي يافت ميشود که به موسيقي علاقه نداشته باشد. هر فرد سليقه متفاوتي در انتخاب نوع موسيقي دارد. و معمولاً با شنيدن موسيقي مورد علاقهي خود بهيک نوع احساس آرامش ميرسد. وسعت موسيقي، به قدري است که هر احساسي را ميتوان تحريک يا خلق کرد. که از اين طريق تحريک تخيل، تداعي و هيجاني شدن عواطف در روحيه آنها اثر ميگذارد.
موسيقي، شامل دو رکن اساسي ريتم و ملودي است.
ريتم: ريتم طنين و ضربان نظم هر آهنگ است. ارتعاشات و هر احساس رواني، طنين مخصوص را به وجود ميآورد. به عنوان مثال ريتم آرامش و اطمينان با ريتم شادي و غم با ريتم اميد و اعتماد فرق دارد. ريتم در موسيقي به صورت ضربآهنگهاي منظمي احساس ميشود که به اصوات نظم ميبخشد. با موسيقي ميتوان ريتمهاي متنوعي را به وجود آورد و انرژيهاي مختلفي در شنونده تحريک شود. با تحريک ارتعاشات رواني شنونده و هماهنگي با آن، ميتوان به تدريج تغييراتي را در جهت مناسب ايجاد کرد و احساس وي را به سمت مثبت و تعادل سوق داد.
ملودي: ملودي محتوا و خود آهنگ است که از ترکيب اصوات ايجاد ميشود. هر ملودي بر حسب ترکيب اصوات و فواصل موجود در آن، احساسات خاصي را به شنونده منتقل ميسازد. بعضي ملوديها غمگين و برخي ملايم و آرامبخش، تعدادي هيجاني و بيقرار و بعضي شاد و فرحبخش هستند که اين احساسات، بستگي به فواصل فيزيکي، ترکيب اصوات و عادات فرد دارد. فواصل فيزيکي، نقش عمدهاي در تعيين نوع احساسات دارد. هر احساسي در مغز با فرکانسهاي خاصي تحريک ميشود و ملودي در جهت اين احساسات عمل ميکنند.
آهنگسازان و نوازندگان، برحسب ذوق و ميزان اطلاعات خود، تمهاي مختلفي را خلق کردهاند که در اينجا اشارهي کوتاهي به هرکدام از آنها ميشود:
تم شيدايي: تم اول، تم شيدايي ميباشد همان طور که ميدانيم شيدايي به معناي شور و نشاط است. تمهاي شيدايي در صورت ترکيب مناسب، ميتوانند احساساتي چون جوش و خروش، حس قدرتمندي، تحرّک، رقص و پايکوبي و ديگر احساسات خوشايند را در شنونده ايجاد کند. اما بيش از حد شنيدن اين نوع آهنگها به افراد، بيقراري، بي نظمي، گيجي و تشويش را منتقل ميسازد از اين رو شنيدن بي رويه اين نوع تمها مناسب نيست. از اين تمها ميتوان براي تحريک احساسات افراد غمگين و افسرده استفاده کرد.
تمهاي حزين: شنيدن اين نوع آهنگها احساس شکوه و شکايت و ناکامي را در شنونده ايجاد ميکند و باعث بهياد آوردن خاطراتي از ناملايمات گذشته ميشود اما بايد به اين نکته توجه شود که تمهاي حزين در حالت ملايم، درد را تسکين ميبخشد. در هنگام ناراحتي، تحمل ناراحتيها را آسان ميکند اما شنيدن بيش از حد اين نوع آهنگها روحيه را خسته و حزين ميگرداند و احساساتي چون ترحم، خواهش، نيايش، غم غربت، همدردي و التماس را بيان ميکند.
تمهاي هيجاني: در موسيقي هيجاني، ميل به خودنمايي و نمايش ديده ميشود. تمهاي هيجاني بيشتر بروني است و ميل به تظاهر و حرکت جسمي دارد. از تمهاي هيجاني ميتوان در ايجاد انرژي رواني، رغبت و انگيزه در کاهش حالت افسردگي و غمگيني بهره جست.
تمهاي شاد و فرحبخش: تمهايي هستند که شادماني و نشاط را توأم با آرامش و متانت منتقل ميسازند تفاوت اين آهنگها با آهنگ سرخوشي در اين است كه آهنگهاي سرخوشي، توأم با ثبات و آرامش است و با وجود سيستم نسبتاً تند آن هيجان ايجاد نميکنند. چنانکه بعد از شنيدن آنها آرامش خود را به خوبي حفظ ميکنيم و در عين حال باعث سرزندگي ميشوند، فکر و عواطف را متعادل ساخته و آرامش و قرار ذهني شنونده را حفظ ميکند. اين نوع آهنگها براي تقويت روحيه افراد يک اجتماع و سرزندگي و نشاط آنها خصوصاً جوانان، سازنده هستند.
تمهاي آرام بخش: تمهاي مطبوعي هستند که تحريک کننده، غمانگيز، هيجاني و وجدآورنده نيستند و متن ملايم و يکنواخت ارتعاشات آنها، احساس آرامش را منتقل ميسازد. شنيدن اين نوع موسيقيها براي آرامش و تمرکز بسيار مناسب است و توازن عواطف تعادل، تخيّل و وحدت و فرآيندهاي ذهني را تقويت ميکند و از آن ميتوان در کاهش بسياري از تنشها استفاده کرد.
همچنان که ديديم موسيقي تأثير شگرفي را بر روان و روح انسان ميگذارد و به قول معروف غذاي روح است. حال به دليل زياد بحث، بنده ادامهي آن را به شمارههاي بعد موکول ميکنم.
خشم و راههاي مقابله با آن
احمد رحماني
« مؤمن، شوخ و گشادهرو و منافق، ترشرو و خشن است. »
پيامبر اکرم « ص »
تنها کودکان نيستند که خشمگين ميشوند، بلکه بزرگسالان نيز بدان دچارند. قبل از آن که تعريفي از خشم آورده شود، ضروري است که هيجان تعريف شود. هيجان نوعي واکنش کلي و شديد ارگانيسم نسبت بهيک موقعيت دور از انتظار همراه با يک حالت عاطفي است. اين حالت عاطفي ممکن است خوشايند و يا ناخوشايند باشد، مانند محبت، خشم، ترس و ... .
خشم حالتي از هيجان است که در آن انسان براي رهانيدن خود از يک حالت فشار به تلاشهايي دست ميزند و يا حرکاتي انجام ميدهد. خشم معمولاً زماني ظاهر ميشود که انسان در انجام کاري با شکست مواجه گردد و منافع وي به خطر افتد. اغلب، خشم را با پرخاشگري يکي ميدانند در حاليکه خشم با پرخاشگري فرق دارد. پرخاشگري نوعي رفتار است که براي آسيبرساندن به طرف مقابل از فرد پرخاشگر سر ميزند. ولي در خشم چنين حالتي ممکن است پيش نيايد. البته بعضي مواقع خشم با پرخاشگري همراه ميشود و آن زماني است که فرد در اثر خشم بخواهد به ديگران صدمه وارد نمايد.
هيجان گاه ميتواند سلامت انسان را تضمين نمايد. مانند هيجان ترس که موجب ميشود فرد زماني که احساس خطر کند، از خود دفاع نمايد يا فرار کند و گاه ميتواند عامل اصلي پديدآيي اختلالات رواني شود. چنانچه انسان خشمگين شود ممکن است تعادل رواني خود را از دست بدهد، به همين منظور است که حضرت علي ميفرمايد: « به هنگام خشم نه تصميم، نه تشويق، نه تنبيه. »
نشانههاي خشم:
هيجان خشم داراي علايم زيادي است که از يک سو به ميزان ايجاد حالات خشم بستگي دارد و از سوي ديگر به حالات رواني و شخصيتي فرد وابسته است. علايم خشم را به طور کلي به دو دسته ميتوان تقسيم کرد:
1) علائم فيزيولوژيکي خشم مانند: لرزش اندام، بالارفتن فشار خون، پا به زمين کوبيدن، فرياد زدن، نبض تند و ... .
2) علائم رواني خشم مانند: ضعف در حافظه، تقليل قوه فهم، سلب اراده، اشتباه در تصميمات و ... .
چرا انسان خشمگين ميشود؟
عوامل به وجودآورنده خشم در افراد، بسيار متعدد و پيچيدهاند، از جمله زمانيکه انسان در راه دستيابي به اهداف با موانعي روبرو ميشود و يا اينکه مورد تهديد قرار ميگيرد. محدوديتهاي شديد، احساس ناامني، مشکلات در يادگيري مهارتهاي جديد، تمسخر، رفتارهاي غير عادلانه، تبعضها، زورگويي، دروغ گفتن، تحميل عقايد، تهاجم و حملات، بيتوجهي به نيازها و در تعارض قرار گرفتن و ... اشاره کرد.
راههاي مقابله با خشم
با توجه به اينکه هيجان خشم نوعي احساس فردي است، يعني ممکن است يک موقعيت، فردي را خشمگين، ولي در فرد ديگر هيچ هيجاني ايجاد نکند، نميتوان گفت اين نوع هيجان در همه انسانها يکسان وجود دارد. هيجان خشم در زندگي همه انسانها کم و بيش مشاهده ميشود. آنچه مهم به نظر ميرسد اين است که انسان بايد دنياي رواني خود را بشناسد و ضرورت کنترل، شيوهي مهار و هدايت آن را بياموزد.
در بسياري از مواقع هيجان خشم براي انسان به منزله نوعي زهر در بدن است، همانند برخي از حيوانات. به عنوان مثال مار وقتيکه خشمگين ميشود، در بدنش نوعي زهر توليد شده و اين زهر، در کيسه مخصوصي ريخته ميشود و اين حيوان در مواقع ضروري براي دفاع از خود، از آن استفاده ميکند که اغلب کشنده است. در هنگام خشم، در بدن انسان نيز نوعي زهر توليد شده و در قسمتهاي مختلف بدن انسان پخش ميشود كه موجب سرخ شدن چهره، عدم تعادل و ناهماهنگي در عملکرد او ميگردد.
|
تا تواني دفع غم از چهرهي غمناک کن |
بهترين شيوهي مقابله با خشم صبر و بردباري است. صبر و بردباري در برابر خشم، به معناي تسلط داشتن بر شرايط رواني خويش است. خشم را نبايد با خشم پاسخ داد زيرا اين کار، موجب تشديد حالت خشم در فرد ميشود. با توجه به اينکه معمولاً خشم به خودي خود به حالت آرامش تبديل ميشود بنابراين نبايد به فرد خشمگين التماس کرد زيرا ممکن است به اين کار
عادت کند. روش ديگر مقابله با خشم اين است که وقتي خشم فرد به آرامش نسبي تبديل شد به وي کمک کرد راههاي عقلاني براي برخورد با مسأله را در پيش گيرد. همچنين تلاش کرد تا فرد صحنهها و برنامههاي وحشت آميز را چنين برنامههايي را کمتر مشاهده نمايد. از آنجا که خشم ممکن است بر اثر تکرار عادت شود بهتر است حد امکان از امور خشمآور پرهيز کرد و نگذاشت فرد به اين حالت عادت کند.
پرهيزهاي لازم
براي دور داشتن فرد از خطرهاي احتمالي خشم بايد پرهيزها و مراقبتهايي را در مورد فرد، معمول داشت که اهم آنها به قرار زير است:
1) استفاده از اصل بازداري:
براي استفاده از اصل بازداري، لازم است فرد الگوهايي را مشاهده کند که در آن فرد به دليل خشمگيني در تصميمات خود اشتباه ميکند و زيانهايي را متحمل ميشود. با مشاهدهي چنين الگوهايي، احتمال بروز خشم از سوي مشاهدهگر کاهش مييابد.
2) دور داشتن فرد از برنامههاي خشونتآميز:
تا آنجا که ممکن است بايد فردي را که زود خشمگين ميشود از اموري که جنبهي خشونت را در وي رشد ميدهد، دور نگه داريم.
3) دوري از عصبانيتها:
نبايد از انسان توقع داشت که اصلا عصباني نشود اما ميتوان در اين حالت کنترل خود را حفظ نمود. بنابراين فرد، بايد بر اعصاب خود تسلط و تا حدودي خود را كنترل كند.
4) بها ندادن به خشونتها:
بسياري از افراد از راه خشونت و عصبانيت ميخواهند به خواستههاي خود دست يابند و سعي ميکنند تا از اين طريق به هدف خود برسند. بنابراين بايد از طريق بياعتنايي و بها ندادن به خشونتها آنها را بياعتبار نمود.
منابع:
§ احمدي، علي اصغر: خانواده و فرزندان، انتشارات انجمن اولياء و مربيان جمهوري اسلامي ايران، 1377.
· احمدوند، محمدعلي: روانشناسي کودکي و نوجواني، انتشارات دانشگاه پيامنور، 1372.
· شعارينژاد، علي اکبر: روانشناسي رشد 1، انتشارات پيامنور، 1371.
· شعارينژاد، علي اکبر: روانشناسي رشد 2، انتشارات پيامنور 1372.
· نوابينژاد، شکوه: سه گفتار در بارهي راهنمايي و تربيت فرزندان، انتشارات انجمن اولياء و مربيان جمهوري اسلامي ايران، 1375.
مواد مخدر
معصومه فرزانه
منظور از مواد مخدر، تمام انواع موادي است که اصطلاح داروهاي ممنوعه بر آنها صدق ميکند و اعم است از مخدرها، محرکها، توهمزاها، سستيآورها و ... .
شايان ذکر است که تعريف کاملي براي مخدر و روان گردان که جامع و مانع باشد نميتوان يافت، زيرا اثر اينگونه مواد، حتي اثرات يک ماده مانند کانابيس تحت شرايط خاص متفاوت است.
گياه خشخاش، منبع ترياک است که از ترکيب آن با مواد ديگر و فعل و انفعالات شيميايي، داروهايي بدست ميآيد که در علم پزشکي، کاربرد دارد ولي خود ترياک در طب پيشرفتهي امروز کاربردي ندارد و استعمال آن زيانآور است، به ويژه که اخيراً ناخالصي زيادي در آن ملاحظه ميشود و منشأ بسياري از امراض داخلي و جلدي است.
هروئين که از ترکيب مورفين با انيدريداتسيک ساخته ميشود توسط کارخانهي داروسازي باير آلمان در سال 1898 ميلادي به عنوان داروي ترک ترياک به بازار عرضه شد ولي به زودي معلوم گرديد که به مراتب از ترياک و مورفين اعتيادآورتر و حتي چهار تا ده برابر قويتر از مورفين است، هروئين خطرناکترين ماده مخدري است که در علم پزشکي امروز هيچ کاربردي ندارد، هر مقدار ناخالصي آن بيشتر باشد بر امراض داخلي و جلدي که مصرف آن به بار ميآورد افزوده ميشود. از هر ده کيلو ترياک خالص، حدود يک کيلو مورفين خالص و در حدود همين مقدار هروئين خالص، بدست ميآيد ولي گاهي ناخالصي هروئين به نود درصد ميرسد. هروئين علاوه بر وابستگي شديد جسمي و رواني، بيماريهاي خطرناکي را باعث ميشود، استعمال سرنگ مشترک، در موارد بسياري موجب سرايت بيماري ايدز شده که اين مرض علاج ناپذير است و شخي مبتلا به ايدز بدون ترديد بايد منتظر مرگ باشد.
آنچه محققين بر آن متفقالقولند، ترياک خواري در دورهي شاهان صفوي در ايران گسترش سرسامآوري داشته تا حدي که بعضي از پادشاهان اين سلسله هم معتاد بودند ولي با دقت در اشعار شعراي پيش از اين تاريخ، گويا ايرانيان، پيش از اين دوره هم ترياک خواري داشتهاند و حتي پزشکان عاليقدري مانند زکرياي رازي و ابوعلي سينا از ترياک در معالجه بيماريهاي گوناگون استفاده کردهاند.
در زمان قاجاريه نيز خوردن و کشيدن ترياک رواج داشت. در بيش از نيم قرن حکومت پهلويها هم علاوه بر ترياک، شيره، حشيش بين سالهاي 1335 تا 1338 هروئين نيز در ايران کشف شده که معلوم ميشود در اين سالها هروئين نيز در ايران معمول گرديده است. تعداد معتادان با جواز و کوپن قبل از وقوع انقلاب اسلامي حدود 250 هزار نفر (70 هزار نفر بالاي 60 سال) بوده است.
پرهيز از معاشرت با دوستان ناباب در پيشگيري از رويآوري به مصرف مواد مخدر سهم عمدهاي دارد. در يک تحقيق ميداني که ادارهي کل مبارزه با مواد مخدر ناجا انجام داد، 62 درصد معتادان گفتهاند که دوست ناباب آنها را به اعتياد کشانده و بنابراين خانواده به ويژه والدين و همسران موظفند دوستان فرزندان و همسرانشان را شناسايي کنند، رفت و آمد آنها را زير نظر داشته باشند و علايمي از قبيل خواب بي موقع، بد رفتاري در محيط خانه، عدم احساس مسؤوليت، در مقابل درس و کار، بي توجهي به آراستگي لباس، ژوليدگي موهاي سر و صورت و عدم رعايت نظافت که حتي ناخودآگاه بروز ميدهد، مقدار پولي که مصرف ميکنند، نوع و مقدار غذا، اخلاق و عدم رعايت معيارهاي برقراري ارتباط و همهي چيزهاي غير معمول را تحت نظر بگيرند؛ حتي والدين موظفند در راه مدرسه و مراکز آموزشي، ارتباطات فرزندانشان را کنترل کنند و در مراکز آموزشي اين وظيفه را معلمان و مربيان آموزشي به عهده دارند.
شايد بعضي تصور کنند که در دسترس نبودن مواد مخدر، در بُعد مبارزه با عرضه مواد بايد مورد بحث قرار گيرد زيرا جلوگيري از توزيع و فروش مواد مخدر مستلزم برخورد فيزيکي با عاملان توزيع و فروش مواد است. البته از نظر علمي جلوگيري از عرضهي مواد مخدر از حيث ماهوي پيشگيري ناميده نميشود ولي تحقق امر پيشگيري ميطلبد که به در دسترس نبودن مواد مخدر اهميت زيادي داده شود.
حال شخصي که دچار اين بلاي خانمانسوز ميشود در واقع بيماري است که بايد معالجه شود معتادان در کشورهاي مختلف به روشهاي متنوعي معالجه ميشوند ولي شايعترين روش معالجه که استراليا و چند کشور ديگر اجرا ميکنند استفاده از متادون به ويژه در مورد معتادان هروئيني است البته متادون خود تا حدودي مخدر است ولي اثر تخريبي آن به مراتب کمتر و کم ضررتر از هروئين و ترياک ميباشد و پزشکان به مرور زمان از مقدار و دفعات مصرف آن کم ميکنند تا به صفر برسد. در هر صورت در مورد روش معالجه معتادان با توجه به ويژگيهاي فرد معتاد و نوع ماده مصرفي، پزشک معالج آزادانه تصميم ميگيرد زيرا مواردي مشاهده شده که آثار محروميت آنان تحت تلقينات، تشديد يا تخفيف يافته و گاهي يک قرص ديازپام، جاي خالي ترياک را پر کرده است.
همانقدر که درمان و ترک اعتياد مهم است مراقبتهاي ويژه بعد از سمزدايي، تا تحقق قطع ارتباط رواني «ترک اعتياد کرده» با خاطرات ذهني باقي مانده اهميت دارد و ضروري است.
مشاورين نيز در ترک اعتياد نقش بسزايي دارند. مشاور در لغت به معناي رايزن و مشاوره در اصطلاح حرفهاي ياورانه است که سابقهي تاريخي آن با پيدايش بشر همزمان و دامنهي بسيار وسيع و متنوع دارد. مشاور، مراجع را راهنمايي ميکند و به تعبيري کاري مشابه کار انبيا، اوليا و بزرگان اديان و اخلاق دارد. با توجه به تعداد و کثرت گروههاي سني، اقشار مختلف، ويژگيهاي فردي، فرهنگهاي متفاوت، اموري که مورد مشاوره قرار ميگيرد بينهايت است و به همين جهت جامعه به مشاوران با تخصصهاي گوناگون نياز دارد. رشتهي مشاوره که در چند دههي اخير به صورت کلاسيک آموزش داده ميشود اصول و مبانياي داردکه داوطلبان شغل مشاوره بايد علوم عمومي و تخصصي را بياموزند. قبل از دهههاي 1960 و 1970 ميلادي که اعتياد به صورت مشکل جدي و حادي خودنمايي نکرده بود رد حوزهي مشاوره مقام خاصي نداشت و فعاليت مشاوران معمولاً به مدارس و بيشتر راهنماييها، دربارهي اشتغال بود.
از زماني که اهميت تخصصي شدن مسايل اجتماعي احساس شد، مافيا طعم پولهاي باد آوردهي قاچاق مواد مخدر را چشيد و مغز ميليونها جوان، در سراسر جهان بر اثر مصرف مواد مخدر در معرض تباهي قرار گرفت و مشکل اعتياد آثار شوم خود را نشان داد. انديشمندان ضرورت فعاليت مشاوران را در راهنمايي جوانان فريب خورده و اقشار آسيبپذير درک کردند، توجه خاصي به تربيت متخصصاني براي مشاورهي تصحيحي، مشاورهي سالمندان، مشاوره براي مؤسساتي از قبيل مراکز بهداشت رواني جامعه، مراکز پيشگيري از بحران، مراکز استخدامي و توانبخشي، مراکز ويژه، معتادان گمنام و... معطوف نمودند.
تربيت مشاوران متخصص، در امور مربوط به اعتياد و معتادان مواد مخدر نياز به آموزشهايي دارد که مشاوران در شناخت مواد مخدر، طبقهبندي و آثار هريک، چگونگي رويآوري به مواد مخدر، آثار شوم و مخرب استعمال مواد مخدر و... مهارت پيدا کنند. در هر صورت اعتياد به مواد مخدر تنها يک بيماري فيزيکي يا رواني نيست بلکه بر اثر عوامل متعدد و گوناگون فردي، اجتماعي، مرتبط به هم و پيچيده به وجو آمده و براي معالجه فيزيکي، وابستگي جسمي ـ رواني يا رواني آن و جلوگيري از عود، تخصصهاي مربوطه لازم است و يک مشاور بايد جامع تخصصهاي ذيربط باشد تا بتواند کار خود را به نحو احسن انجام دهد.
به اميد روزي که در جهان و يا حداقل در ايران اسلامي، ما معتاد به مواد مخدر نداشته باشيم و تقاضاي مصرف اين مواد مضرّ، از بين برود.
فعاليتهاي خود را طبقه بندي کنيد
هلاله خادمي
با توجه به اصول مديريت زمان، بايستي فعاليتهاي هفتگي را برحسب اهميت يا فوريت طبقه بندي کنيم. اهميت کار و فعاليتهاي خود را بر حسب ارزشها و اهدافتان محک بزنيد و بسنجيد. برخي کارهاي فوري از قبيل پاسخ به تلفن و مشکلات و گرفتاريهاي غيرمنتظرهي محيط خانه، ناگهان فرا راهتان قد علم ميکند، گريبانتان را ميگيرد. چندان که احساس ميکنيد کارايي جسم و مغزتان تنزل کرده است. کارهاي مهم غير فوري مانند گشايش بازارهاي تازه براي پيشهوران و يا ديدار با دوستان، مادام که فوريت پيدا نکنند به مرحلهي اجرا در نميآيند. از آن جا که زندگي مداوم با کارهاي غير فوري بسيار خسته کننده و جانکاه است. ناخودآگاه گرايش داريم که به بخش راحت فعاليتها يعني کارهاي غير فوري و بي اهميت، تغيير جهت دهيم. نگاه کردن به صفحات مجلهاي فاقد هرگونه ارزش و جاذبه صرفاً بدين سبب که اوقات خود را به گونهاي پر کنيم و دمي بياساييم، نمونهاي از کارهاي غير فوري و بي اهميت است. اصل اساسي مديريت زمان را از ياد نبريد. صرف وقت در انجام کارهايي که ارزشمندش ميشماريدو يا چيزهايي که شما را در جهت تحقق اهدافتان ياري ميکند. به بيان ديگر اوقات خود را به امور مهمي اختصاص دهيد که با تحققش، احساس رضايت و خرسندي کنيد. به عکس از صرف وقت در انجام کارهاي غير ضروري، خواه فوري يا غير فوري، بپرهيزيد. غالب مردم تمايا دارند که تا حد ممکن وقت خود را جهت امور غير فوري صرف کنند، چرا که اين گونه کارها عاري از هرگونه استرس و تنش ميباشد. از سوي ديگر کارهاي مهم غالباً شکل فوريت به خود نميگيرند. به هرحال گر فوريت را مبناي انجام کارها و فعاليتهاي خود قرار دهيد و بيشتر اوقات را جهت تحقق امور فوري کنيد، از انجام کارهاي غير فوري، نظير بودن در کنار خانواده، پرداختن به تفريح و سرگرمي و برنامهريزي دراز مدت امور شغلي که ضرورت بسيار دارد تعلل خواهيد ورزيد. به تدريج که وقت مرتبط با امور غير فوري را افزايش ميدهيد، ميزان وقت مورد نياز براي امور فوري، کاهش مييابد، زيرا اين قبيل کارها، پيشاپيش و قبل از آن که در قالب کارهاي فوري، مطرح شود در چهارچوب کارهاي غير فوري به مرحلهي اجرا در آمدهاند.
استرس چيست؟
ترجمه: آزاده عرفاني
استرس، واکنش بدن به هر نوع تغييري است که نيازمند تعديل يا واکنش است. واکنش بدن به اين تغييرات، از نوع واکنشهاي فيزيکي، ذهني و احساسي است. استرس يک جزء طبيعي از زندگي است. اکثر اتفاقاتي که براي انسان و يا در اطراف او رخ ميدهد و حتي کارهايي که مردم انجام ميدهند، به نوعي استرس را بر بدن وارد ميکند.
تأثير استرس بر سلامتي:
استرس ميتواند حالت مثبت داشته باشد. به اين صورت که باعث هوشياري و اجتناب از بروز خطر ميشود. استرس زماني منفي است که شخص با مشکلات متفاوتي مواجه شده، ولي هيچ روش آرامبخش و تسکين دهندهاي را در ميان اين مشکلات و براي رفع آنها به کار نميبرد. در نتيجه، شخص خسته و فرسوده شده و تنشهاي مربوط به استرس پديدار ميشود.
اگر استرس به طور مداوم بر شخص وارد شود و بدون استفاده از روش آرامبخش ادامهيابد، به افسردگي منجر ميشود که در واقع همان نوع واکنش منفي استرس است. افسردگي ميتواند توازن و تعادل داخل بدن را برهم زده و بر علائم فيزيکي از جمله سردرد، درد معده، افزايش فشار خون، درد سينه و بروز اختلال در خواب فرد منجر شود. طبق تحقيقات انجام شده، افسردگي همچنين ميتواند باعث بروز علائم شديدتر يا بيماريهاي حاد نيز شود.
گروهي از افراد که براي رهايي از افسردگي و استرس به الکل و مواد مخدر روي ميآورند، به تشديد افسردگي خود کمک ميکنند. متأسفانه و بر خلاف عقايد موجود، استفاده از اين داروها به جاي رفع اساسي افسردگي، بدن را در حالت استرس نگه داشته و مشکلات بيشتري را بوجود ميآورند؛ طبق آمار به دست آمده، 43 درصد از بزرگسالان از تأثيرات فيزيکي مربوط به افسردگي رنج ميبرند؛ 75 درصد از 90 درصد مراجعهکنندگان به پزشکان از مشکلات مربوط به افسردگي، شکايت دارند؛
افسردگي يکي از شش عامل بروز مرگ و مير در جهان است. بيماري قلبي، سرطان، تصادفات، سيروز کبدي، بيماري کليه و خودکشي پنج عامل ديگر هستند.
اداره بهداشت و سلامت شغلي ( OSHA )، از استرس به عنوان يکي از عوامل خطرناک موجود در محيط کار و کاهش کارآيي کارگران به دليل ناراحتيهاي مربوط به افسردگي، سالانه بيش از 300 ميليون دلار به دولتها خسارت وارد ميکند. افسردگي و اختلال احساسي، به دليل بروز واکنشهاي معالجه نشده و مزمن استرس، بيش از 50 درصد است.
روشهاي کاربردي براي کاهش استرس:
بر اساس تحقيقات انجام شده، کساني که به استرس مبتلا هستند ميتوانند با رعايت کردن موارد زير از استرس رهايي پيدا کنند:
أ- تفکر مثبت داشته باشيد.
ب- قبول کنيد که هميشه در زندگي حوادثي رخ ميدهند که از حيطهي کنترل شما خارج هستند.
ت- به جاي برخورداري از حالت تهاجمي، سعي کنيد که اعتماد به نفس داشته و محکم و جسور باشيد. به جاي اين که عصباني شويد و حالت تدافعي به خود بگيريد يا بي اراده واکنشپذير باشيد، احساسات، عقايد و افکار خود را تقويت کنيد.
ث- تکنيکهاي مربوط به روشهاي درمانيِ آرامبخش را ياد گرفته و به کار ببريد.
ج- به طور منظم ورزش کنيد. بدن شما با ورزش منظم بهتر ميتواند با استرس مقابله کند.
ح- خواب و استراحت کافي داشته باشيد. بدن شما براي رهايي از حوادث استرسزا نيازمند زمان است.
خ- از الکل و مواد مخدر براي کاهش استرس استفاده نکنيد.
د- از حمايت افراد جامعه استفاده کنيد.
ذ- ياد بگيريد که زمان و وقت خود را به طور کارآمد و مؤثر مديريت کنيد.
منبع سايت www.web.MDI
قدرت نفو ذ و تأثيرگذاري بر افراد
فرزاد مهران
در جامعهاي كه ما، در آن زندگي ميكنيم، روزانه با دهها نفر در ارتباط مستقيم هستيم و به نحوي، هم از آنها تأثير ميپذيريم و هم روي آنها تأثير ميگذاريم. اگر قدرت نفوذ، قدرت شكار نگاه طرفمان و قدرت تأثير ما روي اطرافيانمان زياد باشد، راحت ميتوانيم ديگران را در ياري رساندن به هدفهايمان سهيم كنيم و زودتر و بهتر به هدفهايمان دست يابيم.
افراد مختلف جامعه، از فرد يا افرادي تأثير ميپذيرند كه مثل خودشان باشند و بيشترين شباهت را بين خودشان حس كنند. حال اگر شما ميخواهيد روي افراد مختلف تأثير بگذاريد، بايد در مرحله اول هيچ غالب باشيد و در برخورد با هر فرد غالب آن را به خود گرفته و مثل او شويد. براي اين كار ما افراد را طي بررسيهايي به سه دسته تقسيم ميكنيم و در برخورد با هر فرد، خود را در دستهاي كه مخاطبمان در آن دسته است، قرار ميدهيم. هر فردي كه در نظر بگيريد، از سه كانال تأثير ميپذيرد كه در بعضي از افراد يكي از كانالها از بقيه بازتر است و از طريق آن كانال، به راحتي ميتوان وارد شد و روي طرف مقابل تأثير گذاشت، سه كانال عبارتند از: 1ـ حس بينايي 2ـ حس شنوايي 3ـ حس لامسه.
ممكن است بعضي افراد از طريق چيزهايي كه ميبينند، تحت تأثير قرار گيرند، كه به اين افراد،افراد بصري و بعضي ديگر از طريق صداهايي كه ميشنوند، تحت تأثير قرار ميگيرند، افراد سمعي و به افرادي كه از طريق تماس هر چيزي با پوست بدنشان تحت تأثير قرار ميگيرند، افراد لمسي ميگوييم. و اما چگونه تشخيص دهيم كه فرد مقابلمان از كدام گروه است؟ تا از آن گروه وارد شويم. براي اين كار در همان جلسه اول برخورد شما با مخاطبتان، بايد به دقت رفتار طرفتان را زير نظر داشته باشيد و روي كلماتي كه بكار ميبرند، چيزي كه نگاهش را جلب ميكند و نحوي كه رفتار ميكند، دقيق شويم.
افراد بصري: فردي كه از گروه افراد بصري است و از طريق چشم رسانههاي ديداري با دنيا تماس ميگيرد، خوش لباس و خوش تيپ ظاهر ميشود و سعي دارد كه اين خوش تيپي خود و ست بودن لباسش يا طرز آرايشش را به شما نشان دهد يا اگر ميبينيد كه شخص مقابل دائم در بين صحبتي كه با شما دارد، از كلمات «از ديد من» يا «به نظر من» يا از كلماتي كه اشاره به ديدن دارد، استفاده ميكند و وقتي ميخواهد مطلبي را براي شما توضيح دهد، از كلمات به تصوير كشيدن يا رسم كردن استفاده ميكند. در همان لحظه اول شما ميتوانيد به بصري بودن طرف مقابلتان پي ببريد.
افراد شنيداري يا سمي: اين افراد، كساني هستند كه اغلب آنها در اتاق خودشان يك راديو ضبط دارند و دائم از آن استفاده ميكنند و يا خيلي زياد با تلفن حرف ميزنند، در هنگام صحبت روي معناي كلمات دقيق ميشوند و خودشان از واژههاي دوپهلو استفاده ميكنند و مرتب تن صداي خود را بالا و پائين ميبرند، تا چيزي را به شما منتقل كنند.
مطمئن شويد كه طرفتان با وجود خوشلباسي يك فرد شنيداري است و بايد براي جذاب واقعشدن از طريق تكنيكهاي شنيداري يا سمعي وارد شويد.
افراد لمسي : اگر متوجه شديد كه شخص مخاطبتان در جايي آرام و قرار ندارد و دائم از يك سمت به سمت ديگر ميرود يا اينكه خيلي شل، روي صندليش لم داده و بيخيال و آرام نشسته است، بلافاصله پيببريد كه مخاطبتان نميتواند فردي سمعي يا بصري باشد.
اين فرد بيشتر به جنبش و حركت علاقمند است تا گفتن و شنيدن، پس فردي لمسي است.
در كل راه و رسم ارتباط برقرار كردن اين است كه شما در لحظه اول بدانيد كه اين افراد جزو كدام گروه هستند.
اولين كاري كه بايد انجام بدهيد، اين است كه در مقابل مخاطبان ساكت و سنگ صبور باشيد و هيچ موجي به طرف مقابلتان نفرستيد و در وحلهي اول حدس نزنيد كه فرد مقابلتان بصري، سمعي يا لمسي است. سعي كنيد شناور باشيد. بيشتر شنونده باشيد و با دقت كردن روي رفتار طرف مقابل، شخصيتش را حدس بزنيد. جلسه اول را جلسه معارفه و جلسه شناسايي نامگذاري كنيد.
حال كه مخاطبمان را شناختيم و ميخواهيم تأثير خاصي روي مخاطبمان داشته باشيم، بايد چكار كنيم.
در ديدار با افراد بصري بايد قبل از هر چيز به ظاهرمان توجه داشتيم باشيم. مهم نيست چه چيزي را به تن ميكنيم بلكه آن را مرتب بپوشيم. به تركيب رنگ لباسمان توجه كنيم و حتماً با كفشهاي براف در محل قرار، حاضر شويم.
هنگام صحبت با مخاطب، به چشمانش نگاه كنيم (البته نه بطور يكنواخت و طوري كه به چشمانش خيره شويم).
حتي اگر لازم ميدانيد، چند روز قبل، ورزش را شروع كنيد و تناسب اندام پيدا كنيد. چون براي يك فرد بصري ظاهر شما بيشتر از صداي شما يا حركات بدن شما اهميت دارد. كاغذ و قلمي كه به دست ميگيريد، سعي كنيد با لباستان ست باشد، سر و وضع مناسبي براي خود درست كنيد و در مقابل مخاطبتان بنشيند. به محل قرار نيز توجه كنيد.
ولي اگر مخاطب شما يك فرد بصري است، بايد چكار كنيم؟
در ديدار با اين افراد نيز بايد حد ميانگين مرتبي را رعايت كرده و از قبل جملات يا كلماتي را براي خود مدنظر داشته باشيد و در موقع لزوم آنها را بكار ببريد. بدانيد كه راجع به چه چيزي ميخواهيد صحبت كنيد و با چه لحني مطالب را انتقال دهيد. تمام جملاتتان بايد معنيدار باشند. برعكس اگر مخاطبتان يك فرد جنبشي يا لمسي است بايد اين هنر را داشته باشيد كه موضوع خود را توسط اندام خود، دستها و حركات صورت به شخص مقابل انتقال دهيد. بيحركت و ثابت نگهداشتن عضلات صورت و ثابت ايستادن براي يك فرد جنبشي متنفركننده است. بهمين دليل وقتي كه با يك آدم لمسي قرار ملاقات داريد، بايد يك انسان خوش لباس باشد و از حركات و رفتارهايي كمك بگيريد كه آن فرد بتواند از روي حركات شما، بوي عطري كه بخود زديد، نرمي و لطافتي كه در لباستان است و نوع برخورد لمس كند كه شما آدمي هستيد كه ميتواند با شما ارتباط برقرار كند، با شما درد دل كند و شما را سنگ صبور خودش قرار دهد.
منبع :ان . ال . پي ـ صميميت تأثيرگذاري و نفوذ